ای جماعت قریش بس کنید و دست بردارید و گرنه خداوند کسی را به سوی شما مبعوث خواهد کرد که در راه دین گردنتان را با شمشیر می‌زند و خداوند قلبش را با ایمان آزموده‌است»، یاران با شوق و علاقه سؤال کردند: او چه کسی است ای رسول خدا؟ هر کدام آرزو می‌کرد که‌ او برنده‌ی چنین گواهی بزرگ از سوی رسول خدا(ص) باشد، لذا رسول خدا(ص) فرمود: «او کسی است که نعلهایش پینه و ترمیم شده‌اند» و خودش آن نعلها را به علی داده بود که پینه کند(1) .
وقتی که صلح بین مسلمانان و مشرکین به ‌اتمام رسید، علی در بین آنها قرارداد صلح را نوشت، وقتی که جمله‌ی محمّد رسول ‎الله را نوشت، مشرکان گفتند: محمّد رسول‎ الله را ننویس، چون اگر اعتقاد داشتیم که‌ او رسول خدا است با او نمی‌جنگیدیم. رسول خدا(ص) به علی دستور داد که‌ آن جمله را پاک کند، ولی گفت:‌ من پاکش نمی‌کنم، لذا رسول خدا(ص) با دست خود نام محمّد رسول‎ الله را از روی قرارداد صلح پاک کرد، زیرا محبّت و تعظیم علی نسبت به رسول خدا به حدّی بود که حاضر به نابودی نام ایشان نشد.(2) 
با مشرکان بر این قرار به توافق رسیدند که رسول خدا(ص) و یارانش به مدت سه روز اجازه‌ی اقامت در مکّه را داشته باشند و جز غلاف شمشیر، چیزی دیگر را با خود حمل نکنند.
رافضی‌های افراطی به موضع صحابه و عمربن خطّاب(رض) در صلح حدیبیه طعنه و ایراد وارد می‌کنند، مبنی بر اینکه عمر(رض) در مورد (بازنگری در شروط) صلح به رسول خدا(ص) مراجعه کرد، همچنین جماعت اصحاب ابتدا ذبح حیواناتی را که جهت قربانی در مکّه با خود آورده بودند و حلق و تراشیدن سر خود را به تأخیر انداختند تا اینکه پیامبر(ص) خود اقدام به ذبح قربانی و حلق موی سر کرد.
ولی در واقع نه در موضعگیری عمر بن خطاب(رض)و نه در موضع دیگر اصحاب جایی برای طعنه نیست، زیرا پیامبر(ص) در خواب دیده بود که وارد مکّه شد و طواف بیت الله را به جا آورد و در مدینه ‌این رؤیا را برای اصحاب تعریف کرد و چون در سال صلح حدیبیه همراه رسول خدا(ص) راهی سفر حج شدند، جمعی از یاران تردیدی نداشتند در اینکه تعبیر رؤیای رسول خدا(ص) به جا آوردن حج در همان سال است، بنابراین وقتی صلح حدیبیه صورت گرفت که‌ یکی از مواد صلح این بود که: آن سال باید مسلمانان به مدینه برگردند و سال بعد اجازه‌ی ورود به مکّه را داشته باشند، این امر برای اصحاب بزرگوار ناخوشایند بود(3)  و عمر با شجاعت و قدرتی که نسبت به حق برخوردار بود، چند مرتبه به رسول خدا(ص) مراجعه کرد (تا بلکه همه شروط عهدنامه را نپذیرد) و از رسول خدا(ص) سؤال می‌کرد، ولی پرسشهای او به خاطر تردید در صداقت رسول خدا(ص) یا به عنوان اعتراض از ایشان نبود، بلکه می‌گفت: ای رسول خدا آیا در رؤیای شما مقرّر نشد که طواف خانه‌ی خدا را به جا می‌آوریم؟ هدفش این بود که وارد مکّه شوند و او را از برگشتن به مدینه منصرف کند، چون این کار موجب سرافرازی اسلام و به خاک مالیدن بینی مشرکین بود(4) .
امام نووی فرمود: علماء گفته‌اند: سؤال و گفتار عمر(رض) در مورد صلح حدیبیه به خاطر شک و تردید نبود، بلکه جهت کشف نکته‌ای تلاش می‌کرد که‌ از او پنهان بود، علاوه بر اینکه شیفته و علاقمند ذلّت کفّار و ظهور اسلام بود، آنگونه که‌از اخلاق او و قدرت او در یاری دین و به ذلّت و خواری کشاندن اهل باطل معروف است(5)  و عمر در این قضیه ‌اجتهاد کرد، شدّت و قدرت او به طرفداری از حق و غیرت به خاطر حق، او را به این رأی واداشت که نباید چیزی را بپذیرند که نشان دهنده‌ی نوعی ذلّت است، علاوه بر اینکه رسول خدا(ص) آنها را چنین تربیّت کرده بود که در وقت مشاوره قاطعانه ‌اظهار نظر کنند، چون این اطاعت از فرمان خدا است که می‌فرماید:
(وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ) (آل عمران/159).
