ارد و می‌خواهد فکرِ خواننده و شنونده را رهبری کند به نکته‌هائی نظر را جلب می‌کند: 
در اینجا پس از ذکرِ داستانِ زمانِ کودکی و چاه‌نشینی و زندانی‌شدن یوسف(ع) و رسیدن او به مقام شامخ می‌گوید: وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ فِي الْأَرْضِ يتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيثُ يشَاءُ. یعنی اگر یوسف(ع) مورد حسد واقع نمی‌شد و در چاه و زندان صبر نمی‌کرد و برای خدا عفّت و عصمت خود را حفظ نمی‌کرد، ما او را به چنین مقامی راهنمائی نمی‌کردیم. پس لطف ما به دنبال خود، او را رهبری کرده است.
دستهائی برای ذلّت او کار کرد حتّی دستهای برادرانش. و نقشه‌هائی برای نابودی و ذلّت بندگی او کشیده شد، ولی دست مرموز الهی که عزّت وی را ترسیم کرده زیر پرده اجراء شد. اگر او را به چاه نمی‌انداختند، به دست کاروان نمی‌افتاد. و اگر کاروانیان، او را به ذلِّت بندگی نمی‌فروختند، به دست عزیز نمی‌افتاد و به زندان نمی‌رفت. و اگر به زندان نمی‌رفت و با مأمورین شاه ملاقات نمی‌کرد، نزد شاه معرفی نمی‌شد.
این یک نوع از الطاف الهی است که دستگاه منظّم خلقت در این کارگاه پیچیدة طبیعت و حیرت‌انگیز تربیت، هر کس را بخواهد به رحمتِ الهی می‌رساند: نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ. ولی آنچه مؤثر است نیکی و پاکی است که نزدِ خدا و خلق، انسان را عزیز می‌گرداند، و یک قرارداد الهی است که اجر نیکوکاران را ضایع نمی‌گرداند. و طبق نظامات دقیق الهی و تخلف‌ناپذیر علّت و معلولیّت هر نوع مجاهدت و تقوی اثرِ خود را می‌بخشد که فرموده: لَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
پس معلوم شد برخلاف آنچه مادّیّین می‌گویند، یک دستِ مخفی و یک قدرتِ غیبی با کمال مراقبت بر دستگاه جهان بشریت حکومت می‌کند و: 
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
		وگر ناخدا جامه بر تن درد

بدون اختیار و یا با اختیار خود مردم، به هر جا بخواهد سوق می‌دهد: كَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ.
نکتة دیگری که قرآن بیان کرده
جملة: وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يتَّقُونَ، می‌گوید: همان قدرت لایزالی که برای دستگاهِ خلقت، حساب دقیقی آورده که ذره‌ای از اعمال خیر و شر بی‌ثمر نمی‌ماند، همان قدرت، این کاروان هستی را به سوی یک جهان دیگری رهبری می‌کند که جاوید و ابدی است.و اجر و سعادت آن جهان، با این جهان مقایسه نشود.
این جهان زودگذر و لذتهایش آلوده با تلخیها و ناکامیها است بخلاف آن جهان. لذت این جهان موقت است و آنجا دائم.
پس از آنکه قرآن مطالبِ لازم را نتیجه‌گیری نمود، می‌پردازد به باقی قصة یوسف(ع)، که ذکر آن خواهد آمد.
آنچه ذکرش خالی از اهمّیّت نیست
بدانکه چنانکه از تاریخ استفاده می‌شود: وضعِ حکومتِ مصر، قبل از حضرت یوسف(ع)، یک حکومت استبدادی جائرانه‌ای بوده که هیچ حقی برای رعیت قائل نبوده‌اند و تحمل چنین حکومتی با وجودِ رسالتِ الهیِ یوسف که مبنی بر عدالت و دموکراسی و مساوات باشد، منافات دارد. و باضافه کشورِ مصر در آن دوره، بت‌پرست بوده‌اند، و روحانیّون آنان یک مشت جادوگر و کاهن و خرافات باف بوده. بنابراین چگونه حضرت یوسف(ع) ریاستِ چنین کشوری را قبول نموده؟ باید گفت: 
یوسف از جانب خدا مأمور بوده که راجع به کشاورزی آنجا اقداماتی کند تا مردم مصر و مجاورین آن خصوصا خانوادة یعقوب از قحطی هلاک نشوند. و شرحِ آن حضرت دربارة خوابِ پادشاه و اطّلاعاتِ آن حضرت راجع به امور کشاورزی را می‌توان از معجزات او دانست. 
