همه- از جمله زبیر- می‏گفتند: من، من. پیامبر فرمود: چه کسی این شمشیر را از من می‏گیرد تا حق آن را ادا کند؟ مردم از پذیرش آن شانه خالی کردند و ابودجانه سماک بن خرشه گفت: ای رسول خدا حق آن چیست؟ پیامبر فرمود: اینکه با آن آنقدر دشمن را بزنی تا اینکه خم شود. پس ابودجانه گفت: من حق آنر ا ادا می‏کنم. پس رسول خدا آن را به وی داد. ابودجانه مردی شجاع بود و در هنگام نبرد با ناز و تبختر راه می‏رفت. وقتی که رسول خدا او را دید که در میان صفها با ناز و تبختر راه می‏رود فرمود: خداوند از این نوع راه رفتن جز در چنین جاهایی ناخشنود است.(2)  زبیر در توصیف عمل اودجانه در نبرد أحد می‭گوید: وقتی که من شمشیر را از رسول خدا درخواست کردم و رسول خدا آن را به من نداد و آن را به ابودجانه داد با خود گفتم: - من پسر صفیه عمه او و از قریش هستم و قبل از ابودجانه به سوی آن شمشیر دست کشیدم، اما رسول خدا آن شمشیر را به ابودجانه داد و گفتم:- به خدا قسم نگاه می‏کنم ببینم ابودجانه چکار می‏کند. پس به دنبال وی رفتم. وی دستاری قرمز رنگ بیرون آورد و آن را دور سر خود بست. پس انصار گفتند: ابودجانه دستار مرگ را بیرون آورد- قبلاً که ابودجانه‭این دستار را بیرون می‭آورد و بر سر خود می‏بست انصار این سخن را در مورد وی می‏گفتند- سپس ابودجانه از سپاه خارج شد در حالی که می‏گفت: 
أنا الذی عاهدنی خلی---لی       و نحن بالسفح لدی النخی-ل
أن لا أقوم الدهر فی الکیول؟         أضرب بسیف الله و الرسول(3) 
(من همانی هستم که دوستم زمانی که در دامنه کوه و در میان نخلها بودیم با من عهد بست که من هرگز به انتهای صفها نروم و با شمشیر خدا و رسولش دشمنان را بزنم).
ابودجانه به هر مشرکی می‏رسید او را از پای در می‭آورد. در میان مشرکان مردی بود که اگر فردی زخمی‏را می‏دید او را می‏کشت. ابودجانه و آن مرد هر لحظه به هم نزدیک تر می‭شدند. من دعا کردم که آن دو به هم برسند. پس آن دو به هم رسیدند. آنان دو ضربه به سوی همانداختند. آن مشرک ضربه‭ای به سوی ابودجانه‏انداخت که ابودجانه سپر خود را در مقابل آن قرار داد و شمشیر وی در داخل آن سپر گیر کرد و ابودجانه ضربه‭ای به او زد و او را کشت. سپس او را دیدم که شمشیر را بر روی فرق سر هند بنت عتبه گذاشته است، اما شمشیر را از روی سر او برداشت(زیرا نمی‏دانست که او یک زن است) و من گفتم: خدا و رسول او داناتر هستند.(4)  ابن اسحاق از ابودجانه نقل کرده که می‭گوید: فردی را دیدم که داشت مردم را به شدت به جنگ کردن تشویق می‭کرد. پس به سوی او رفتم. وقتی با شمشیر بر او حمله بردم دست به شیون و زاری کرد و چون نگاه کردم دیدم که‭یک زن است. پس او را رها کردم و شمشیر رسول خدا بزرگ تر از آن دیدم که با آن یک زن را بزنم.(5) 
از هشام از پدرش روایت است که عائشه گفت: ای خواهر زاده، پدران تو- یعنی ابوبکر و زبیر- از کسانی هستند که خداوند در مورد آنان می‭فرماید:
(الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ) آل عمران: ١٧٢ 
(كساني كه پس از- آن همه- زخمهائي كه خوردند و جراحتهائي كه برداشتند، فرمان خدا و پيغمبر را اجابت كردند).
