، بيعت كنيد.» و سپس دست من و ابوعبيده بن جراح(رض) را گرفت. ابوبكر(رض) در آن وقت بين من و ابوعبيده(رض) نشسته بود. من هيچ يك از سخنان ابوبكر(رض) را ناپسند نپنداشتم جز همين سخن را كه عهده‌داري خلافت را براي من پيشنهاد نمود؛ زيرا به خدا سوگند كه من، اين را بيشتر دوست داشتم كه گردنم زده شود و به من پيشنهاد امارت بر قومي كه ابوبكر(رض) در‌ميانشان بود، داده نشود. چراكه اگر گردنم زده شود، در معرض معصيت قرار نمي‌گيرم…».
شخصي از انصار گفت: «من، چون خرمابني(4)  هستم كه سرد و گرم روزگار چشيده (و بنا بر تجربه و جايگاه خود پيشنهادي دارم كه قابل تصويب و اجراست)؛ يك نفر از ما (انصار) به عنوان امير تعيين شود و يك نفر هم از شما اي قريشيان! » (عمر(رض)) مي‌گويد: «همهمه بالا گرفت و سر و صدا به راه افتاد. من از آن ترسيدم كه اختلاف در ميان مردم گسترش يابد؛ بنابراين گفتم: اي ابوبكر! دستت را دراز كن و او نيز دستش را دراز كرد و با او بيعت كردم و مهاجران و انصار نيز با او بيعت نمودند».(5) 
در روايت احمد رحمه الله چنين آمده است: …ابوبكر(رض) سخن گفت و تمام آيات و احاديثي را كه در فضيلت انصار آمده، بيان نمود و گفت: «مي دانيد كه رسول‌خدا(ص) فرموده است: (لو سلكَ النّاسُ واديًا و سلكت الأنصارُ واديًا سلكتُ وادي الأنصارِ) يعني: «اگر همه‌ي مردم، راهي را در پيش بگيرند و انصار، راه ديگري را؛ من به راه انصار مي‌روم.» تو اي سعد بن عباده! نشسته بودي كه رسول‌خدا(ص) فرمودند: (قريش، ولاّةُ هذا الأمرِ فَبَرُّ النّاسِ تبعٌ لِبَرِّهم و فاجرُ النّاسِ تبعٌ لفاجرِهم) يعني: «قريش، واليان و صاحبان اين امر (زمامداري امور مسلمانان) هستند؛ بنابراين بهترين مردم، از شايسته‌ترين آنها به نيكي پيروي مي‌كند و بدترين و تبهكارترينشان نيز پيرو تبهكار و فاجر ايشان مي‌باشد». سعد بن عباده(رض) گفت: «راست مي‌گويي. ما، وزير هستيم و شما امير».(6) 
ابوبكر صديق(رض) هيچ ميل و رغبتي به امارت و رياست نداشت. بي‌رغبتي ابوبكر(رض) براي پذيرش مسؤوليت خلافت، از سخنرانيش نمايان مي‌گردد كه در مورد قبول اين مسؤوليت فرموده است: «به خدا سوگند كه هيچ شب و روزي، آزمند امارت نبودم و هيچ‌گاه به آن رغبت نداشتم و هرگز ـ نه در نهان و نه آشكارا ـ از خدا نخواستم كه مرا بر مسند امارت بنشاند. بلكه همواره از اين مي‌ترسيدم كه مبادا به اين آزمايش مبتلا شوم. من، در امارت (و فرمانروايي) هيچ آرامشي نمي‌بينم وآن را مسؤوليت بزرگي مي‌دانم كه بر گردنم نهاده شده و خود را در قبال آن ناتوان مي‌دانم مگر آنكه خداي متعال، ياريم رساند و توانم بخشد تا از عهده‌ي اين مسؤوليت برآيم؛ اما باز هم دوست دارم كه افرادي قوي‌تر از من به جايم بر اين جايگاه مي‌نشستند.»(7) 
ابوبكر(رض) بارها در دوران خلافتش خواست تا در صورت وجود هرگونه مخالفتي از سوي مسلمانان نسبت به خلافتش، از اين مسؤوليت كناره‌گيري نمايد و بلكه بارها مردم را به اين خاطر قسم داد تا در صورت وجود نارضايتي، از كارش استعفا دهد. باري خطاب به مردم فرمود: «اي مردم! شما را به خدا سوگند كه اگر كسي از شما پشيمان است كه با من بيعت نموده، برخيزد (و بيعتش را پس بگيرد). علي بن ابي‌طالب(رض) در حالي كه با خود شمشيري داشت، برخاست و به ابوبكر(رض) نزديك شد؛ يك پايش را بر پله‌ي منبر نهاد و گفت: «به خدا سوگند كه ما بر تو نمي‌شوريم و تو را كنار نمي‌زنيم؛ تو كسي هستي كه رسول‌خدا(ص) تو را (براي نماز) جلو كرد. پس چه كسي به خود جسارت مي‌دهد كه تو را پس بزند؟!»(8) 
