صيه فرمود كه در هيچ امري از امورش بدون ارزشيابي و عاقبت سنجي شتاب نكند و از اصحاب رسول الله در كارش مشورت كند و حرفشان را بشنود، اگر ابوعبيد به اين توصيه عمل مي‌كرد دچار اين ضايعات جنگي نمي‌شد.
اين جنگ در رمضان سال 13 هجري واقع شد و در تاريخ اسلام به واقعه جسر شهرت دارد.
بهمن هنوز تصميم قطعي در كارش نگرفته بود كه خير يافت بين مرد در مدائن اختلاف افتاده، جمعي طرفدار رستم و گروهي پشتيبان فيروزان بوده با رستم دشمني دارند؛ لذا با قسمت اعظم لشكرش فاتحانه به مدائن بازگشت و قسمت كوچكي از آنها را تحت فرمان گابان گذارده و دستور داد به تعقيب لشكر مثني بشتابد.
بهمن تصور مي‌كرد همين گروه كوچك براي نابود كردن بقاياي لشكر شكست خورده فراري مسلمين كافي است و به آساني بر آنها غلبه خواهند يافت، ولي خطا بود.
اهل شهر اليس از كار بهمن و از آنچه در مدائن مي‌گذشت اطلاع يافتند و به مثني خبر دادند. لذا مثني فرصت را غنيمت شمرده، با لشكرش و با عده‌اي از مردم سلحشور اليس كه داوطلب جنگ به نفع مسلمين شده بودند، به طرف گابان تاخته او را شكست دادند. خود گابان اسير و به فرمان مثني به قتل رسيد.تاريخ ايران تأليف پيرنيا مشيرالدوله مي‌گويد: عمر پس از واقعه جسر تا يك سال هيچ گونه اقدامي نكرد. پس از گذشت يك سال مردم را در مدينه به جهاد تحريك و براي دست يافتن بر مملكت و خزائن ساسانيان تشويق كرد و به حدي به اين امر اهتمام ورزيد كه هر گاه كسي مي‌خواست براي جهاد به شام برود او را منصرف مي‌نمود و به عراق مي‌فرستاد.
اما پارسيان با آنكه در نبرد جسر فتح درخشاني كرده بودند وبا آن كه فرصت يك ساله در دست داشتند و مي‌توانستند سپاه عظيمي فراهم كنند و پاي مسلمانان را از خاك عراق قطع نمايند، به علت پريشاني اوضاع داخلي خود اصلاً در انديشه كار نبودند و حتي به فكر دفع حمله احتمالي مسلمانان هم نشدند. شايد هم تصور مي‌كردند كه پس از واقعه جسر خطر مسلمانان به كلي از بين رفته است. لذا آسوده و آرام ننشستند.
دكتر محمد حسنين هيكل در كتابش به نام زندگاني فاروق اعظم مي‌گويد: پس از اين كه مثني بر لشكر گابان غالب شد مدتي در اليس ماند و همين كه رفع خستگي كرد، به تشويق و ترغيب قبايل عرب براي جهاد پرداخت. گر چه مثني از خليفه كمك خواسته بود، ولي خودش هم آرام ننشست؛ زيرا رسيدن لشكر امدادي از مدينه وقت زيادي مي‌خواست و احتمال داشت كه پارسيان در فاصله اين مدت قبل از رسيدن كمك از مدينه پيش دستي نموده به او حمله نمايند و ضربتي بر او وارد نمايند كه لشكرش را به كلي نابود كند. لهذا از قبايل عرب دور و نزديك كمك خواست و از آنها جنگاوراني ورزيده به دست آورد و بر لشكرش افزود. قبيله مسيحي عرب بني نمر مقيم عراق كه تعصب قوميت عربي داشتند، به رهبري انس بن هلال نمري نيز به مسلمين ملحق شدند.
مثني لشكرش را كه اطمينان داشت قوي شده از اليس به محلي به نام (مرج السباخ) كه بين قادسيه و خفان در جنوب عراق بود، انتقال داد. و گرچه اطمينان داشت كه هرگاه بر پارسيان در اين هنگام بحراني حمله كند غالب مي‌شود، ولي صلاح نديد تا ببيند عمر در مدينه براي كمكش چه كرده و براي كار آينده‌اش چه فرماني مي‌دهد. اين بود وضع مثني در عراق پس از واقعه جسر كه مي‌بينيم ضايعات و تلفاتي را كه در جنگ جسر به لشكر اسلام رسيد، ترميم كرد و لشكر را تا آنجا تقويت نمود كه احساس كرد مي‌تواند بر پارسيان حمله نمايد.اولين كسي كه خود را پس از واقعه جسر به مدينه رساند، عبدالله بن زيد صحابي رسول الله بود. همين كه او به مسجد داخل شد، عمر پرسيد: چه خبري داري؟ عبدالله حادثه جسر را به او خبر داد. عمر خيلي از اين واقعه قلباً متأثر و روحاً متألم گرديد؛ زيرا شخصي مانند ابوعبيد و چندين نفر از اشخاص بزرگ خود را از دست داده بود، ولي مع الوصف تأثر و حزنش را پنهان داشت و خود را متين و آرام جلوه داد و جداً‌ به فكر آينده شد.
