مه مردم و اختلاف نكردن در امارت او، چون او را شايسته خلافت مي دانستند. بنابراين درباره خلافت او نيازي به تامل و نظر و مشورت نديدند و كسي ديگر اين شايستگي را در امر خلافت نداشت.[398] طبعاً دليل قول عمر همين بود. زيرا او مي دانست كه بعضي چنين مي گويند: (لو مات عمر لبايعت فلاناً) اگر عمر بميرد بدست فلاني بيعت خواهم كرد. منظورش اين بود، همان طور كه براي حضرت ابوبكرy بيعت انجام گرفته است، براي فردي ديگر نيز انجام گيرد. و اين امر مشكل بلكه محال بود كه مردم بگونه اي كه براي حضرت ابوبكرy اتفاق كردند، براي كسي ديگر اتفاق كنند. لذا هر كس مي خواهد به صورت انفرادي، در غير جمع مسلمانان بيعت كند، معني اش اين است كه خود را به كشتن مي دهد، و منظور حضرت عمرy از ((ثغره أن يقتلاً)) همين بود. يعني هر كس چنين كند، خودش و همراهش را فريب داده است و خودش و او را براي كشتن تقديم كرده است.[399] آري، اكنون روشن شد كه منظور حضرت عمر در اين قضيه چه بوده است، و تيجاني معني گنگي را از حضرت عمرy نقل كرده است. زيرا دليل قول عمرy را نقل نكرده است. وقتي علت مشخص شد، حجيت دليل كه تيجاني بدان استناد كرده بود، باطل گرديد بلكه جريان به ضرر او متحول شد، زيرا حضرت عمر منظورش از ذكر اين جريان اظهار فضيلت و تقدم حضرت ابوبكرy بود و آن عبارت بود از اتفاق مردم در حق وي و گرايش آنان بسوي او. و اين عين همان چيزي بود كه پيش آمد و تاريخ بر صحت آن گواهي مي دهد. لذا هر كس گمان كند كه قول عمر ناقض فضيلت حضرت ابوبكر است، بايد بداند كه اين تصور جز نقصان درك و عقل او چيزي ديگر نيست. جناب تيجاني به دروغ مي گويد: علي درباره خلافت چنين گفته است: آگاه باشيد، به خدا سوگند پسر ابي قحافه خلافت را تصاحب كرده است و او مي داند كه جايگاه و موقعيت من در خلافت مانند جايگاه قطب و محور است در آسيا كه علم و فضيلت از سرچشمه من مانند سيل سرازير مي شود و پرندگان هوا به اوج مقام من نمي رسند.[400] 
مي گويم: 
1- ما حضرت علي را برتر از اين مي دانيم كه درباره حضرت ابوبكر چنين سخني بگويد يا در حق خود مدعي خلافت شود، زيرا ابوبكر آنچه را كه حق او نيست، تصاحب نمي كند، هر چند كه جايگاه علي مانند جايگاه محور است در آسياب. زيرا علي به اتفاق شيعه و سني بدست او بيعت كرده است. 
2- فرضاً اگر بپذيريم كه علي چنين گفته است، باز هم هيچ گونه نقص و عيبي متوجه ابوبكر نمي شود بلكه اين گفته براي علي بيشتر موجب نقص و عيب مي گردد تا براي ابوبكر. زيرا قبلاً ثابت كرديم كه براي بيعت با ابوبكر و صحت خلافت او بدون هيچ گونه اكراه و اجبار، اجماع شده است، انصار، و مهاجرين به اتفاق بني هاشم با رضا و رغبت و بدون اكراه با او بيعت كردند، اين هرگز غصب يا تصاحبي از جانب ابوبكر محسوب نمي گردد. اما ادعاي تيجاني داير بر اينكه، علي مي گفت: ((همانا ابوبكر مي دانست كه جايگاه من در خلافت مانند جايگاه قطب و محور است در آسيا))، من مي گويم: بسيار بعيد است براي ابوبكر اينكه خود را مقدم كند از كسي كه براي خلافت او نص صريح وارد شده است. اگر خلافت حق علي مي بود، قبل از همه مردم، ابوبكر با وي بيعت مي كرد. بعد از علم و آگاهي از اين همه مسايل، براي همگان روشن است كسي كه جايگاهش در خلافت مانند جايگاه قطب و محور در آسيا است، او ابوبكر است و در واقع چنان بود. اما دلايلي كه درباره آنها گفته مي شود كه مويد و مثبت خلافت علي هستند، ضعيفتر از تار عنكبوت اند. 