پس از آنان درگذر و برايشان طلب آمرزش نما و در كارها با آنان مشورت و رايزني كن.
خیلی وقتها هم رسول خدا(ص) پس از رایزنی با رأی اصحاب عمل می‌کرد، همانگونه که در روز جنگ بدر با اصحاب در مورد دنبال کردن کاروان قریش رایزنی کرد و رأی آنها را پذیرفت و نیز در روز جنگ اُحُد مشاوره کرد که ‌آیا برای دفاع در داخل مدینه باشند یا به بیرون شهر بروند و جلو دشمن را بگیرند که رأی اکثریّت بر این بود از شهر خارج شوند و همان رأی را برگزید و نیز در روز خندق در مورد اینکه با احزاب کفر بر یک سوّم محصولات آن سال مدینه مصالحه کند یا خیر، جلسه‌ی رایزنی تشکیل داد، سعد بن معاذ و سعد بن عباده مخالف بودند، در نتیجه رأی آنها را برگزید، در روز صلح حدیبیه هم مشورت کرد که ‌آیا بجنگند یا نه، ابوبکر صدیّق (رض) گفت: ‌ما برای انجام عمره ‌آمده‌ایم نه برای جنگیدن و رأی او را پذیرفت(6)  و موارد متعدّدی که ذکر آنها طولانی است.
بنابراین عمر بن خطاب(رض) هم سعی می‌کرد رسول خدا رأی او را انتخاب کند و با کفّار بجنگند، از این رو چندین بار به رسول خدا(ص) و بعد به ‌ابوبکر مراجعه کرد، ولی وقتی دید که رأی ایشان متّفق است نظرش را رها کرد و رسول خدا(ص) که حسن نیّت و صداقتش را می‌دانست برایش عذر آورد و مسأله را توجیه کرد(7) .
امّا در مورد توقّف صحابه در ذبح قربانی‌ها و حلق موی سر تا اینکه رسول خدا(ص) پیشقدم شد، این توقّف آنها نافرمانی رسول خدا(ص) محسوب نمی‌شود، همانگونه که علماء در این باره چند توجیه دارند، ابن حجر می‌گوید: گفته شده: توقف کردند چون احتمال می‌دادند این امر برای ندب و سنّت باشد نه واجب، یا اینکه ‌امیدوار بودند وحی از آسمان نازل شود و پیمان صلح مذکور را باطل اعلام نماید، یا اینکه ‌امید آن داشتند که جهت اتمام حج در آن سال اجازه‌ اختصاصی صادر شود و چنین چیزی برایشان جایز باشد، چون زمان نسخ احکام بود و احتمال این هم هست که بر اثر آن شرایط و اوضاع که‌احساس شکست و ذلّت می‌کردند طوری در فکر فرو رفته باشند که‌ از فرمان رسول خدا(ص) هم غافل بوده باشند، چون به ‌اعتقاد خود دارای شوکت بودند و می‌توانستند به ‌اهداف خود برسند و با زور و قهر و غلبه بر آنها، حج را انجام دهند، یا اینکه فرمانبرداری از امر رسول خدا(ص) را به تأخیر اندازند، چون معتقد بودند امر مطلق، مقتضی اقدام فوری نیست و احتمال مجموع این امور هم هست(8) .
در برخی روایات مربوط به صلح حدیبیه ‌آمده ‌است که وقتی رسول خدا(ص) به مسلمانان دستور داد حیواناتی را که جهت قربانی در مکه با خود آورده بودند ذبح کنند و موی سر خود را بتراشند، چون دید که‌ آنها اطاعت نکردند، به نزد أم سلمه (در خیمه‌اش) وارد شد و مسأله را با او مطرح کرد، ام سلمه عرض کرد: ای رسول خدا! با آنها حرف نزن، چون با مسأله‌ی بزرگی در رابطه با تأثیر سخت و نامطلوب این صلح بر روان و درون آنها ‌و بازگشت بدون موفقّیت روبرو شده‌اند(9) . بنابراین رأی ام سلمه در این رایزنی این بود، همانگونه که در روایت صحیح بخاری آمده‌است گفت: «از اینجا خارج شو و بدون اینکه ‌یک کلمه با کسی حرف بزنی شتر قربانی را ذبح کن و آرایشگرت را صدا کن تا سرت را 