 می‌داند یک شن کوچک میان تپة بزرگ شن در طوفان نوح کجا بوده، و کجا رفته و ذرات هر تپه شن از اول خلقت تا بحال چندین مرتبه تغییر مکان داده، و همچنین تمام ذرات آبها و بخارها و غبارها و خاک‌ها و سایر مخلوقات را، پس علم خدا منحصر به این پنج چیز نیست، و لذا «إنما» نیاورده بلکه به تقدیم خبر اکتفا کرده تا حصر علم این پنج چیز را برای خود بیان کند. 
ثانیاً – فرموده: علم الساعة و اگر کلمه الساعه را برداریم و کلمه «القیامة» را جای آن بگذاریم معنی مقصود و لطافت آن از بین می‌رود، چرا برای اینکه رسول خدا(ص) علم و ایمان به قیامت دارد و منحصر به خدا نیست، بلکه هر بندة مؤمن باید علم و ایمان به قیامت داشته باشد، و اما ساعت وقوع قیامت را احدی نمی‌داند جز خدا و لذا تعبیر فرموده به کلمه الساعة. 
ثالثاً – فرموده: و ینزل الغیث و آن را عطف کرده به جمله علم الساعة عطف جمله فعلیه به اسمیه که همان حصری که در معطوف علیه است در معطوف بیاید، و اگر نه اختصاص افاده نمی‌شد، و کلمه غیث را انتخاب کرده و اگر غیث را برداریم و بجای آن کلمه مَطَر و یا وابِل و یا طلّ و یا کلمه من السَّماءِ ماءًا و یا وَدْق و امثال این کلمات که همه به معنی باران است بجای غیث بگذاریم صحیح نیست، و معنی مقصود و لطافت کلام از بین می‌رود، زیرا ممکن است هر مهندس هواشناسی به واسطه مقدمات علمی بداند فردا مثلا باران می‌آید و خبر دهد و خبر او صدق باشد، پس این علم اختصاص به خدا ندارد، اما خدا کلمه غیث را آورده که بمعنی باران مفید لایضر است، و هیچ مهندس نمی‌تواند علم پیدا کند که باران فردا مفید است و یا مضر، پس علم نزول غیث غیر از علم نزول مطر است، و لذا خدا این کلمه را انتخاب کرده، اگر عوض شود با کلمه مشابه صحیح نیست. 
رابعاً – فرموده: و یعلم ما فی الأرحام و معنی: ما فی الأرحام این است که خد هویّت تامّه آنچه در رحمهای زنان است از ابتداء تکوین تا انتهای امر آن را که بشر می‌شود و به سعادت می‌رسد و یا شقاوت، صالح می‌شود و یا طالح، دوزخی می‌شود و یا بهشتی، تمام مراحل را می‌داند. و اگر کلمه "ما" را برداریم و بجای آن کلمه «من» بگذاریم و بگوئیم من فی الأرحام معنی عوض می‌شود، چنين مي شود كه؛ خدا می داند آنكه در رحمها است پسر می باشد و یا دختر، در این صورت اشکالی پیدا می‌شود که کسی بگوید هر دکتر جنین‌شناسی می‌تواند به واسطه مقدّمات علمی و یا اشعّه برق بفهمد که در رحم فلان زن پسر است و یا دختر، و این علم اختصاص به خدا ندارد، ولی حقّتعالی ما فی الأرحام فرموده تا چنین اشکالی نشود. 
خامساً – فرموده: *وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً& ونفرموده ماذا یقع غدًا، زیرا منظور این بوده که آنکه کسب فردای خود را نداند، چگونه سایر امور را می‌داند، پس به طریق اولی از کار دیگران بی‌خبر است، و لذا کلمه تکسب آورده، و اگر آن را برداریم و بجای آن فعل دیگری بگذاریم لطافت مطلب از بین می‌رود. 
سادساً – فرموده: وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ و کلمه نفس را انتخاب کرده و اگر بجای آن أحد یا کلمه بشر و یا انسان بگذاریم صحیح نیست، زیرا هر فردی و یا بشری ممکن است به واسطه وحی و یا به واسطه خبردادن رسول از وحی بداند فردا چه می‌کند، اما هیچ کس به خودی خود و از پیش خود نمی‌داند، و کلمه نفس که در لغت عرب بمعنی خودش می‌باشد، این معنی را می‌فهماند که احدی خودش نمی‌داند فردا چه می‌کند و این علم اختصاص به خدا دارد. 