همه‌ي اينها، حقايقي است كه حسن(رض) بر خلاف ادعاي برخي، از ماجراي سقيفه فرا گرفت. ابوبكر(رض) تنها كسي نبود كه به خلافت و عهده‌داري مسؤوليت‌هاي سنگين رغبتي نداشت؛ بلكه بي‌رغبتي به پُست‌ها و مسؤوليت‌ها، ويژگي مسلمانان آن دوره و آميخته با روح و روانشان بود. بنابراين اندكي دقت نظر در گفتگويي كه در سقيفه‌ي بني‌ساعده جريان يافت، اين نكته را روشن مي‌سازد كه گفتمان سقيفه، از چارچوب بي‌رغبتي صحابه(رض) نسبت به دنيا، بيرون نبوده است. علاوه بر اين گفتمان سقيفه، بيان‌گر اشتياق وافر انصار(رض) به تداوم و ماندگاري دعوت اسلامي در آينده و رايزني در اين‌باره مي‌باشد؛ سقيفه، آمادگي انصار و بلكه تمام صحابه را براي ادامه‌ي جان‌فشاني در راه خدا نمايان مي‌كند. انصار(رض) آن هنگام كه اطمينان يافتند با رويِ كار آمدن ابوبكر(رض) دعوت اسلامي تداوم مي‌يابد، در بيعت و بستن پيمان با ابوبكر(رض) درنگ نكردند. با وجودي كه ماجراي سقيفه، نمادي از وحدت و يك‌پارچگي صحابه(رض) مي باشد، برخي بدون بررسي دقيق و علمي گفتمان سقيفه، چنين مي‌پندارند و مي‌نگارند كه صحابه(رض) در سقيفه با هم اختلاف پيدا كردند. بدون ترديد چنين پنداري، با روح آن دوره و اميد و آرزوهايي كه صحابه براي تداوم اسلام داشتند، هيچ‌گونه سازگاري و تطابقي نمي‌يابد. اگر اين پندار را بپذيريم كه گردهمايي اصحاب در سقيفه، به دودستگي مهاجرين و انصار انجاميده است، اين پرسش ايجاد مي‌شود كه انصار با آنكه اهل مدينه بودند و از لحاظ توانايي و آمادگي براي رويارويي با مخالفشان در سطح بالايي قرار داشتند، چگونه به نتيجه‌ي سقيفه‌ي بني‌ساعده تن دادند و با ابوبكر(رض) بيعت كردند؟! و چگونه امكان دارد انصار، آن‌گونه كه برخي پنداشته‌اند با مهاجران اختلاف پيدا كنند و در عين حال به خلافت ابوبكر(رض) تن دهند و حاضر شوند در لشكرش به شرق و غرب گسيل شوند و براي تثبيت اركان و پايه‌هاي خلافتي كه ابوبكر(رض) در رأس آن قرار داشت، مجاهده و جان‌فشاني نمايند؟!(9)  بازخواني تاريخ آن دوران، بيانگر اشتياق و تلاش وافر انصار(رض) براي اجرا و انجام سياست‌هاي خليفه و از جمله جهاد با مرتدان (ازدين برگشتگان) مي‌باشد. هيچ يك از انصار و بلكه هيچ يك از مسلمانان از بيعت با ابوبكر(رض) امتناع نكرد. پيمان برادري مهاجرين و انصار، بسي بزرگ‌تر و فراتر از تخيلات و گمان‌هاي كساني است كه با نگارش و پردازش رواياتي دروغين و مغرضانه مي‌كوشند تا چنين وانمود كنند كه مهاجران و انصار با هم اختلاف پيدا كردند(10)  يا ادعا نمايند كه ماجراي سقيفه‌ي بني‌ساعده، دسيسه‌اي از پيش طراحي‌شده بود كه بر روح و روان حسن بن علي(رض) آثار منفي و ناخوشايندي نهاد.(11) 
حقيقتي كه حسن بن علي(رض) به آن دست يافت، اين بود كه بر خلاف پندار يا ادعاي برخي از اراجيف‌پردازان، هيچگونه بحران و اختلاف كوچك و بزرگي بر سر مسأله‌ي خلافت به وجود نيامده و تاريخ، هيچ گزارش قابل اعتماد و صحيحي ارائه نداده كه بر دسيسه‌ و هم‌دستي ابوبكر و عمر و ابوعبيده(رض) در جريان سقيفه‌ي بني‌ساعده دلالت نمايد و اساساً اصحاب(رض) ترساتر و خداترس‌تر از آن بودند كه چنين دسيسه‌اي نمايند تا قدرت و خلافت را در دست بگيرند.
پيشتر سخن حسن بن علي(رض) را آورديم كه به يادگيري نماز از رسول‌خدا(ص) اشاره نمود. آري! حسن(رض) در مسجدالنبي(ص) رفت و آمد داشت 