‌دانيم كه پس از وفات رسول الله ابوبكر به خلافت رسيد و خوانديم كه خوفي كه از ناحيه قبائل سركش عرب در داخل خاك عرب پديد آمد و خطري كه از طرف دولت بيزانس از خارج سرزمينِ عرب متوجه مسلمين گرديد، هر دو در اوايل خلافتش به وجود آمده و آنها را تهديد كرد و هر دو با اقدام جدي و سريع ابوبكر برطرف و مبدل به امنيت و آرامش گرديد و نيز دانستيم كه دين اسلام كه در معرض خطر قيام مرتدين قرار گرفت، در اثر قيام و كوشش ابوبكر از خطر نجات يافت و همچنان مستحكم و پابرجا ماند و پس از آن توسعه يافت.
با اندكي تفكر در اين آية مقدسه مسلم مي‌گردد كه ابوبكر يك مؤمن نيكوكار و يك خداپرست موحد بود، و گرنه طبق مقتضاي اين آية مباركه به مقام خلافت اسلام نمي‌رسيد.
از اين آيه به خوبي و به طور واضح استنباط مي‌شود كه خلافت ابوبكر طبق وعده‌اي بود كه خدا به موجب اين آية قرآني به او تفضل فرموده بود. اين خلافت جز حق نبود، زيرا به حدي منطبق با مصداق اين آيه است كه كمترين ترديدي براي كسي باقي نمي‌گذارد.ممكن است اعتراض شود كه استخلاف مذكور در اين آيه به صيغه جمع آمده مي‌فرمايد: ﴿لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم﴾ يعني همه آنها را در زمين خليفه مي‌فرمايد، نه يك نفر از آنها را وگرنه مي‌فرمود: ليستخلفن واحداً منهم بنابراين در اين آيه دليلي بر صحت خلافت ابوبكر ديده نمي‌شود زيرا او يك نفر از امت است.
ج: شكي نيست كه امكان ندارد همه افراد امت خليفه باشند، يعني همه آنها حكمفرماي مملكت‌شان بشوند و لكن در هر يك از ادوار گذشته، يك نفر از مسلمين خليفه و پس از آن در هر زماني نيز يك نفر از افراد هر كشوري از كشورهاي اسلامي پادشاه بوده و بقيه افراد تابع خليفه يا پادشاه خود بوده‌اند.
پس عدول قرآن از صيغه مفرد به صيغه جمع در آيه مورد استدلال نكته و حكمتي دارد كه لازم است بدان توجه كرد. 
صحيح است كه خليفه يك نفر است كه زمام امور امت را به دست مي‌گيرد و حكومت مي‌كند، ولي واضح است كه بقاي امت و استقلال سياسي امت و حفظ عقيده و دين امت و آزادي اعمال و شعائر دين امت و به طور كلي همه چيز عمومي امت بسته به وجود همين يك نفر خليفه است، كه بر همه چيز امت اشراف دارد و امت را به سوي خوشبختي دين و دنيا رهبري مي‌نمايد.
از سوي ديگر مي‌دانيم كه دوام خلافت، پيشرفت امور خلافت و موفقيت خليفه در انجام امور عمومي امت نيز بسته به وجود و همكاري امت با خليفه است، چه اگر امت دلبستگي به خليفه نداشته، با او همكاري نكند، خليفه نمي‌تواند كاري پيش برد و متعاقباً نمي‌تواند در خلافتش باقي بماند.
پس با اين توجيه خليفه يعني امت و امت يعني خليفه، زيرا بقاي هر يك از اين دو وابسته به وجود و بقاي آن ديگر مي‌باشد، لذا قرآن در آيه مورد بحث نفرموده خدا يك نفر از آنها را خليفه مي‌فرمايد، بلكه براي ارشاد امت به نكات فوق، صيغه جمع ذكر فرموده، مي‌فرمايد: آنها را خليفه مي‌فرمايد، كما آن كه قرآن مجيد درباره سلطنت نيز از صيغه جمع استفاده نموده است و حال آن كه همه مي‌دانيم در هر مملكتي فقط يك نفر پادشاه است، مگر نه طبق آيه 20 سوره مائده در اين باره مي‌فرمايد: ﴿وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِيَاء وَجَعَلَكُم مُّلُوكاً﴾ يعني: و آنگاه كه موسي (نبي الله) به قومش گفت: اي قومم! به ياد آوريد نعمت خدا را كه در بين شما و از خود شما پيغمبراني قرار داد و شما را نيز پادشاه فرمود.
