ز آسمان‌ باران‌ نازل‌ فرموده‌، گياه‌ و سبزه‌ را در زمين‌ رويانده‌ و گوسفند سير و چاق‌ شده‌ است‌، اما اينك‌ شما آن‌ را بر غير نام‌ او (و براي‌ غير او) ذبح‌ مي‌كنيد، شما را نادان‌ و ابله‌ مي‌بينم»‌.
عمويش‌، خطاب‌، (پدر عمر (رض)‌) برخاست‌ و كشيده‌اي‌ بر صورتش‌ نواخت‌ و گفت‌:
«مرگ‌ بر تو! ما تا به‌ حال‌ اين‌ چرنديّات‌ را از تو مي‌شنيديم‌ و آن‌ را تحمل مي‌كرديم‌، اما ديگر طاقتمان‌ به‌ سر آمده‌ و كاسه‌ي‌ صبرمان‌ لبريز گشته‌ است‌».
سپس‌ جمعي‌ اوباش‌ و نادان‌ را تحريك‌ نمود و آنها را بر او شوراند كه‌ به‌ اذيّت‌ و آزارش‌ روي‌ آوردند، آن‌ قدر او را اذيّت‌ كردند تا از مكّه‌ خارج‌ شده‌ و به‌ كوه‌ حرا پناه‌ برد. خطاب‌ عده‌اي‌ از جوانان‌ قريش‌ را به‌ مراقبت‌ از او گسيل‌ داشت‌، تا اجازه‌ ندهند وارد مكه‌ شود. آنان‌ به‌ سختي‌ مراقب‌ بودند، طوري‌ كه‌ زيد جز پنهاني‌ و دور از چشم‌ مراقبان‌، نمي‌توانست‌ وارد مكه‌ شود.
پس‌ از آن‌ ـ بدون‌ اطلاع‌ قريش‌ و به‌ صورت‌ سرّي‌ و محرمانه‌ ـ با ورقة بن‌ نوفل‌ و عبدالله بن‌ جحش‌ و عثمان‌ بن‌ حارث‌، و اميمه‌ دختر عبدالمطلب‌، عمه‌ي‌ پيامبر ـ(ص)ـ ملاقات‌ كرد و در مورد گمراهي‌ و كج‌روي‌ قريش‌ به‌ بحث‌ و مذاكره‌ نشستند. زيد به‌ يارانش‌ گفت‌: 
«به‌ خدا مي‌دانيد كه‌ قوم‌ شما حقيقتي‌ را در دست‌ ندارند و مي‌دانيد دين‌ ابراهيم‌ را به‌ خطا و انحراف‌ كشيده‌اند، پس‌ اگر شما مي‌خواهيد رستگار شويد، براي‌ خود ديني‌ پيدا كنيد كه‌ از آن‌ پيروي‌ نماييد.»
هر چهار مرد به‌ طرف‌ راهبان‌ و احبار يهود و نصاري‌ و ساير ملت‌ها شتافتند، و از آنها درخواست‌ كردند كه‌ دين‌ حنيف‌ ابراهيم‌ را به‌ آنان‌ ارائه‌ دهند.
ورقة بن‌ نوفل‌ نصراني‌ شد. و عبدالله بن‌ جحش‌ و عثمان‌ بن‌ حارث‌، راه‌ به‌ جايي‌ نبردند و به‌ چيزي‌ نرسيدند. اما زيد بن‌ عمرو داستاني‌ دارد، كه‌ آن‌ را از زبان‌ خودش‌ مي‌شنويم‌:
«با تلاش‌ و زحمت‌ با يهوديّت‌ و نصرانيّت‌ آشنا شدم‌ و رموز آنها را دريافتم‌، اما از آنها دوري‌ جستم‌ و آنها را كنار گذاشتم‌. چون‌ در آنها چيزي‌ كه‌ مايه‌ي‌ اطمينان‌ خاطر باشد، نيافتم‌. به‌ جستجوي‌ دين‌ ابراهيم‌ سير آفاق‌ را پيش‌ گرفتم‌ تا از سرزمين‌ شام‌ سر در آوردم‌، پيش‌ راهبي‌ رفتم‌ كه‌ از علم‌ كتاب‌ توشه‌اي‌ اندوخته‌ بود و در مورد دين‌ ابراهيم‌ از او نظر خواستم‌، و داستان‌ و سرگذشت‌ خود را برايش‌ تعريف‌ كردم‌، به‌ من‌ گفت‌:
  «برادر مكي‌! مي‌بينم‌ به‌ جستجوي‌ دين‌ ابراهيم‌ آمده‌اي‌».
