 از ده سال تجاوز نمي كرد به كرسي سلطنت نشست، واين به حد ذاته سبب گرديد كه اختلافات و نزاعات داخلي بين اقطاب صوفيه (قزلباش) شدت گيرد، و موقعيت آنان از جنبه معنوي صدمه به بيند و مشروعيت انقلابي آنان فرو بريزد. موقعيكه شاه طهماسب به سن نوزده سالگي رسيد تصميم گرفت كه از فقهاء به عنوان (نواب عام امام مهدي) مي باشند كمك بگيرد تا مشروعيت خود را تثبيت كند و ضربه اي به نيروهاي (قزلباش) كه براي تصاحب قدرت با هم نزاع مي كردند، وارد كرده باشد، روي اين اساس شيخ علي كركي را از نجف اشرف در سال 939 استدعا كرد و نامه اي براي او نوشت كه معبر از التزام وي به نظريه (نيابت عامه) بود. در آن نامه آمده است: «.. به كسيكه به رتبه ائمه هدي در اين زمان مخصوص شده است.. نائب امام.. با همتي عالي راستين، همه سادات عظام و اكابر و اشراف و بزرگان و امراء و وزراء و همه اركان دولت را امر مي كنيم كه به مشار اليه اقتدا كنند. و او را پيش قرار دهند و از وي در همه امور اطاعت و پیروي و امرهاي او را تنفيذ كنند، و از منهيات وي اجتناب به عمل آيد. او مي تواند هر كس را از مسئولين و متصدين امور شرعيه و نظاميه عزل و نصب كند و براي اين كار امرِ ديگري لازم نيست»[16]. بر اثر نامه فوق شاه طهماسب فرمان عامي در اين زمينه صادركرد و آن: «بسم الله الرحمن الرحيم. چون مؤداي حديث امام صادق (ع) كه مي گويد: (نگاه كنيد به كسيكه حديث ما را نقل كرده و حلال و حرام و احكام ما را بداند او راضي باشيد چون من او را به عنوان قاضي نصب كردم، اگر او حكمي كرد و كس به حكم وي اعتراض كند، آن شخص به حكم ما استخفاف و توهين كرده و حكم ما و خدا را رد كرده است، و آن در حد شرك به خدا مي باشد). چون مخالفت با حكم مجتهدين و نگهبانان شرع سيد مرسلين به منزله شرك به خدا مي باشد، لذا مخالفت با خاتم المجتهدين و وارث علم سيد المرسلين و نائب ائمه معصومين كه نامش بلند و مرتفع باشد و عدم پيروي او حتماً ملعون و مطرود از دولت مي باشد، و او را محاسبه و مجازات خواهي كرد.
كتبه
طهماسب بن شاه اسماعيل صفوي موسوي».
 سيد نعمت الله جزايري در اوائل كتاب (شرح غوالي اللئالي) مي گويد: «وقتيكه شيخ كركي به اصفهان و قزوين در عصر سلطان عادل (طهماسب) قدوم كرد، او شيخ را از ملك وسلطان تمكين كرد و به او گفت: تو به مُلك از من أحقتر مي باشي، چون نائب امام هستي و من يكي از عمال تو خواهم بود و به امر و نهي تو عمل مي كنم. كركي به شاه طهماسب اجازه داد تا در بلاد حكومت كند به اعتبار اينكه او نائب (امام مهدي) مي باشد و شاه طهماسب وكالتاً حكومت مي كرد، و شاه طهماسب متقابلاً كركي را به لقب (نائب امام) ملقب ساخت و او را به عنوان (شيخ الاسلام) تعيين كرد. اما شيخ كركي در اين منصب بزرگ خيلي باقي نماند و در همان سال 940 هجري دار دنيا را وداع گفت. گفته شده است كه شيخ بر اثر مسموم شدن از طرف بعضي از امراء (قزل باش) از دار دنيا رفت، چون بعضي از امراء راضي به تعيين آن در اين منصب بزرگ نبودند»[17].
 گرچه تطور عملي و نظري بزرگ در فكرِ سياسي شيعي به وجود آمد، اما محقق كركي نتوانست كاملاً از شوائب نظريه (تقيه و انتظار) رهائي يابد، او كاملاً به شرعيت دولت صفويه كه از وي تحصيل اجازه به عنوان فقيه و نائب امام كرده بودند ايمان نداشت و آن را به عنوان دولت (معصوم) به حساب نياورد، لذا او واجب نكرد كه مردم زكات را به دولت دهند بلكه او قائل به استحباب پرداخت آن به فقيه شد، او سهم مؤلفه قلوبهم و ساعي و غازي در (عصر غيبت) مگر هنگام نياز، ساقط كرد[18]. او در باره حكم خمس قائل به تخيير بين صرف كردن سهم امام يا حفظ آن تا وقت ظهور شده بود[19]. او فتوا به وجوب نماز جمعه به صورت عيني نداد اما به فقهاء اجازه داد آن را اقامه كنند به عنوان اينكه آنها (نواب عام از امام مهدي) مي باشند. او فتوا به جواز جهاد در (عصر غيبت) نداد و آن را مشروط به اذن از (امام معصوم) كرد، او نظريه (نيابت عامه) را متكامل نكرد تا شامل همه ابواب فقه تعطيل شده در (عصر غيبت) شود. لازم به يادآوري است كه نظريه (نيابت عامه) راهش را به آساني در ميان عامه مردم و اركان دولت صفويان اصحاب طريقه صوفيه پيش نگرفت، لذا شاه اسماعيل دوم بن طهماسب، بعد از مرگ پدرش از اين نظريه كاملاً دست كشيد و از علماء دور شد. او علماء را متهم كرد كه بازندگي پدرش بازي كردند، لذا او سعي در تقليل نفوذ علماء كرد، اما علماء او را متهم كردند كه به اهل تسنن ميل پيدا كرده است[20].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] تاريخ شاه اسماعيل صفوى ص 88 چاپ مركز تحقيقات فارس ايران و پاكستان، اسلام آباد، و كتاب عالم آراى صفوى ص 64.

