بر (ص) كه اثري از (لات) و (عزي) و عبادت آندو باقي نمانده، از اين رو خارج كردن آنها از خاك و سوزاندنشان، معناي محصلي ندارد مگر آنكه مقصود چيز ديگر باشد، چنانكه مؤلف محترم ذكر كرده اند. (x)
(135) خطابيه گروهي را گويند كه اما جعفر صادق عليه السلام را – نعوذ بالله – خدا دانسته ومحمد بن خطاب را پيامبر او مي شمردند!!
(136) آيا خداوند متعال كه رسول خود را به عدم ضنَّت در وحي، مدح مي فرمايد (التكوير/24) و از كتمان حقايق دين نهي فرموده و آن را موجب لعنت و دخول در آتش دوزخ دانسته (البقره/140، 159 ، 174و آل عمران/187) و به پيامبر اكرم فرموده: «فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء» = "پس بگو كه همة شما را يكسان هشدار دادم". (الأنبياء/109)؛ در اين مورد، عدم ابلاغ آشكار و اتمام حجت بر خلائق را بر هاديان امت مي پسندد وراضي است كه معصوم يكي از حقايق مهم شريعت را فقط به جابر اعلام فرمايد، و ديگران از آن بي حبر بمانند؟ و آن لوح عجيب را كه ديدنش باعث ايمان آوردن عدة زيادي مي شد، كسي جز جابر نبيند؟ (برقعي)
(137) در اين حديث امام جواد (ع) را شفيع شيعيانش دانسته، در حالي كه در حديث دوم لوح كه مؤلف محترم در صفحات قبل آورده است همين كتاب ذكر كرده، او را فقط شفيع هفتاد نفر از اهل بيت خودش معرفي كرده است (!) جاعلين روايات چه خوب يكديگر را رسوا مي كنند! (برقعي).
(138) بنا بنه تصريح قرآن، پيامبر اكرم (ص) وقت قيامت را نمي دانست (الأعراف/ 187) و خداوند به او مي فرمايد: «... فَقُلْ ... وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَّا تُوعَدُونَ.... وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ ....» = "بگو نمي دانم آنچه كه وعده داده مي شويد، نزديك است يا دور...  و نمي دانم شايد آن آزموني باشد براي شما" (الأنبياء/ 109 و 111) ... وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ ...» = "نمي دانم با من يا با شما چه خواهند كرد.." (الأحقاف/ 9) ، بنا بر اين آن حضرت هر چيز مكتوم را نمي دانست، پس چگونه يكي از جانشينانش هر چيز مكتوم را مي داند؟! (برقعي) 
(139) رجال كشي، چاپ كربلا، ص 462.
(140) الغيبة، شيخ طوسي، قم، مؤسسة المعارف الإسلامية، ص 150.
(141) وسائل الشيعه، شيخ حر عاملي ، ج12، ص 132، حديث اول.
(142) اگر اين حديث واقعاً كلام پيامبر (ص) بود، به جاي «نعم» مي فرمود «بلى يا أبا هريرة» (برقعي).
(143) از مواردي كه اختلاف نظر «ابن عباس» با علي (ع) را مي رساند و بيانگر آن است كه وي آن حضرت را معصوم نمي دانسته، ايراد او به امير المؤمنين (ع) در مسألة تحريق مرتدين است، چنانكه «بخاري» و «ترمذي» و «ابو داوود» آورده اند كه: «إَنَّ عَلِيًّا حَرَّقَ قَوْمًا ارْتَدُّوا عَنْ الْإِسْلَامِ فَبَلَغَ ذَلِكَ ابْنَ عَبَّاسٍ فَقَالَ لَوْ كُنْتُ أَنَا لَقَتَلْتُهُمْ لِقَوْلِ رَسُولِ الله (ص) مَنْ بَدَّلَ دِينَهُ فَاقْتُلُوهُ، وَلَمْ أَكُنْ لِأُحَرِّقَهُمْ لِقَوْلِ رَسُولِ الله (ص) لَا تُعَذِّبُوا بِعَذَابِ الله فَبَلَغَ ذَلِكَ عَلِيًّا فَقَالَ صَدَقَ ابْنُ عَبَّاسٍ» = "علي (ع)  گروهي از مرتدين را سوزاند، اين خبر به ابن عباس رسيد، وي گفت: من هم آنان را مي كُشتم زيرا رسول خدا (ص) فرمود: هركه دينش را تغيير داد و مرتد شد بكشيد، ولي آنها را نمي سواندم، زيرا رسول خدا (ص) فرمود: «با مجازات خدا (= آتش) كسي را عقوبت نكنيد!!» اين سخن به علي (ع) رسيد و فرمود: ابن عباس راست مي گويد" (التاج الجامع للأصول في أحاديث الرسول، چاپ قاهره، ج3، ص 78) (x)
(144)  قاموس الرجال، ج8 ، ص 428.
