 آنچه را كه براي تو لازم و به صلاح مسلمين بود گفتم و بعداً‌ خواهي ديد.
اهل حيره در قديم بر روي شط پلي ساخته بودند كه به وسيله آن از عراق به ساحل شمالي شط رفت و آمد داشتند و با اين پل عراق و ايران را مرتبط ساخته بودند. هنگام ورود ابوعبيد پايه‌هاي اين پل سست و پاره‌اي از قسمتهاي آن خراب شده بود.
چون ابوعبيد تصميم گرفت لشكرش را از روي اين پل عبور دهد، دستور داد آن را مرمت و تعمير نمايند و چون قسمت‌ شمالي آن كه به ساحل مي‌رسيد، به كلي خراب شده بود، امر كرد تا چندين قايق به هم بسته به پل متصل نمايند تا بتوان از روي پل به اين قايقها وارد و از روي آنها عبور نموده به ساحل برسند. همين كه از ترميم و اصلاح پل فارغ شد با لشكرش از روي آن به آن سوي شط عبور كرد.
به محض اين كه لشكر ابوعبيد به آن سوي شط رسيد، بهمن بدون آن كه به آنها مهلت بدهد. به لشكرش فرمان حمله داد. در پيشاپيش لشكر فيلهايي به حركت در آمدند كه همه جنگ ديده و براي جنگ تربيت شده بودند. بر فيل‌ها زنگوله‌هاي بزرگي آويخته بودند كه با هم، صداي مهيبي توليد مي‌كردند.
اسبهاي مسلمانان كه هيچ‌گاه فيل را به چشم نديده و صدايي مانند صداي گوش خراش زنگوله‌هاي آنها را در عمرشان به گوش نشنيده بودند، از ديدن فيلها و شنيدن صداي زنگوله‌ها به حدي به وحشت افتادند كه از اطاعت سواران خود سرپيچيدند و از ميدان فرار و باعث اختلال صفوف مسلمين گرديدند. بدين نحو راه براي تيراندازان كه از روي فيلها به سوي مسلمين تير مي‌انداختند، ‌هموار گرديد و عده زيادي از مسلمين را به قتل رساندند.
ابوعبيد ديد كه صفوف مسلمين مختل گرديده و نزديك است به كلي بهم خورد، لذا از اسبش پياده و به لشكرش نيز دستور داد تا پياده شوند وبا هم با فيلان پيكار و كارشان را يكسره نمايند. جز اين هم چاره‌اي نبود، زيرا امكان نداشت از اسبهاي ترسوي فراري كار گرفت.
مسلمين به دستور ابوعبيد اسبها را رها كردند و به سوي فيلان يورش بردند و طناب پالانشان را قطع نمودند. سواران تيرانداز را كه همراه پالانشان از پشت آنها به زمين افتادند طعمه شمشير قرار دادند. چون فيلها از ميدان خارج گرديدند، اسبهاي مسلمين مجدداً‌ به ميدان كشيده و هر دو طرف مردانه جنگيدند. هر يك از آنها گاهي پيش مي‌رفت و زماني به عقب رانده مي‌شد جنگ چندين ساعت در بين آنها به شكل پيشرفت و عقب‌نشيني جريان داشت.
چون فيلها از ميدان رانده شدند و از تيراندازي خبري نبود، خاطر ابوعبيد آسوده و از علايم جنگ اميدوار گرديد، ولي در همين گير و دار نزديك خود فيل كوه پيكري ديد كه به مسلمين حمله مي‌كند و با خرطومش به چپ و راست مي‌زند، آنها را پراكنده ومتفرق مي‌سازد. گويا اين فيل بسيار تيزهوش و قهرمان ميدان جنگ و موقع‌شناس بود و خوب مي‌دانست كي و كجا بزند(1).
ابوعبيد ديد كه هرگاه اين فيل مجال يابد لاجرم تلفات زيادي بر مسلمين وارد مي‌سازد و چه بسا كه باعث شكست قطعي آنها شود. لذا خود را به آن فيل رساند و با شمشير ضربت شديدي بر خرطومش وارد ساخت، چون فيل احساس درد كرد، به خشم در آمد و او را زير پاي خود گرفت، لگدمال نمود و او زير جثه فيل جان سپرد.
حكم برادر ابوعبيد طبق وصيتش پرچم لشكر را به دست گرفت و به جنگ فيل رفت و او نيز مانند برادرش زير پاي فيل از بين رفت و به همين ترتيب هفت نفر از اقوام ابوعبيد يكي پس از ديگري پرچم به دست گرفته با فيل جنگيدند و همه آنها زير پايش تلف شدند.
