نار دریا عبور داد، و ضمضم غفاری را فرستاد به مکه تا خبر کند که محمد قصد کاروان ما دارد، ما را دریابید.
پیش از آنکه ضمضم به مکه برسد عاتکه بنت عبدالمطلب در خواب دید سواری آمد به طرف مکه به صدای بلند گفت: یا آل غالب أخرجوا إلی مصارعکم، آنگاه سنگی از کوه بکند و در مکه انداخت و در تمام خانه‌های مکه از پارة آن بیفتاد، آن خواب در مکه نشر شد، ابوجهل با عده‌ای در سایة کعبه نشسته بودند، چون عباس را دید او را صدا زد بیا با تو سخنی دارم، چون عباس آمد گفت: یا آل عبدالمطلب کفایت نکرد شما را که مردی از شما دعوت نبوت کرد اکنون زنی مدعی نبوت شده و چنین خواب دیده، به لات و عزی قسم که اگر آن خواب راست نیاید خواهیم نوشت که آل عبدالمطلب دروغگترین عربند، عباس گفت: روز دیگر مهیا شدم که بروم جواب ابوجهل گویم، چون قدم به مسجدالحرام نهادم آواز ضمضم را شنیدم که گوش شتر خود را بریده و جامه بدریده ووارونه بر شتر نشسته وخاک بر سر می‌کند و صدا می‌زند: یا معشر قریش؛ المستغاث من محمد، کاروان و تجارت قریش را دریابید. در مکه جنبشی شد ومردم به عجله به جمع سلاح و مرد پرداختند تا هزار مرد. چون از مکه خارج شدند قاصد ابوسفیان رسید که کاروان به سلامت رسید. لشکر گفتند: به حرب یتیم ابوطالب رفتن فائده ندارد، و خواستند برگردند ولی اخنس بن شریق و ابوجهل مانع شدند، سراقة کنانی آمد که یا معشر قریش اکنون که بیرون آمده‌اید بروید شر محمد را کفایت کنید، تا به بدر بروید، اگر محمد را دریابید او را به قتل رسانید و اگرنه به لهو وطرب پردازید. جبرئیل، رسول خدا(ص) را خبر داد که کاروان جستند ولشکر قریش پیش آمدند، دل بر حرب بنه که خدا شما را یاری کند. رسول با اصحاب مشاوره کرد وفرمود کاروان گذشت و لشکر قریش آمد چه باید کرد؟ ابوبکر گفت: تن وجانم فدای تو وفرمان خدای تو، هر چه فرمائید به جان حاضرم تا یکی از ما بماند حرب می‌کنیم. رسول خدا فرمود: جزاک الله خیرا، بنشین. دو مرتبه فرمود: چه نظر دارید؛ اشیروا علي. عمر برخاست وگفت: یا رسول الله رأی ما آن است که ابوبکر گفت. باز رسول رسول خدا(ص) تکرار کرد، سعد بن معاذ از انصار برپاخاست و عرض کرد: مقصود از خطاب مائیم؟ فرمود: نعم یا سعد، عرض کرد ما با تو عهد بسته‌ایم و پایداریم به خدائی که تو را به خلق فرستاده لو استعرضت هذا البحر لاتبعناک وهمة انصار بر قول منند. رسول خدا(ص) شاد شد و انصار را دعا کرد. مقداد بن عمرو برخاست وگفت: یا رسول الله ما مانند قوم موسی نمی‌گوئیم فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ، لیکن ما می‌گوئیم: سمعا و طاعة لله و لرسوله. 
به هر حال چون مهیای جنگ نبودند از جنگ کراهتی داشتند، حباب بن منذر برخاست وگفت: یا رسول الله حرب با ایشان به امر خدا می‌کنی یا به رأی خود؟ فرمود: به فرمان خدا، حباب گفت: صواب آن است که ما برویم بدر و چاههای آب را در تصرف گیریم، رسول خدا(ص) فرمود: رأی، رأی حباب است. چون به بدر رسیدند، دو غلام از قریش آمده بودند، اصحاب رسول ایشان را بگرفتند در حالیکه رسول خدا(ص) در نماز بود، به ایشان گفتند: لشکر قریش چند نفرند؟ گفتند: هزار سوار، اصحاب گفتند: دروغ می‌گوئید، می‌خواهید ما را بترسانید و ایشان را بزدند، ایشان  گفتند: دروغ گفتیم تا دست از ایشان برداشتند. رسول خدا(ص) سلام نماز را بداد و فرمود: واعجبا! تا راست گویند ایشان را می‌زنید و چون دروغ گویند دست برمی‌دارید نزد من آرید. پس به ایشان فرمود: راست بگوئید، گفتند: لشکر بسیار است و ما به تفصیل ندانیم ودروغ نگوئیم. رسول خدا(ص) فرود: روزی چند شتر می‌کشند؟ گفتند: گاهی ده بکشند و گاهی نه شتر. رسول خدا(ص) فرمود: الله اکبر میان هزار و نهصد می‌باشند و در واقع /950 نفر بودند. اصحاب شب را به بدر ماندند، در آنجا آب کم وریگ نرم بسیار بود چنانچه پای بشر به آن فرو رفتی ودر موقع جنگ حمله نتوانستند. خدایتعالی بارانی بفرستاد که در آیة 11 همین سوره ذکر شده و بسبب آن گودالها پر آب شد و زمین زیر پای ایشان سخت گردید. مسلمین شادی کردند و به نصرت خدا امیدوار شدند.