(145) رجوع كنيد به «جامع الرواة» ج2 ، ص 87.
(146) زيرا در اخذ حديث عدم توجه به موثوق يا ناموثوق بودن روات و نقل روايت از جاعلين و ضعفا موجب ضعف و ماية طعن راوي است.
(147) اما درواقع بايد از كساني تعجب كرد كه احاديثي از قبيل اين روايت و نظاير آن را مستند مذهب و مسلك خود قرار مي دهند. (برقعي)
(148) مرآت العقول، ج1 ، ص 433 و 439.
(149) رجوع كنيد به صفحة 290 به بعد همين كتاب.
(150) استاد «محمد باقر بهبودي» صاحب كتاب «صحيح الكافي»، هيچ يك از بيست حديث اين باب را صحيح ندانسته است. (برقعي)
(151) اين روايت را با همين سند شيخ صدوق در كتب خود از جمله «اكمال الدين» و شيخ طوسي در كتاب «الغيبه» نيز نقل كرده اند، ولي در اين كتب بر خلاف شيخ كليني تعداد «علي» ها را چهار ذكر كرده اند!1ـ در فصول گذشته معلوم و ثابت شد كه حضرت امير المؤمنين (ع) در هيچ موردي در مورد خود ادعاي امامت و خلافت منصوصه از جانب خدا و رسول نكرد، جز اينكه خود را از هر كس بدين مقام لايق تر و أولي مي دانست و اعتراض آن جناب به بيعت "سقيفة بني ساعده" آن بود كه بيعت بايد طبق دستور شرع با مشورت تمام مهاجر و انصار و يا لا أقل با مشورت فضلاء مهاجرين و انصار از جمله خودش باشد، كه صد البته، حق با آن حضرت بود ومسلماً اگر چنين مي شد و جنابش كه به راستي امام الفصحاء و أفقه قوم بود در آن شوري حاضر مي شد مي توانست با ذكر موازين قرآني، از قبيل سبقت در اسلام و كثرت جهاد و أعلميت، آنان را در انتخاب أصلح ياري كند(152). 
2ـ علاوه بر آنچه گفتيم، امام حسن مجتبي (ع) نيز نه تنها خود ادعاي نص نفرمود، بلكه پدر بزرگوارش نيز در مورد خلافت آن حضرت سخني از نص به ميان نيآورد و چنانكه "مسعودي" و "طبري" و "ابن كثير"(153) آورده اند، هنگام وفات حضرت امير المؤمنين پاره اي از اصحاب آن حضرت پرسيدند كه آيا بعد از شما با حضرت حسن (ع) بيعت كنيم؟ آن حضرت فرمود: "لا آمركم ولا أنهاكم، أنتم أبصر" يعني من نه به شما امر مي كنم كه بيعت كنيد و نه شما را از اين كار نهي مي كنم، شما به كار خود بيناتريد و مختاريد. و چون از حضرتش پرسيدند: " ألا تعهد (تستخلف) يا أمير المؤمنين؟ قال: لا ولكن أترككم كما ترككم رسول الله = اي امير مؤمنان آيا عهد خلافت را به كسي واگذار نمي كني و كسي را جانشين نمي فرمايي؟ فرمود: خير ولي شما را چنان ترك مي كنم كه رسول خدا (ص) ترك فرمود" (و كسي را به خلافت نگماشت) و روزي كه حضرت امام حسن (ع) خبر وفات پدر بزرگوارش را به مردم داد ابن عباس برخاست وگفت: "إن أمير المؤمنين توفي وقد ترك لكم خلفاً فإن أحببتم خرج إليكم وإن كرهتم فلا أحد على أحد = امير المؤمنين وفات نمود و فرزندي از خود باقي گذاشت، اگر مي خواهيد براي خلافت شما بيرون آيد و اگر نمي خواهيد هيچ كس را بر گردن ديگري حقي نيست" يعني مردم در انتخاب حاكم آزادند، پس امامت حضرت حسن (ع) نيز به استناد نصي از جانب خدا و رسول انجام نشد بلكه با رضايت مردم تحقق يافت.
در صورتي كه اگر مسألة "امامت" بدان صورت كه ادعا مي شود، حقيقت مي داشت، واجب و لازم بود كه علي (ع) لا أقل در طول حكومت خويش بيش و پيش از هر چيز و در هر موقعيتي و خصوصاً در خُطَب گهربار خويش به تعليم احكام و اصول "امامت منصوصه" و اشاعة آن در ميان امت اسلام، همت گمارد و فرزند بزرگوارش نيز همچون پدر به اعلام و اعلان اين امر حياتي در ميان مردم اقدام فرمايد، تا مردم بدانند و بر آنان اتمام حجت شود كه اولا: "امامت منصوصه" فقط در دوازده نفر است، نه كمتر (چنانكه بعدها شمار بسيار زيادي از ا