چون مسلمين چند نفر از فرماندهان پرچم‌دار خود را پياپي از دست دادند، مرعوب و روحيه خود را به كلي از دست داده شكست خوردند و به ناچار از ميدان فرار كردند و به طرف پل شتافتند تا خود را به آن سوي شط برسانند.
مثني كه خطر قطعي مسلمين را دريافته بود، پرچم به دست گرفت ولي نه براي ادامه جنگ، زيرا ديگر اميدي براي پايداري نبود، چه افراد لشكري كه فرمانده اول و چند نفر ديگر از فرماندهانشان يكي پس از ديگري پياپي كشته شده‌اند و نظامشان بهم خورده و صفوفشان درهم پاشيده در حال فرارند، امكان ندارد در مقابل لشكري كه پيروز گشته آنها را از پشت سر با شمشير درو مي‌كند پايدار باشند.
مقصود مثني از گرفتن پرچم اين بود كه مسلمين شكست خورده را رهبري كند تا به درستي از همان پلي كه آمده بودند عبور نمايند، لهذا او با عده‌اي از فرماندهان و دلاوران لشكر پشت سر آنها را محافظت نمودند تا شايد بتوانند از تلفات آنها بكاهند.
مثني مشغول كارش بود كه يكي از اقوام ابوعبيد به نام عبدالله بن مرثد ثقفي طناب قايقهايي را كه به پل بسته شده بود قطع و راه عبور از روي پل را مسدود و فرياد بر آورده گفت: «اي مردم، روي برگردانيد و مردانه بجنگيد تا پيروز شويد يا درهمان راهي كه فرماندهانتان فداكاري كرده جان سپردند جان دهيد». ولي افراد شكست خورده از ترس شمشير دشمن گوش به حرفش ندادند و بسياري از آنها خود را به آب زده غرق شدند.
طبق دستور مثني قايقهاي قطع شده را مجدداً به پل بستند تا مردم از روي آن‌ها بگذرند. خود مثني با افراد فداكاري كه مردانه ايستاده، مشغول دفاع بودند، پس از همه مردم به آن سوي شط عبور كردند ـ در اينجا درست هنگام دفاع يك ضربت نيزه به مثني اصابت كرد و او را مجروح ساخت و نيز حلقه‌اي از زره در بدنش فرو رفت، ولي مع الوصف از فعاليت باز نايستاد ـ ابو زيد طايي كه يكي از فرماندهان مسيحي بود و در زمره مسلمين مي‌جنگيد، همچنين سليط بن قيس در اين هنگام خطرناك تا آنجا با مثني همراهي و فداكاري كردند كه به شهادت رسيدند.
-----------------------------------------
1) الفاروق؛ دكتر هيكل.دراين جنگ چهار هزار نفر از زبده ترين جنگاوران مسلمين يا در ميدان جنگ يادرحين فراركشته يا در شط غرق شدند.
حالا بايد ببينيم كه بهمن اين سردار فاتح به همين پيروزي مهم كه در اين نبرد به دست آورده قانع مي‌‌شود تا اين افتخار كه كسي پيش از او به دست نياورده نامش را بلند كند، يا براي افتخار پيروزي بيشتر، از شط عبور كرده به تعقيب مسلمين شكست خورده مي‌پردازد تا آنها را به كلي نابود و دندان طمع عرب را از اين سرزمين از بيخ بركند؟
اگر بهمن اين كار را مي‌كرد مي‌توانست زيرا نابود كردن لشكر فراري كاري است خيلي آسان، شايد بهمن نمي‌خواست خود را به آن سوي شط برساند و شط را در پشت سر بگذارد، تا مبادا به مسلمين قواي امدادي برسد و تقويت شوند و روي برگردانيده بجنگند و اين بار او و لشكرش دچار همان وضعي بشوند كه مسلمين شدند و افتخار پيروزي را كه در اين جنگ به دست آورده از دست بدهد.
بهمن در اين امر متردد بود، كه چه كند. همين تردد و تأخير در كارش به مثني فرصت خوبي داد تا بقاياي لشكرش را به سرعت از خطر دور و آنها را از مروجه به شهر حيره كه محل امني بود برساند و بعداً‌ با فرصت بيشتري آنها را از حيره انتقال و به شهر اليس كه كمي دورتر و از خطر هجوم دشمن در امان تر بود، رسانيده در آنجا مستقر شود.
در اينجا بايد به ياد بياوريم كه حضرت عمر هنگام حركت ابوعبيد ثقفي به او ت