ا عَمِلْتُمْ وَذَلِکَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ) (تغابن/7).
كافران مي‌پندارند كه هرگز زنده و برانگيخته نخواهند گرديد! بگو: چنين نيست كه مي‌پنداريد، به پروردگارم سوگند! زنده و برانگيخته خواهيد شد و سپس از آن چيزهائي كه مي‌كرده‌ايد باخبرتان خواهند كرد و اين كار براي خدا ساده و آسان است.
(وَقَالَ الَّذِينَ کَفَرُوا لَا تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتَأْتِيَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْبَرُ إِلَّا فِي کِتَابٍ مُّبِينٍ) (سبأ/3).
كافران مي‌گويند: قيامت هرگز براي (حساب و كتاب و سزا و جزاي) ما برپا نمي‌شود. بگو: چرا، به پروردگارم سوگند! آن كسي كه داناي راز (نهان در گستره جهان) است، قيامت به سراغ شما مي‌آيد (و خدا به ‌اعمال شما رسيدگي مي‌نمايد). به ‌اندازه سنگيني ذرّه‌اي، در تمام آسمانها و در زمين از او پنهان و نهان نمي‌گردد و نه كمتر از اندازه ذرّه و نه بزرگتر از آن، چيزي نيست مگر اين كه در كتاب آشكاري ثبت و ضبط و نگهداري مي‌شود.
بنابراین هرگاه مصلحت باشد، چه در ابتدای کلام و چه در جواب دیگران قسم جایز است و گاهی مطلوب است(5) .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مسند احمد، الموسوعة الحدیثیة ش 579، اسنادش حسن است.
2) مسند احمد(2/151) احمد شاکر آن را صحیح دانسته.
3) بخاری، ‌فتح الباری (7/22).
4) مسلم، ش 3406.
5) القول المفید علی کتاب التّوحید، محمّد صالح (1/141، 142).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:13.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:14.txt">1- قبیله‎‌ی قریش</a><a class="text" href="w:text:15.txt">2- بنی‌هاشم</a><a class="text" href="w:text:16.txt">3- عبدالمطلب بن‌هاشم</a><a class="text" href="w:text:17.txt">4- ابوطالب پدر علی(رض)</a><a class="text" href="w:text:18.txt">5- مادر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب</a><a class="text" href="w:text:19.txt">6- برادران علی(رض)</a><a class="text" href="w:text:20.txt">7- زنان و فرزندان علی بن ابی طالب</a><a class="text" href="w:text:21.txt">8- اوصاف ظاهری علی بن ابی طالب(رض)</a></body></html>قریش با پشتیبانی از قبیله‌ی بنی‌بکر و ارسال سلاح و اسب و نیروی جنگی به آنها، علیه قبیله‌ی خُزاعه که همپیمان مسلمانان بودند، با مسلمانان نقض پیمان کردند و رسول خدا(ص) فرمود: «نصرت ‌يا عمرو بن سالم، لا نصرني الله‌ ان لم أنصر بنى كعب» : (ای عمرو آنها را یاری کردی، خدا یاریم نکند اگر بنی کعب را یاری نکنم). چون ابر در آسمان پدید آمد فرمود: «إن هذه ‌السحابة لتستهل بنصر بنى كعب»(1)  : (اين پیروزی بنی كعب را آسان می‌كند).
عمرو بن سالم به مدینه ‌آمد و نزد رسول خدا(ص) قصیده‌ای را سرود که در آن آمده ‌است:
يا رب إني ناش-د محم-دًا		حلف أبينا وأبي-ه ‌الأ تل-دا
قد كنتم ولدًا، وكنا ول-دًا		ثُمت أسلمنا فلم ننزع ‌ي-دا
فانصر هداك الله نصرًا أعتدا		وادع عب-اد الله‌ يات-وا مددا
فيهم رس-ول‎الله ق-د تجردا	إن سيم خسف-ا وجهه تربدا
پروردگارا! من محمّد را می‌خوانم که پدر ما و پدر او هم‌پیمان قدیمی‌‌بودند.
زمانی ما هر دو کودک بودیم، آنگاه ما مسلمان شدیم و هرگز دست بردار نیستیم.
خداوند تو را رهنمود گرداند، مرا یاری کن و بندگان خدا را به ‌یاری ما فراخوان، 
که رسول خدا در میانشان باشد، طوری که‌از شدت خشم سیمایش برافروخته گردد.