آنگاه لشکر مشرکین رسیدند. رسول خدا(ص) فرمود: هذه مکة قد ألقت أفلاذ کبدها. مسلمین ایشان را دو برابر خود دیدند و لشکر مشرکین ایشان را اندک دیده و دلیرتر شدند. یکی از مشرکین به تاخت برگرد لشکر اسلام و بازدید کرد برگشت و گفت: هؤلاء قوم لا کمین لهم ولا مدد إلا سیوفهم. عتبه گفت: یا معشر قریش می‌دانید که من شما را ناصحم، صواب نیست که با این مرد حرب کنید، یا نبی است، یا سلطان و یا کذاب، اگر نبی است ما اولی‌ترین بوی هستیم واگر سلطان باشد اگر پیش برد ما در سایة وی بهتر باشیم، و اگر کذاب است بیگانگان او را کفایت کنند، ما اگر مغلوب وی شویم بدنام عرب گردیم و اگر غالب شویم غلبه بر مشتی برهنه وگرسنه فخری نباشد. ابوجهل گفت: قد انتفخ سحره، (شش او بادکرده)، یعنی ترسیده است. عتبه گفت: یا مصفرا سته! بمانند منی چنین گوئی، به تو نشان دهم که مرد کیست، این بگفت و مهیای حمله شد، لشکر اسلام در میان آفتاب بودند، برای رسول خدا(ص) عریشی از چهارچوب برپا کردند. رسول خدا(ص) در آنجا دعا کرد تضرع نمود. و نصرت خواست، جبرئیل رسید با سه هزار فرشته به یاری مسلمین و فرمود: الجبار یقرئک السلام ویقول أنت فی الظل و أصحابک فی الشمس! رسول خدا آن عریش را واژگون کرد.
از مشرکین عتبه بن ربیعه وجیه قریش و برادرش شیبه و ولید بن عتبه سه تن پیر و کامل وجوان به میدان آمده و مبارز خواستند. از انصار سه تن؛ پیر و کامل و جوان بنام معوذ و معاذ وپدرشان حارث به میدان آمدند. مبارزان قریش گفتند: من أنتم، شما کیستيد؟ ما قوم خود را می‌خواهیم. رسول خدا(ص) فرمود: ای گروه مهاجرین جواب گوئید. ابوبکر برخاست برود رسول خدا(ص) او را نشانید، عمر برخاست، رسول او را نیز نشانید، پس حمزه و علی و عبیده بن الحارث برخاستند. و حمزه در مقابل عتبه وعلی در مقابل ولید وعبیده در مقابل شیبه آمد، پیر با پیر وجوان با جوان. علی(ع) ولید را فرصت نداد و سرش را پرانید و حمزه عتبه را درنگ نداد وعبیده با شیبه بماندند و بر یکدیگر حمله کردند و جولان می‌دادند، آخر شیبه ضربتی زد پای عبیده را قلم کرد و عبیده ضربتی بر دوش او زد که هر دو بیفتادند، حمزه و علی(ع) برجستند وکار شیبه را تمام کردند. وعبیده را نزد رسول خدا(ص) آوردند، رسول خدا(ص) سر او را در دامن گرفت و او به هوش آمد و چشم باز کرد و گفت: أولست علی الاسلام؟ رسول خدا(ص) فرمود: بلی، و علی الشهادة، عبیده دو شعری گفت و بر کنار رسول خدا جان داد. رسول خدا(ص) فرمان حمله بداد، وریگی بر گرفت و در روی لشکر مشرکین پاشید و گفت: شاهت الوجوه، خدای‌تعالی چنان تقدیر کرد که هر یک از مشرکین را ریگی به چشم فرو رفت، مسلمانان همی کشتند و بستند ومشرکین پا افتادند و یا کشته و یا فرار کردند.
در آن جهاد هفتاد نفر از مشرکین کشته و هفتاد نفر اسیر و هفتاد نفر مجروح شدند واز مسلمین 14 نفر کشته شدند و رؤسای مشر