 از زندان خارج شود، برای زندانیان دعا کرد و گفت: اللهم اعطف علیهم قلوب الأخیار و لا تَغُمَّ علیهم الأخبار. از اینجاست که زندانیان به تمام أخبار، بهتر از مردم عادی آگاهند. و بر درب زندان نوشت: هذا قبر الأحیاء وبیت الأحزان وتجربة الأصدقاء وشماتة الأعداء.
و چون خواستند یوسف را به بارگاه حرکت دهند، شاه دستور داد شهر را چراغانی کنند، و خیابانها را فرش و پرده به دیوارها آویخته، و دوشیزگان نیک منظر را با مجمره‌های بِخُور سرِ راه او فرستند، و قشونِ مصر تماماً به استقبالِ او بروند، و خلعتِ شاهانه بر قامتِ زیبای او بپوشانند.
و لذا یوسف خود را پاکیزه کرد و لباسها را عوض کرد و دمِ دربِ زندان بایستاد و گفت: من خارج نمی‌شوم تا تمام زندانیان را آزاد کنند، شاه دستور داد همه را آزاد کنند.
شاه برای ملاقات این ماه کنعانی و دانشمند جهانی، دقیقه‌شماری می‌کرد، تا از روحیّاتِ او بیشتر مطّلع گردد. یوسف خردمند بی‌میل نیست شاه را ملاقات کند. ولی میلِ او یک میلِ عادی است برعکس شاه که میل زیادی به ملاقات یوسف دارد. قرار است دو شخصِ با عظمت یکدیگر را ملاقات کنند. اما یوسف(ع) بواسطة عظمت روح بدون اینکه وضع روحی او عوض شود و یا مانند سایر مردم حالت تملق به خود گیرد.
در قرآن ذکر نشده که یوسف(ع) اظهارِ علاقه‌ای به ملاقاتِ شاه کرده باشد، اما شاه دو مرتبه اظهار علاقه برای ملاقات با او نموده.
خیلی خیلی فرق است بین کسی که شاه مایلِ ملاقاتِ او باشد با کسی که او مایل به ملاقاتِ شاه باشد.
یوسف(ع) به دربار وارد شد، تقریبا سی سال از عمرش گذشته و جوانی است دارای حسن و ملاحت و عظمت. چون به نزد شاه رسید، همدگر را در آغوش گرفتند و شاه او را بر تخت خویش نشانید.
بدیهی است سؤال از طرف شاه شروع شد و از سرگذشت یوسف سؤال کرد. او با کمال وقار و بیانِ ساده بدون تزلزلف خود را معرفی کرد و از ابتدای طفولیت عقباتی را که دیده شرح داد.
شاه با شنیدن سرگذشتِ حیرت‌انگیز وی و دیدنِ لحن قاطع وصداقت و صفای او، کاملا مجذوب او شد و به روح بزرگ او پی برد. خصوصا که شنید او از تمام مراحل به پاکی بیرون جسته، لذا به او گفت: دیگر دورانِ سختیِ تو گذشت و ما به تو ایمان داریم و هر مقامی که بخواهید به شما می‌دهیم و سعادت بزرگی شامل حال ما و حال ملت مصر بواسطة وجود شریف شما شده، و گفت: إِنَّكَ الْيوْمَ لَدَينَا مَكِينٌ أَمِينٌ. شاه که از اکثر عمّال حکومت خیانت دیده، حال به ارزش وجودِ یوسف(ع) پی می‌برد و قدر او را می‌داند.
شاه فهمید صاحبانِ مقاماتِ کشوری مانند عزیز چه کاره‌اند و خیانتِ آنان برای مملکت چقدر گران تمام می‌شود. عمّالِ دولت که باید خادم ملت باشند خود خائنند و آنان که باید مانند نمک باشند که جلوگیری از گند کنند، خود گندیده‌اند.
