را به او نگفته بود و از او درخواست کمک نمی‌کرد چند سالی در زندان نمی‌ماند! و بعضی روایت کرده‌اند که جبرئیل به یوسف نازل شد و گفت: یوسفا کی تو را زیبا و خوشگل‌ترین مردم خلق کرده؟ یوسف گفت: پروردگارم. کی ‌تو را از میان برادران، عزیز پدرت کرد؟ پروردگارم. کی تو را به توسط کاروان نجاتت داد؟ پروردگارم. کی تو را از سنگ پرتاب شدة در چاه حفظ کرد؟ پروردگارم. کی تو را از مکرِ زنانِ مصری نگاه داشت؟ پروردگارم. آنگاه جبرئیل گفت: خدا می‌فرماید چه باعث شده که حاجت خود را به مخلوقی عرضه داشتی و فقط به من اظهار نکردی؟ اکنون برای این کلمه سالها در زندان بمان. پس یوسف در اثر این عتاب شروع به گریه و ناله کرد و در و دیوار زندان با او هم‌ناله شدند، تا زندانیان از گریة او پریشان شدند و با او قرار کردند یک روز بگرید و یک روز ساکت باشد. در آن روزی که ساکت بود چنان درد در دلش می‌پیچید که از روزِ گریه بر او سخت‌تر بود. و عجب این است که بعضی از مفسّرین گول این روایات را خورده و به بزرگانِ خود بسته‌اند.
بهرحال این یوسف(ع) که فرمود: اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ، بی‌اشکال است، زیرا توسل به اسبابی ظاهری ممنوع نیست و برخلاف توکّل نمی‌باشد. موحّد کسی است که به اسباب ظاهری چنگ بزند، ولی مسبب‌الأسباب یعنی خدا را مؤثر بداند زیرا خدا این همه اسباب و وسائل برای بشر فراهم کرده، ما اگر خرمن خود را در میان آفتاب بگذاریم خشک شود آیا اشکالی دارد؟ و اگر برای بیمارِ خود، دکتر بیاوریم آیا برخلاف توحید است؟. طبق آیات: «تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى»، افراد بشر باید در رفع گرفتاری یکدیگر، تعاون کنند. می‌توان گفت وظیفة شخص بی‌گناهی که به زندان رفته این است که با تمسّک به وسائل ظاهری، بی‌تقصیریِ خود را ثابت کند. یکی از وسائل ظاهری، گرفتنِ وکیل و یا تذکّر به مردم خیرخواه است. حال یوسف کاری برخلاف انجام نداده تا مورد عتاب و خطاب الهی شود. مثلا اگر کاروانان مصر، دلوی در چاه انداختند برای بیرون‌آوردن آب، و حضرت یوسف(ع) به آن چنگ بزند آیا برخلاف توحید است؟ و یا اگر رسول خدا(ص) بیمار شد به دکتر مراجعه بکند آیا برخلاف توحید است؟ گمان این است که روایاتِ مجعوله را کسانی جعل کرده‌اند برای روضه‌خوانی و مجلس‌گرم‌کردن. توسّل به وسائل، گاهی واجب می‌شود، منتهی این است که مردم موحّد اسباب عادیه را آلات و ابزار از فیض الهی می‌دانند، ولی مؤثر در هر حال و هر چیز را فقط ارادة الهی می‌دانند.
ساقی پس از بیرون رفتن از زندان، یوسف(ع) را فراموش کرد، قرآن گوید: فَأَنْسَاهُ الشَّيطَانُ. خدای‌تعالی به انسان قوائی داده و در باطن او گذاشته که دانشمندان بزرگ را متحیر نموده، از آن جمله قوة حافظه و ضد آن نسیان را قرار داده است.