[2] راجر سيورى، ايران درعصر صفويه ص 26.

[3] راجر سيورى، ايران در عصر صفويه ص 26.

[4] راجر سيورى، ايران در عصر صفويه ص 26.

[5] دين و مذهب، ص 49.

[6] راجر سيورى، ايران در عصر صفويه، ص 30.

[7] همان، و تاريخ شاه اسماعيل ص 88.

[8] نقش روحانيت، ص 44.

[9] دكتر نورى علاء، جامعه شناس تشيع اثنا عشرى، ص 50.

[10] سيورى، ايران در عصر صفويه، وتاريخ شاه اسماعيل، و جهكشاى خاقان، وجامعه شناسى تشيع  اثنى عشرى.

[11] الكركى، جامع المقاصد، ج2 ص 378.

[12] همان ص 490.

[13] همان، ص 488.

[14] همان، ص 377.

[15] كركى، قاطعة اللجاج، ص 209.

[16] افندى اصفهانى، رياض العلماء،  ص 448.

[17] تاريخ شاه اسماعيل، ص 23 و 24.

[18] كركى، جامع المقاصد، ج3 ص 37 و 47.

[19] همان.

[20] تاريخ شاه اسماعيل صفوى ص 23 و 24.
نظريه پادشاهي مستقل
غير از شاه اسماعيل دوم بعضي از فقهاء احساس بر لزوم اقامه دولت در (عصر غيبت) كردند. از اين نظريه دست كشيدند، چون آنها به شدت ايمان به نظريه (نيابت عامه) نداشتند، مانند سيد محمد باقر سبزواري (1018- 1090هـ) كه يك گام انقلابي بزرگي به جلو برداشت و آن وقتيكه دعوت به تأسيس (پادشاهي مستقل) كرد و آن نظريه دور از نظريه (نيابت عامه) يا نظريه (ولايت فقيه) بوده است، و آن بر مبناي نياز به تأسيس دولت اسلامي در (عصر غيبت) بود. او تلاش كرد كه نظريه (غيبت و انتظار) كه عصمت و نص در امام مشروط مي دارد كنار بگذارد. او در كتاب (روضة الانوار) گفت: «هيچ زمان خالي از حجت نيست اما بعضي اوقات و بنا به مصالحي از ديد مردم غايب مي شود، اما عالم دور از الطاف و بركات او نمي باشد.. و ما الآن در آن دوره از غيبت به سر مي بريم و سلطان عادل و نيرومند كه دنيا را اداره كند وجود ندارد و امور به هرج و مرج كشيده خواهد شد و زندگي غير قابل تحمل مي شود، لذا مردم بايد اطاعت از حكومت عادل كه تابع سيرت و سنت امام باشد كنند و وظائف اين شاه به شرح ذيل مي باشد:
 1 - پيروي از سيره و سنت امام.
 2 – دفع شر ظالمين.
 3 – رعيت كه امنت پروردگار مي باشند بايد حفظ كرد.
 4 – حفظ هر شهروندي كه در شأن خود باشد.
 5 – حمايت مؤمنين از كفار و مرتدين.
 6 – اشاعه و نشر كلام و سخن شريعت.
 7 – تقويت گروه مؤمنين و دين داران.
 8 – امر به معروف و نهي از منكر بايد رعايت شود.
 9 – مال و ممتكلات رعيت را بايد حفظ كرد.
 10 – حراست از امنيت خيابانها و مرزها [1].
 سبزواري مقوله 