سابعاً – فرموده: *وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ& باز کلمه نفس را آورده که مفید این است که احدی بخودی خود نمی‌داند به کدام زمین می‌میرد، اما ممکن است به توسطّ وحی الهی بداند و مقصود نقض نمی‌شود، و اما اگر کلمه دیگری جای آن بگذاریم هدف الهی نقض می‌شود. 
ثامناً – جمله مَا تَدْرِي را مکرر کرده برای تأکید، و اگر می‌فرمود بِأَيِّ أَرْضٍ به عطف معمول بر معمول بدون تکرار وَمَا تَدْرِي مفید تأکید نبود. 
تاسعاً – مَّاذَا تَكْسِبُ جمله اسمیه می‌باشد و اگر بجای آن می‌فرمود «کسب غده» بطور مضاف و مضاف الیه لطافت جمله اسمیه را نداشت، زیرا جمله اسمیه دلالت بر استمرار و دوام دارد. 
و البته اهل ادب نکات بیشتری ممکن است از آیه استفاده کنند مانند اینکه مَا تَدْرِي فرموده ولا تدری با "لاء" نیاورده که نفی به کلمه "ما" دلالت بیشتری بر نفی دارد، و از آن جمله ما تدری فرموده و ما تعلم نفرموده زیرا درایت علم پیدا کردن به وسیله نظر و استدلال و حیله می‌باشد و خدا خواسته بفرماید به هیچ حیله و نظر و وسائل کسی نمی‌تواند علم به مذکورات پیدا کند. 
بنابر آنچه ذکر شد بی‌جهت نیست که خدا در مقام معارضه و تحدّی اعلام نموده که اگر می‌توانيد یک سوره کوچکی مانند قرآن بیاورید، با اینکه تمام فصحای عرب دشمن او بودند، این کار را نتوانستند و اگر آورده بودند در تاریخ ثبت می‌شد، فصحا فهمیدند که جملاتی بهتر ازقرآن محال است، با اینکه به کلمات مخلوقی مانند خود ایرادها می‌کردند، چنانکه خنساء که زن فصیحی بود بدو شعر حسان بن ثابت هشت ایراد کرد در حالی که حسان اول شاعر عرب بود، چون حسان گفت: 
لنا الجفنات الغر یلمعن بالضحی
		وأسیافنا یقطرن من نجدة دماً

ولدنا بنی العنقاء و بنی محرق
		فأکرم بنا خالاً و أکرم بنا ابنماً

یعنی: «ما را قدحهای سفید‌یست که در روز نورمی‌دهد، و از شمشیر‌های ما خون می‌چکد از بزرگواری، فرزندان ما طائفه بنی‌العنقاء و طائفه بنی‌محرقند چه دائی و پسران بزرگواری داریم». حسان این دو شعر را در مقام مفاخره گفت، سپس به خنسا گفت این اشعار چگونه است؟ خنسا گفت در هشت مورد آن نقص است: 
اول – گفتی الجفنات، و آن جمع قلّه و دلالت برکمی دارد و اگر جفان می‌گفتی جمع کثره است بهتر بود. 
دوم – گفتی الغر و آن سفیدی پیشانی و کم و منحصر است و اگر می‌گفتی البیض أحسن و أوسع بود. 
سوم – گفتی بالضحی و آن روز است و اگر می‌گفتی بالعشی أبلغ و أحسن بود زیرا شب بیشتر مهمان وارد می‌شود و احتیاج به روشنی دارد. 
چهارم – گفتی واسیافنا و آن جمع قله است و سیوفنا که جمع کثره باشد، بهتر است.
پنجم – گفتی یقطرن و قطره دلالت بر کمی دارد و اگر می‌گفتی یجرین مناسب‌تر بود. 
ششم – گفتی یلمعن و آن روشنی آنی است و اگر می‌گفتی یشرقن که روشنی با دوام‌تری است بهتر و مناسب‌تر بود. 
هفتم – دماً مفرد آوردی و اگر دماء جمع می‌آوردی بهتر بود. 
هشتم – گتفی ولدنا و این افتخار به اولاد است و اگر ابونا گفته بودی افتخار به پدر بهتر بود. 
و این ایرادها را که خنسا گرفته تمام فصحا پذیرفته و تحسین کردند به خلاف ایرادهائی که به قرآن می‌گرفتند که هر کس اهل زبان بود آن را بی‌جا می‌دانست. 
ملاحظه فرمائید کسانی که این قدر در سخن‌سنجی دقیق بودند در مقابل قرآن اقرار و اعتراف به فصاحت آن کردند، اما عده‌ای برای طمع ریاست و پیشوائی و خودنمائی مانند مسیلمة کذاب، آمدند کلماتی برای مقابله با قرآن گفتند و خو