سپس به ‌اینجا می‌رسد که می‌گوید:
وزعموا أن لست أدعو أحدًا		وهم أذل وأقل عددا
هم بيتون-ا بالوتي-ر هج-دًا		وقتلونا رُكَّعا وسجدا
آنها (که پیمان شکنی کردند و بر ما یورش آوردند) گمان می‌کنند که تو کسی را به ‌یاری ما فرا نمی‌خوانی، حال آنکه خوار و ذلیلند و تعدادشان کمتر است، 
آنها بر ما شبیخون زدند و در حال رکوع و سجده به کشتار ما پرداختند.

قریش ابوسفیان را جهت تثبیت صلح و افزایش مدت آن به مدینه فرستادند، وقتی نزد رسول خدا(ص) رسید، نیازش را مطرح ساخت، ولی پیامبر(ص) از او رو برگردانید و جوابش را نداد، از این رو به بزرگان صحابه ‌امثال ابوبکر و عمر و عثمان و علی(رض) متوسّل گردید تا بین او و رسول خدا وساطت کنند، ولی همه‌ از درخواستش امتناع ورزیدند و ناگزیر بدون هیچ موفّقیّتی از توافق یا تجدید عهد و پیمان به مکّه بازگشت.(2) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) البداية والنهاية (4/278).
2) التاریخ السّیاسی و العسکری، دکتر معطی، ص 365.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:122.txt">1- خنثی کردن یک فعالیّت تجسسی به نفع قریش</a><a class="text" href="w:text:123.txt">2- هر کس را تو امان داده‌ای در امان ماست ای ام‌هاني</a><a class="text" href="w:text:124.txt">3- قتل حویرث بن نقیذ بن وهب</a><a class="text" href="w:text:125.txt">4- علی(رض) در انجام مأموریّتی اصلاح جویانه</a><a class="text" href="w:text:126.txt">5- علی رضی الله عنه در غزوه‌ی حنین</a><a class="text" href="w:text:127.txt">6- اعزام سریه علی برای عملیّات انهدام «بُت» فلس در طیّ</a></body></html>از حسن بن محمّد علی بن عبیدالله بن ابی رافع روایت است که علی می‌گفت: رسول خدا (ص) من و زبیر و مقداد را اعزام کرد و فرمود: «خود تان را به باغ خاخ برسانید، زن مسافری آنجا است که نامه‌ای دارد، نامه را از او بگیرد و بیاورید»، گفت:‌ سریع با اسب به ‌آنجا رفتیم تا به باغ رسیدیم، زن مسافر را پیدا کردیم، گفتیم: آن نامه را بیرون بیاور، گفت: نامه ندارم، گفتیم: یا نامه را تحویل بده یا لباست را از تن بیرون می‌آوریم. نامه را در میان گیسوهایش بیرون آورد، نامه را از او گرفتیم و پیش رسول خدا(ص) آوردیم، نامه را باز کرد، حاطب بن ابی بلتعه‌ان را برای مشرکین مکه نوشته بود و برخی امور رسول خدا(ص) را به ‌آنها گزارش داده بود، رسول خدا(ص) فرمود: «ای حاطب این چست؟! » گفت:‌ ای رسول خدا عجله نکن، من مردی الصاق شده به قریش هستم و در اصل فامیل و خویشاوندی در میان آنها ندارم و از آنها نیستم، در حالی که همه مهاجرینی که با تو هستند به نوعی در مکّه فامیل و خویشاوندانی دارند که ‌از آنها حمایت کنند، خواستم برای خودم در میان آنها حامی‌پیدا کنم و این کار را از روی اعتقاد کفری یا ارتداد از دین اسلام و راضی شدن به کفر بعد از اسلام نکردم. رسول خدا(ص) خطاب به ‌اصحاب فرمود: «به شما راست گفت». عمر بن خطاب(رض) گفت:‌ ای رسول خدا اجازه بده گردن این منافق را بزنم، رسول خدا(ص) فرمود: «إنه قد شهد بدرًا، وما‌يدريك لعلَّ الله قد اطَّلعَ إلى أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم، فقد غفرت لكم»(1)  او شاهد غزوه‌ی بدر بوده و تو چه می‌دانی که خداوند به ‌اهل بدر گفته باشد:‌ هر چه می‌خواهید انجام دهید، از شما گذشتم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) إسنادش صحيح است، الموسوعة الحديثية مسند أحمد ش 600.ام‌هانئ دختر ابوطالب و خواهر علی گفت: وقتی که رسول خدا(ص) در ارتفاعات مکه ‌اردو زدند، دو مرد از خویشاوندان شوهرم از قبیله‌ی بنی مخزوم به نزد من فرار کردند که در آن موقع هُبیره پسر ابی وهب مخزومی