قوة حفظِ خاطرات که هر کس به اندازه‌ای در باطن خود کتابخانه‌ای از یادداشتها و خاطرات خود دارد، و به وسعت معلوماتش، اطاقها و قفسه‌ها در ذهن خود دارد که در موقع حاجت، اوراق و صفحات آنرا احضار می‌کند، هر صفحه و سطرِ معلومی را، نظر می‌اندازد، ممکن است در این کتابخانه قرآن مجید و صدها کتب دیگر باشد. یکدستِ نامرئی بر صفحة خاطرات هر کس مسلط است که به مقتضای اوصافِ باطن و فطرتِ او متّصل مشغول نقاشی و نوشتن است و نمایشی از پرده‌های مختلفِ زندگی در آنجا می‌نگارد. آیا این کتابخانة نامرئی کجاست؟ و کارکنان آن کیانند که در موقع حاجت در به روی انسان می‌گشایند و آنچه بخواهد جلو او می‌گذارند؟ این را قوة حافظه می‌گویند و بسیاری از آنچه در این کتابخانه بوده در اثر عدم توجه به کلی نابود و فراموش می‌شود. این کتابخانة نامرئی باطنِ انسان، دزدی دارد که گاهی کتابی و یا چیزی را می‌دزدد و می‌برد. در اینجا خدا دزد این کتابخانه را شیطان نامیده و فرموده: فَأَنْسَاهُ الشَّيطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ، یعنی شیطان به آن ساقی فراموشی داد که او به سرپرست خود بی‌تقصیری یوسف را بگوید. پس ضمیر انساه و ربه به ساقی برمی‌گردد. ولی بعضی طبق روایات مجعوله ضمیرها را به یوسف برگردانیده‌اند، و گفته‌اند: یوسف خدا را فراموش کرد و شیطان خدا را از ذهن او برد ودر نتیجه در زندان چند سالی بماند. در حالیکه به نظر ما حضرت یوسف(ع) از این نسبت مبرا و مقام شامخ حضرت یوسف(ع)، عالی‌تر از این است. و دلیل بر اینکه ضمیر به ساقی یعنی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ برمی‌گردد، این است که در چند آیه بعد فرموده: وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ... یعنی آنکه نجات پیدا کرده بود پس از مدتی که یادش آمد، به پادشاه گفت: مرا نزد یوسف بفرستید تا خبر تأویل خواب شاه را از یوسف بگیرم و بگویم. پس آن کس که فراموش کرده همان است که پس از مدتی یادش آمده. پس ساقی بی‌وفائی کرد، چون بی‌تقصیریِ یوسف(ع) را نزد سرپرست خود ذکر نکرد و فراموش نمود یادآوری کند و نکرد.آیه 43 الی 45
متن آیه:
وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِسَاتٍ يا أَيهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُؤْياي إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيا تَعْبُرُونَ(يوسف/43) قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلَامِ بِعَالِمِينَ(يوسف/44) وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ(يوسف/45)
ترجمه: و پادشاه گفت: محققاً من در خواب می‌بینم هفت گاو فربه را كه آنها را هفت گاو لاغر می‌خورند و هفت خوشة سبز و دیگر هفت خوشة خشک می‌بینم، ای بزرگان دربار اگر تبعیر خوابم را می‌دانید دربارة این خواب نظر دهید(43) گفتند: خوابهای پریشان است وما به سرانجامِ خوابهای پریشان دانا نیستیم(44) و یکی از آن دو نفری که از زندان نجات یافته بود و پس از مدتی به یاد یوسف افتاد گفت: من شما را به تأویل این خواب آگاه می‌کنم پس مرا بفرستید.(45)
نکات: پادشاهان مصر در زمان حضرت یوسف(ع) مردمی دلیر و چادرنشین بودند که مصر را تصرف کرده و سلطنت می‌کردند، و لذا اهل مصر ایشان را ملعون و زورگو می‌دانستند. و چون منفور بودند ومعلوماتی نداشتند، خیالاتِ خود را که در خواب می‌دیدند، اهمیت می‌دادند، و پاره‌ای از امور در خواب بر ایشان مکشوف می‌شد. پادشاهی که فکرش ادارة مملکت است، گرانی و فراوانی در نظر دارد زیرا صلاح مردم مربوط به همین دو چیز است. و چاق و لاغری گاوها و یا سبز و خرمی خوشه‌ها، در گرانی و ارزانی و قحطی و عدم قحطی، مؤثر می‌باشد.
در تورات سفر پیدایش باب 41 خوابی که شاه دیده چنین می‌گوید: و واقع شد چون دو سال سپری شد فرعون خوابی دید که اینکه بر کنار نهر ایستاده که ناگاه از نهر هفت گاوِ خوب صورت فربه گوشت برآمد بر مرغزار می‌چریدند، و اینکه هفت گاو دیگر بدصورت و لاغر‌گوشت در عقبِ آنها از نهر برآمد، به پهلوی آن گاوان لاغر به کنار نهر ایستادند واین گاوان زشت صورت و لاغر گوشت آن هفت گ