چنان كه در آيه مي‌بينيم حضرت موسي -عليه السلام- به بني اسرائيل مي‌فرمايد ﴿وَجَعَلَكُم مُّلُوكاً﴾ يعني خدا شما را پادشاه گردانيد. حال آن كه يقيناً‌ خدا همه آنها را پادشاه نفرموده است، بلكه هميشه در هر عصري كه آنها استقلال سياسي داشته و پادشاهي داشته‌اند، يك نفر از آنها پادشاه بوده و بقيه افراد بني اسرائيل تابع و مطيع پادشاه خود بوده‌اند، ولي مع الوصف مشاهده مي‌كنيم كه قرآن طبق اين آيه كريمه مي‌فرمايد ﴿وَجَعَلَكُم مُّلُوكاً﴾ همه آنها را پادشاه خوانده است.
عدول قرآن در اين خصوص از ذكر صيغه مفرد كه ملكا مي‌باشد به صيغه جمع كه ملوكاً‌ ذكر فرموده است، بدان حكمت مي‌باشد كه درباره خليفه در پيرامون ليستخلفنهم بيان گرديد.
در اينجا اندكي از موضوع خارج و به اقتضاي حال به بحث در حديث ثقلين مي‌پردازيم، در بعضي از كتب حديث به جاي «سنتي» در حديث مزبور كلمه «عترتي» آمده است، در تحقيقي كه به عمل آمد معلوم شد كه در مؤلفات متقدمين كلمه «سنتي» آمده، ولي بعداً‌ در كتب متاخرين آنها اين كلمه عوض شده به جاي آن كلمه «عترتي» آمده است.
واضح است كه آنچه در كتب متقدمين بوده همان صحيح است، چون هيچ متأخري حق ندارد در اخبار و احاديثي كه سلف صالح صحيحاً روايت كرده‌اند دخل و تصرف نموده كلمه‌اي را حذف نمايد و كلمه‌اي ديگر به حسب سليقه و مذاق خود به جاي آن به كار برد، پس كلمه «عترتي» جعلي و نوآور بوده به جاي «سنتي» در كتب حديث راه يافته است، مويداً به اين كه جمله كتاب الله و «سنتي»‌ در حديث مزبور منطبق با آيه قرآن است كه مي‌فرمايد:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ﴾(1) و مطابق با آيه ﴿وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ﴾(2) مي‌باشد، زيرا اطاعت خدا كه در اين دو آيه ذكر شده عيناً‌ همان تمسك به كتاب الله است كه در حديث مورد بحث آمده و اطاعت رسول كه در اين دو آيه ذكر شده، همان تمسك به سنت رسول است كه در حديث ثقلين آمده است.
با اين توجيه، رسول الله در آخر ايام حياتش از طريق حديث ثقلين به امتش مؤكداً‌ توصيه فرموده تا طبق دو آيه فوق و آيات ديگر قرآن كريم، همه متمسك به كتاب خدا و سنت و روش رسول خدا باشند تا هدايت يابند و از گمراهي حفظ شوند.
مضافاً به اينكه عترت در لغت عرب اسم جمع بوده، معني عموميت مي‌دهد و به هر فردي از ذريه و دودمان انسان گفته مي‌شود عترت، لذا نمي‌توان كلمه عترت را بر فرض اين كه در حديث آمده باشد، به چند نفر معين و معدود از عترت و ذريه رسول الله كه همه مردمي صالح و متقي و طاهر بودند، اختصاص داد، زيرا بر خلاف معني كلمه است، بنابراين اگر كلمه «عترتي» در حديث آمده باشد، بايد هميشه و در هر عصري به هر فردي از افراد عترت رسول الله چنگ زد و مطيع مرام و تسليم خواسته‌اش شد. در اين صورت مشكل اينجاست كه در هر عصري خصوصاً در عصور اخير، هستند از «عترت» و ذريه رسول الله كساني كه نه تنها فاسق و فاجرند، بلكه از دين خدا برگشته مرتد و كافر شده‌اند، و خلق خدا را به سوي مردم خود دعوت و به كيش كفر و الحاد خود مي‌خوانند. پس چنانچه «عترت» در حديث مورد بحث صحيح باشد، نتيجه‌اش اين مي‌شود كه بايد مطيع اين قبيل «عترت‌ها» نيز شد، زيرا به هر جهت اينها نيز «عترت» هستند و كفر، الحاد، فسق و فجورشان آنها را از دايره معني «عترت» خارج نمي‌كند، با كمي دقت در آنچه گفتيم مسلم است كه عبارت صحيح اين حديث