3. بيعت علي بن ابي طالب با حضرت ابوبكر در امر خلافت بوسيله دلايل روشن ثابت است، چه در آغاز بيعت يا بعد از شش ماه، با اين وصف چگونه صحت دارد كه حضرت علي خطبه شقشقيه را در اين باره ايراد فرموده است؟ اگر بگوييم كه علي بن ابي طالب بيعت كرده است و نسبت دادن سخنان شقشقيه بسوي آن بي اساس است و كذب محض است، اين گفته ما حق است. اگر شيعه بگويد: ((علي بن ابي طالب با ((تقيه)) بيعت كرده است. مي گويم: بسيار بعيد است براي حضرت علي، اينكه نص جلي يا خفي، حق را از آن او قرار داده باشد و او از مقتضاي نص عقب نشيني كرده تظاهر به موافقت با بيعت ابوبكر بكند. بدون ترديد چنين رفتاري عين نفاق و بزدلي است و پناه بر خدا از اينكه علي بت ابي طالب مرتكب چنين رفتاري شود. 
4- نهج البلاغه براي اهل سنت حجت نيست. حديث عايشهy كه بخاري و مسلم آن را در صحيح خود تخريج كرده اند، با آنچه كه در نهج البلاغه آمده است، تعارض دارد. زيرا حديث مذكور بيعت علي با ابوبكر و اعتراف علي داير بر فضل و شايستگي ابوبكر را ثابت مي كند. 
5- جناب تيجاني (هدايت يافته) و با انصاف تمام نهج البلاغه را مطالعه كرده يا اينكه گزيده هاي معيني را براي اثبات ادعاي خود نقل كرده است؟ اگر به نامه هاي حضرت علي در نهج البلاغه مراجعه شود، در آنها مطالبي ضد آنچه كه تيجاني گفته است يافته مي شود.[401] وي در يكي از نامه هاي خود، خطاب به معاويه داير بر حق بودن خود براي خلافت و بيعت مي گويد: ((إنه بايعني القوم الذين بايعوا ابابكر، عمر، عثمان و علي ما بايعوهم عليه. فلم يكن لشاهد أن يختار و لا للنايب أن يرد، وإنما الشوري للمهاجرين والانصار. فإن اجتمعوا علي رجل و سموه إماماً كان ذلك لله رضي فإن خرج من أمرهم، خارج بطعن أو بدعه ردوه إلي ما خرج منه. فإن أبي قاتلوه علي اتباعه غير سبيل المومنين، وولاه الله ما تولي)) نهج البلاغه ص (530). ترجمه: كساني كه با ابوبكر، عمر  و عثمان بيعت كردند، به همان طريق با من بيعت كرده و عهد و پيمان بستند، بنابراين آن را كه حاضر بوده، نمي رسد كه نپذيرد. و مشورت در امر خلافت حق مهاجرين و انصار مي باشد و چون ايشان گرد آمده مردي را خليفه و پيشوا ناميدند، رضا و خشنودي خدا در اين كار است. اگر كسي به سبب عيبجويي يا بر اثر بدعتي از فرمان ايشان سرپيچيد، او را به اطاعت وادار نمايند و اگر فرمان آنها را نپذيرفت با او مي جنگند به جهت آن كه غير راه مومنين را پيروي نموده و خداوند او را واگذار به آنچه كه به آن رو آورده است.[402] 
بسيار شگفت آور است، اين گفته ((جامه خلافت را ابوبكر بر تن كرد) يعني بدون اينكه حقي داشته باشد آن را تصاحب كرد. چگونه تطبيق دارد با اين گفته او ((لقد بايعني القوم الذين بايعوا ابابكر، عمر و عثمان)) يعني همان افراد قوم كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كردند، با من نيز بيعت كرده اند، ابوبكر چگونه غاصب خلافت به حاسب مي آيد، حال آنكه خود علي براي صحت خلافت خودش، از صحت خلافت ابوبكرy استدلال مي كند؟ چه تطبيق و توافقي ميان اين گفته علي (إنه لا يعلم محلي منها محل القطب من الرحي). جايگاه من نسبت به خلافت مانند جايگاه محور است در سنگ آسيا ـ و ميان اين گفته او (فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغايب أن يرد). آن را كه حاضر نبوده نمي رسد كه نپذيرد و آن را كه حاضر بوده نمي رسد كه جز او را اختيار كند ـ وجود دارد؟! علاوه بر اين علي بن ابي طالب چنين نيز گفته بوده. ((. . . إنما الشوري للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا علي رجل، و سموه اماماً كان ذلك لله رضي فإن خرج من ا