حضرت یوسف(ع) در کشوری که قانونی نداشته و وزارتخانة مرتبی نبوده، یک تشکیلات تازه‌ای مانند وزارت کشاورزی منظمی بوجود آورد. و تخصص فنی را اساس آن قرار داد و گفت: إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ. و متعهّد تولید و جمع‌آوری و تقسیم و خرید و فروش محصولات و جیره‌بندی و عدالت در پخش گردید که پولداران، برای انبارکردنِ خودشان، زیادتر از حدّ خریداری نکنند.
حضرت یوسف(ع) یک مؤسس بی‌سابقه‌ای بود که خواست جلو استبداد حکومتی را بگیرد و از ساخت وساز حاشیه‌نشینان و مدیران کل جلوگیری کند. و کم‌کم مملکت را به طرف آزادی و قانون کشاند. این کار، کار هیچکس نبود جز پیغمبری با قدرت. لذا آن حضرت در أمور ادارت مصر اصلاحاتی کرد ودر امور کشاورزی فداکاری نمود. و اراضی مصر را میان کشاورزان تقسیم نمود. و طرحهای سودمند و قوانین مفیدی برای این کارها پیشنهاد و تصویب کرد، و اوضاع آبیاری و ایجاد آب و حفر قنوات و تقسیم آب را در نظر گرفت. و انبارهای زیادی ساختمان کرد و ذخیرة هفت سال کشور مصر را تهیه دید. و وسائلِ زندگیِ مردم و سطح اخلاق ایشان را بالا برد و به دنیا ثابت کرد که روحانی صحیح می‌تواند بهترین حکومتی را فراهم کند و روحانی نمایان منزوی خرافاتی را نباید پیشوای خود قرار داد. و سازمان روحانی که از زندگی مردم بی‌خبر و خارج باشد و مردم را به اوهام و سرگردانی مشغول کند باید از بین برود.
تورات راجع به حضرت یوسف(ع) مطالبِ باطل نیز آورده مثلاً می‌گوید: نقره و مواشی و زمین مردم را برای فرعون گرفت و مردم را هم خرید و برده ساخت!
دینِ حقّ با زندگی موافق است
قبولِ ریاست دنیائی از طرف یوسف(ع) دلیل است بر اینکه دین حق بازندگی منافات ندارد. دین حق تعدیل‌کنندة عواطف انسانی است تا بشر را به اخلاق پاک و عقاید تابناك هدایت کند. به همان اندازه که مادیت، افکار و اعمال انسان را در قالب تنگِ آرزو و هدفِ دنیوی می‌ریزد و زندگی او را بی‌مغز و دچار تنازع و کشمکش می‌نماید و زیان‌آور است، روحانیّت خشک هم انسانها را در یک وادی تاریک اوهام و خیالبافی و احساسات بشری می‌اندازد و او را از جامعه جدا می‌کند مانند روحانیّت فلسفی و تصوّف و روحانیّت تصنّعی گریه و زاری و توسّل به موجوداتِ خیالی. چنین سازمان روحانیّت خشکی، افرادی را بیهوده و بیکار نگه می‌دارد و عده‌ای را به نیرنگ وحیله سرگرم و فریب می‌دهد و از راه سعادت دور می‌کند.
حضرت یوسف که یک پیغمبر روحانی بود در کابینة حکومتی وارد شد، ودر قسمت دارائی و کشاورزی و تنظیم امور رعیّت و بسطِ عدالت، خدمات شایانی کرد و به دنیا اعلام کرد که مقام روحانی با سیاست و تدبیرِ امورِ کشور منافات ندارد. و آنان را به راه زندگیِ مادّی و معنوی هدایت کرد و دست جادوگران و کاهنان و روحانیان بت‌ساز را از سر مردم کوتاه نمود. امام رضا(ع) فرموده: حضرت یوسف(ع) به جمع خواربار اقدام کرد، و در هفت سال فراوانی آنها را در انبارها جمع نمود. چون سالهای فراوانی گذشت و سالهای قحطی شروع شد، حضرت یوسف(ع) شروع به فروش خواربار نمود، ودر سال اول پولهای نقره و طلا را آنچه بود، جمع آوری کرد ودیناری نماند مگر آنکه در ملک یوسف آمد. و در سال دوم زیور و جواهرات را گرفت تا در مصر و حوالی آن زیور و گوهری نماند مگر آنکه در ملک او وارد شد، و در سال سوم گله‌های چهارپایان و گوسفندان را گرفت. و در سال چهارم بندگان و کنیزان را گرفت که در مصر بنده و کنیزی نماند مگر آنکه در ملک یوسف آمد و در 