عمر مي‌دانست كه اگر يكبار ديگر مسلمين در عراق شكست بخورند ديگر كسي حاضر نمي‌شود به آنجا برود و به جهاد بپردازد. در اين صورت نه تنها اميدي به فتح بقيه عراق نيست، بلكه آنچه را كه فتح و به دست آورده است از دست خواهد داد. لذا لازم مي‌دانست لشكر مثني سريعاً به حدي تقويت شود كه نه تنها احتمال شكست آنها در بين نباشد، بلكه پيشروي و پيروزي آنها قطعي گردد.
قبلاً گفتيم كه ابوعبيد در طول راهش از مدينه به عراق از قبايل شورشي تسليم شده كمك گرفت. آنها نيز در جنگهاي نمارق، سقاطيه، قس الناطف، جسر و بارسما دوشادوش لشكرش جنگيدند، لذا عمر نسبت به توبه و اخلاص و فداكاري آنها اطمينان پيدا كرد و آنها را براي جهاد در عراق دعوت نمود. آنها نيز متقابلاً دعوت عمر را اجابت نموده از نواحي و جهات مختلف دور و نزديك شبه جزيره گروه گروه به مدينه شتافتند تا آنها را تجهيز نموده به ميدان جنگ در عراق بفرستد.
در اين اثناء جرير بن عبدالله بجلي رئيس قبيله بزرگ بجيله نزد عمر آمده پيشنهاد مي‌كند كه طوايف سلحشور بجيله را كه در اطراف شبه جزيره در بين قبايل پراكنده بودند به مدينه فراخواند و آنها را تحت فرمانش قرار دهد و به عراق اعزام دارد.
عمر به عمال و كارگزاران خود در همه جا فرمان داد تا آنها را فراخوانده در يك جا جمع نمايند. همين كه جمع شدند عمر فرماندهي آنان را به جرير سپرد تا به كمك مثني بشتابد.
همچنين از اهل مدينه آن‌هايي كه پس از شكست جنگ جسر فرار نموده به مدينه بازگشته بودند، آمادگي خود را براي رفتن مجدد به عراق اعلام نمودند، و سپس تمام قبيله بني ازد، بني كنانه و چندي از قبايل ديگر داوطلب حركت به عراق گرديدند.
حضرت عمر اين قبايل را كه لشكر عظيمي از جنگجويان بي‌ترس را تشكيل مي‌دادند، تجهيز و به سوي عراق حركت داد. اين بود اقدام و اهتمام عمر در مدينه براي امداد و تقويت قواي مثني در عراق.
اكنون مي‌بينيم كه خود مثني در عراق قواي كافي دارد و حضرت عمر هم قواي امدادي مهمي مهيا و ازمدينه به كمكش فرستاده، پس با اين حال مثني قوايي در دست دارد كه مطمئناً نه تنها مي‌تواند از عهده دفع حمله پارس برآيد، بلكه قدرت دارد بر آنها بتازد و پيش رود تا به آرزوي نهايي خود برسد.آيا با آن كه قواي مسلمانان تقويت يافته و در مرج السباخ قسمت جنوبي عراق استقرار يافته است، باز هم در مدائن همان اختلاف ونزاع همچنان ادامه دارد؟
آري، تا اين وقت چنين بود، ولي چون خبر قواي امدادي براي تقويت لشكر مثني به مدائن رسيد، پارسيان وحشت زده شدند واحساس خطر كردند و پي بردند كه همين اختلاف داخلي آنها بوده كه به مسلمانان فرصت خوبي داده تا قواي شكست خورده خود را ترميم و تقويت كنند و مجدداً‌ به سوي آنها سرازير شوند. لهذا رستم و فيروزان اين دو سردار نامي اختلافات را كنار زده، دست صلح و اتحاد به هم دادند و لشكر بزرگي به رهبري مهران همداني سردار نامي پارس مهيا و در حالي كه سه فيل جنگي در پيشاپيش آنها در حركت بود، به سوي مثني به حركت در آمدن