شاه که می‌بیند درّ گرانبهائی بدست آورده، از سن کم و بزرگی روح او تعجب می‌کند. چون با یوسف سخن گفت از بیانات شیرین و کلام دلنشین او بسیار خرسند شد وگفت: دوست دارم خوابم را از زبان شما بشنوم؟ حضرت یوسف(ع) فرمود: در خواب دیده‌ای هفت گاو فربة نیکو از رودِ نیل نمایان شد و پیش تو آمد و شیر از پستانشان می‌ریخت، همینطور که نظر می‌کردی و از خوبی آنها در عجب بودی، یکبار رود نیل خشک شده و آبش فرو کشید و خشکیِ آن نمایان شد و از میان لجن آن، هفت گاوِ لاغرِ سختی دیدة گردآلود و شکم به هم چسبیده که نه پستان داشتند و نه دندان با چنگالی چون چنگالِ سگان و پوزی چون پوزِ درّندگان نمایان شدند و با گاوهای فربه درآویختند و چون درنده آنان را شکار کرده و دریدند، و گوشتشان را خوردند، و استخوانشان را خرد کردند. همینطور که نظر می‌کردی و در عجب بودی ناگاه چشمت افتاد به هفت خوشة سبز باردار و هفت خوشة خشک پژمرده که از یک سنبله رسته بود و ریشة آنها در میان خاک بود و تو به خود می‌گفتی این چه وضعی است؟ اینها سبز بارور و آنها خشک و سیاه‌سر، با اینکه هر دو دسته از یک آب و خاکند، بناگاه بادی وزید و گردی از ریشه‌های خشکِ سیاه به خوشه‌های سبز باردار پاشید و آتشی در آنها افروخت و آنها را سوخت و سیاه و سرنگوش کرد. در اینجا خوابت به پایان رسید.
پادشاه گفت: با اینکه خواب عجیبی بود ولی بیان صحیحی که از تو شنیدم عجب‌تر بود. شاه گفت: ای صدّیق در خوابم چه نظر داری؟ گفت: نظرم این است که گندم و جو جمع کنی تا در این سالهای فراوانی، کشت را بسیار توسعه دهی و اهرام و انبار بسیار بسازی و گندم را با خوشه و ساقه در آنها انبار کنی و دستور بدهی مردم در این سالهای فراوانی یک پنجم محصولات خود را به تو تحویل دهند تا برای هفت سال قحطی کشورِ مصر و همسایگان کفایت کند. و از طرف دیگر چون در سالهای قحطی همسایگانِ مصر به تو رو آرند، و به هر طوری که بگوئی از تو گندم می‌خرند، در نتیجه گنجهای فراوانی بدست خواهی آورد.  در حقیقت آن حضرت، تجارتِ مهمی را برای کشور مصر، پیشنهاد کرد.
پادشاه به یوسف(ع) پیشنهاد کرد که کشورِ مصر به جود شما محتاج است وهر مقامی را که بخواهی، بخواه؟ من از وجود شما نمی‌توانم چشم‌پوشی کنم و از عقل و تدبیر شما نمی‌توانم استفاده نکنم.
حضرتِ یوسفِ خردمند دلیلی نمی‌دید که یکی از مناصب حکومت را قبول نکند. درست است که قدمی برای گرفتن مقام برنداشته و به وسیله‌ای مشبّث نگردیده، بلکه جریان حوادث، او را به دربار سلطنتی کشانده و تا این اندازه محبوب شده. ولی برای اینکه مردم را از علم و تدبیر خود بهره‌مند کند و با داشتنِ مقام و منصب بتواند، توحید و خداپرستی را نشر دهد، لذا وزارت دارائی و یا خزانه‌داریِ کلِّ مملکت را قبول نمود. زیرا می‌دانست هفت‌سال قحطی پیش می آید و او باید ملّتی را سرپرستی کند و به تدبیرِ حکیمانه از گرسنگی نجات دهد، و می‌تواند دستِ مأمورینِ خائن رشوه‌گیر را کوتاه کند و غلّه را نگهداری نماید، و لذا گفت: اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ.
از جملة: يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ ، معلوم می‌شود پادشاه او را لقب عزیز داده و شوهر زلیخا را از آن مقام عزل کرده. و از جمله و اطلاق: إِنَّكَ الْيوْمَ لَدَينَا مَكِينٌ أَمِينٌ  معلوم می‌شود مقام نخست‌وزیری و وزیر مشاور را نیز به حضرت یوسف واگذار نموده است، و آن حضرت با قبول و پذیرشِ منصب، آبروئی که از کشور مصر بواسطة دیگران بر باد رفته بود دوباره به این کشور برگشت داد. وکشورِ مصر چنین شخصیتی به خود ندیده بود.
و بدین ترتیب حضرتِ یوسف(ع) پس از سالها رنج و عذاب و عقباتِ تلخ به مقامات حسّاس مصر رسید. و بدیهی است بواسطة صحّت عمل و تدابیر ملّت‌پرور، محبوب نزد تمام ارکان دولت و ملت گردید و با آن اخلاق فاضله هر چه از مدت خدمتش بگذرد بر محبوبیّت او می‌افزاید. و معلوم می‌شود: 
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
		بر اثرِ صبر نوبتِ ظفر آید

نتیجه‌گیری قرآن
قرآن در ضمن نقل داستان به جای حساس که می‌رسد نتیجه می‌گیرد. جائی که نظر تربیتی 