گفتم‌: بله‌ درست‌ فهميدي‌. من‌ به‌ دنبال‌ آنم‌.
آن‌گاه‌ گفت‌: «تو دنبال‌ آييني‌ هستي‌ كه‌ در حال‌ حاضر وجود ندارد، ولي‌ در آينده‌ي‌ نزديك‌ در ديار شما ظهور خواهد كرد، چون‌ خداوند متعال‌ از ميان‌ قوم‌ شما يك‌ نفر را مبعوث‌ مي‌كند كه‌ دين‌ ابراهيم‌ را تجديد و زنده‌ مي‌كند. اگر او را يافتي‌، به‌ خدمتش‌ درآي‌ و از او پيروي‌ كن‌».
زيد بار بازگشت‌ به‌ مكّه‌ را بست‌ و به‌ اميد اينكه‌ پيامبر موعود را دريابد، با قدم‌هاي‌ استوار به‌ سوي‌ مكّه‌ گام‌ مي‌نهاد.
هنوز در راه‌ برگشت‌ بود كه‌ خداوند پيامبرش‌ را مبعوث‌ كرد، و محمد ـ(ص)ـ با دين‌ هدايت‌ و حق‌ برخاست‌. اما زيد او را درك‌ نكرد؛ چون‌ جمعي‌ از اعراب‌ بر او شوريدند و قبل‌ از رسيدن‌ به‌ مكّه‌ او را به‌ قتل‌ رساندند، و فرصت‌ ندادند چشمش‌ به‌ ديدار پيامبر ـ(ص)ـ روشن‌ شود.
در لحظاتي‌ كه‌ زيد نَفَس‌ آخرش‌ را مي‌كشيد، به‌ آسمان‌ چشم‌ دوخت‌ و گفت‌:
«اَللَّهُمَّ إن‌ْ كُنت‌َ حَرَّمْتَنِيْ‌ مِنْ‌ هَذَا الـْخَير فَلاَ تَحرم‌ منه‌ُ ابْني‌ سَعِيْدَاً».
«پروردگارا! حال‌ كه‌ مرا از اين‌ خير و بركت‌ محروم‌ كردي‌، پسرم‌ سعيد را محروم‌ مفرما»(2).
به‌ اين‌ ترتيب‌ زيد بن‌ عمرو قبل‌ از رسيدن‌ به‌ رسول‌ خدا ـ(ص)ـ بقتل رسيد و به‌ سوي‌ «الله‌» شتافت‌. 
در روايات‌ آمده‌ كه‌ حضرت‌ سعيد (رض) فرزند زيد و عمر بن‌ خطاب (رض)‌ عموزاده‌ زيد از رسول‌ خداـ(ص)ـ پرسيدند: آيا براي‌ زيد استغفار كنيم‌؟ حضرت‌ رسول‌ فرمود: «بله‌! ايشان‌ به‌ تنهايي‌ به‌ صورت‌ يك‌ امّت‌ زنده‌ مي‌گردد». در حديث‌ ديگري‌ از رسول‌ خدا ـ(ص)ـ روايت‌ شده‌ كه‌ فرمودند: «وارد بهشت‌ شدم‌، آنجا زيد را ديدم‌ كه‌ دو درخت‌ سرسبز در اختيار داشت‌»(3).
------------------------------------------------------------------------------------------
1) أصحاب‌ الرسول‌: ص‌ 265. 