وقتی که مشرکان از نبرد بدر منصرف شدند و برگشتند و رسول خدا و اصحاب ایشان آن مصیبتها را دیدند، پیامبر خوف این را داشت که مشرکان برگردند. پس فرمود: چه کسی حاضر است دنبال آنان برود تا این مشرکان دریابند که ما هنوز دارای قدرت و توان هستیم؟ پس ابوبکر و زبیر در گروهی هفتاد نفری به دنبال مشرکان به راه افتادند و به آنان فهماندند که هنوز قدرت و توان دارند و سپس برگشتند. خداوند متعال در این مورد می‭فرماید:
(فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ) آل عمران: ١٧٤
 (سپس آنان- براي جهاد بيرون رفتند، وليكن دشمنانشان را خوف و هراس برداشت و از روياروئي با چنين مؤمناني خودداري ورزيدند و مسلمانان- با نعمت بزرگ- شهامت و عافيت و استقامت و بردن ثواب جهاد- و فضل و مرحمت سترگ خداوند- كه با رعب و وحشت انداختن به دل دشمنان، نصيب مسلمانان كرد و ايشان را از دست كشتار و آزار كافران رستگار كرد، به مدينه- برگشتند) و با هیچ دشمنی رو به رو نشدند.(6)  وقتی که حمزه بن عبدالمطلب در نبرد أحد به شهادت رسید مادر زبیر، یعنی صفیه بنت عبدالمطلب آمد تا برادر خود را نگاه کند که مشرکان بینی او را بریده و شکمش را شکافته و گوشها و بیضههایش را بریده بودند. پس رسول خدا به زبیر فرمود: خود را به او برسان و او را برگردان تا آنچه را که بر سر برادرش آمده است نبیند. پس زبیر به مادرش گفت: مادر جان، رسول خدا به شما فرمان می‏دهد که برگردید. صفیه گفت: برای چه؟ من خبر دارم که برادرم مثله شده است، این امر در راه خدا بوده است. آنچه که ما را خشنود می‏گرداند قطعاً کار نیکی است. من این را در راه خدا می‏دانم و إن شاء الله صبر پیشه می‏کنم. وقتی که زبیر نزد رسول خدا آمد و ماجرا را به‭ایشان گفت، پیامبر فرمود: بگذار بیاید. پس صفیه آمد و به جنازه حمزه نگاه کرد و بر او نماز خواند و «إنا لله و إنا إلیه راجعون» گفت و برایش طلب آمرزش نمود.(7)  در روایتی از عروه آمده که گفت: پدرم زبیر به من گفت: در روز نبرد أحد زنی در حال دویدن آمد تا خود را بر بالای سر کشتگان برساند. رسول خدا دوست نداشت که آن زن این جنازهها را ببیند، پس فرمود: جلوی این زن را بگیرید. زبیر می‭گوید: من دریافتم که آن زن – مادرم- صفیه است. پس به سوی او دویدم و قبل از اینکه او بتواند خود را بر بالای سر جنازهها برساند من خود را به او رساندم. اما او ضربه‭ای بر سینه من زد. او زنی قوی بود. وی گفت: از من دور شو، ای بی مادر. گفتم: رسول خدا به تو دستور داده است. پس صفیه‭ایستاد و دو پیراهن را که با خود داشت بیرون آورد و گفت: من از کشته شدن برادرم حمزه خبر دارم. من این دو لباس را برای برادرم حمزه آوردهام او را در این لباسها دفن کنید. زبیر می‭گوید: پس ما آن لباسها را بردیم تا حمزه را در آنها کفن کنیم. در کنار حمزه جنازه مردی از انصار وجود داشت که او را نیز به مانند حمزه مثله کرده‏بودند. پس دیدیم اگر حمزه در دو لباس کفن شود و آن فرد انصاری کفن نداشته باشد این مایه بدنامی‏بوده و کاری زشت است. پس گفتیم: یک لباس را برای کفن حمزه و لباس دیگر را برای کفن این فرد انصاری قرار می‏دهیم. وقتی که آن دو را اندازه گرفتیم دیدیم که‭یکی از آن دو بزرگ تر از دیگری هستند. پس میان آن دو قرعه‏انداختیم و هر کدام را در لباسی کفن کردیم که قرعه وی شده بود.(8) 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) فضائل الصحابة2/918شماره1267. سند آن صحیح است.
2) صحیح مسلم، شماره2470.
3) نک: البدایة و النهایة4/17.
4) همان18.
5) همان.
6) صحیح البخاری، شماره4077.
7) سیره ابن هشام3/108.
8) مسند أحمد3/34 الموسوعة الحدیثیة. سند آن حسن است.هر پیامبری یک حواری دارد و حواری من زبیر است.(1)  رسول خدا در روز نبرد خندق فرمود: چه کسی