2) صور من‌ حياة الصحابة «حكاية سعيد». اصحاب‌ الرسول‌: ص‌ 267-265.
3) شباب‌ حول‌ الرسول‌: ص‌ 85.پروردگار دانا، كه‌ بر حال‌ ابوسعيد (زيد) آگاه‌ بود، دعاي‌ مخلصانه‌ي‌ او را پذيرفت‌ و اين‌ دعا يكي‌ از عوامل‌ مهم‌ روي‌ آوردن‌ سعيد به‌ اسلام‌ بود. همين‌ كه‌ پيامبر ـ(ص)ـ مبعوث‌ شد و مردم‌ را به‌ دين‌ اسلام‌ فرا خواند، سعيد بن‌ زيد در پيشاپيش‌ مؤمنان‌ قرار گرفت‌، و از جمله‌ي‌ جواناني‌ بود كه‌ قبل‌ از بيست‌ سالگي‌ رسالت‌ پيامبر خدا ـ(ص)ـ را تصديق‌ كردند. او قبل‌ از رفتن‌ پيامبر ـ(ص)ـ به‌ دارالارقم‌ ايمان‌ آورد.
اين‌ امر عجيبي‌ نيست‌؛ چراكه‌ سعيد در خانواده‌اي‌ متولد شد كه‌ گمراهي‌ و كج‌روي‌ قريش‌ را انكار كرده‌ و آن‌ را مردود مي‌دانستند، و در پرورش‌گاه‌ پدري‌ پرورش‌ يافت‌ كه‌ زندگي‌ خود را وقف‌ جستجوي‌ حق‌ و حقيقت‌ كرد. و زماني‌ مرگ‌ را پذيرا شد كه‌ نَفَس‌زنان‌ به‌ دنبال‌ حق‌ مي‌دويد.
سعيد به‌ تنهايي‌ مسلمان‌ نشد، بلكه‌ همراه‌ او همسرش‌، فاطمه‌ دختر خطاب‌ كه‌ خواهر حضرت‌ عمر بود، به‌ اسلام‌ مشرف‌ شد (1).
-------------------------------------------------------------------------------------
1) زندگي‌ ياران‌ پيامبر ـ(ص)ـ: ص‌ 185.مرحله‌اي‌ كه‌ اكثر گرويدگان‌ به‌ رسول‌الله ـ(ص)ـ در مكّه‌ي‌ مكرّمه‌ با آن‌ روبرو مي‌شدند، مرحله‌ي‌ شكنجه‌، اذيّت‌ و آزار جسمي‌ و روحي‌ از سوي‌ خانواده‌ و قبيله‌ي‌ خويش‌ بود. حضرت‌ سعيد ـ (رض) ـ نيز با اين‌ مرحله‌ مواجه‌ شد، تا براي‌ آينده‌اي‌ روشن‌ آماده‌ گردد.
خودش‌ مي‌گويد: «به‌ ياد دارم‌ زماني‌ را كه‌ مسلمان‌ بودم‌، عمر بن‌ خطاب‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از سران‌ شرك‌ مرا آزار و اذيّت‌ رسانده‌ و به‌ من‌ اهانت‌ مي‌كرد».
سعيد ـ (رض) ـ تمامي‌ آزارها و اذيّت‌هاي‌ قريشيان‌ را در مكّه‌ تحمل‌ نمود، سه‌ سال‌ تمام‌ به‌ همراه‌ رسول‌ خدا ـ(ص)ـ در شعب‌ ابي‌طالب‌ در محاصره‌ بسر برد و تمامي‌ آن‌ مشكلات‌ را به‌ جان‌ خريد، تا در آينده‌ي‌ نزديك‌ در رديف‌ مردان‌ بهشتي‌ پروردگار درآيد.
اين‌ جوان‌ قريش‌ به‌ حدي‌ از سوي‌ قومش‌ اذيّت‌ و آزار ديد كه‌ براي‌ برگشتن‌ از دينش‌ كافي‌ بود، اما به‌ عوض‌ اينكه‌ قريش‌ او را ا