عض ديگر آزموديم، تا بگويند: آيا اينان هستند كه خداوند از  ميان ما بر آنان منت گذارده، آيا خداوند شاكران را بهتر نمى‏شناسد؟! هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند...»
آن گاه پيامبر خدا ص صحيفه را انداخت و ما را فراخواند و نزدش آمديم و  مي ‏گفت «سلام عليكم»، و به وى نزديك شديم حتى كه زانوهاى خويش را به زانويش گذاشتيم، و رسول خدا ص با ما مي ‏نشست، و وقتى كه  مي ‏خواست بر خيزد بر مي ‏خاست و ما را ترك مي ‏نمود، پس خداوند تعالى نازل فرمود:
[وَ اصْبِر نَفْسَكَ مَعَ الَّذِيْنَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَالْعَشِيَّ يُريْدُونَ وَجْهَهُ، وَ لاَ تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ]. 
ترجمه: «با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مي ‏خوانند، و رضاى او را مي ‏طلبند، و هرگز چشمهاى خود را، به خاطر زينت‏هاى دنيا از آن‏ها بر مگير».
مى‏گويد: و بعد از آن ما با پيامبر ص مي ‏نشستيم، و چون به همان ساعتى مي ‏رسيديم كه او در آن بر مي ‏خاست، بر مي ‏خاستيم و او را وا مي ‏گذاشتيم، وگرنه، ابداً تا برخاستن ما بر نمى‏خواست و صبر مي ‏نمود. 
و ابونعيم  همچنان از سلمان (رض) روايت مي ‏كند كه گفت: آن‏هايى كه تازه به اسلام گرويده بودند:  عيينه بن حصن، اقرع بن حابس و امثال آن‏ها نزد پيامبر خدا ص آمدند و گفتند: اى رسول خدا، اگر خودت در صدر مسجد نشينى و اين‏ها را با بوى پالتوهايشان از ما دور كنى - هدف‏شان ابوذر، سلمان و فقراى مسل مي ن (رضى‏ اللَّه  عنهم) مي ‏باشد، كه پالتوهاى پشمى بر تن داشتند، و چيزى غير از آن نزدشان نبود - نزدت مي ‏نشينيم و از مخلصان تو مي ‏شويم و از تو [علم و احكام] مي ‏آموزيم، آن گاه خداوند عزوجل اين آيه را نازل نمود:
[وَ اتْلُ مَا أوحِىَ إلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ لاَ مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دوُنِهِ مُلْتَحَداً. وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذْيِنَ يُدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِىَّ يُرِيْدُونَ وَجْهَهُ] تا اينكه به اينجا رسيد [ناراً اُحَاطُ بِهِمْ سُرَادِقُهَا]. 
ترجمه: «آنچه را به تو از كتاب پروردگار وحى شده تلاوت كن، هيچ چيزى سخنان او را دگرگون نمى‏سازد،  و هرگز ملجأ و پناهگاهى جز او نمى‏يابى. با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مي ‏خوانند، و رضاى او را مي ‏طلبند... آتشى كه احاطه كند ايشان را سراپرده‏هاى آن».
و آن‏ها را به آتش تهديد كرد، آن گاه نبى خدا ص در جستجوى فقرا برخاست، تا اينكه آنان را در آخر مسجد دريافت كه خداوند راياد مي ‏كنند، رسول خدا ص گفت: «ستايش خدايى راست، كه قبل از وفات دادنم مرا امر نمود تا با گروهى از امتم نفس خود را حبس كنم، زندگى با شماست و مرگ با شماست».
 
آنچه  ميان ابن مطاطيه و معاذ واقع شد و خطبه پيامبر ص در اين باره
ابن عساكر از مالك از زهرى از ابوسلمه بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت: قيس بن مطاطيه به حلقه‏اى آمد كه در آن سلمان فارسى، صهيب رومى و بلال حبشى (رضى‏ اللَّه  عنهم) تشريف داشتند، و گفت: اينان اوسى‏ها و خزرجى‏ها هستند كه به نصرت اين مرد برخاستند، اما اينان چه كاره‏اند؟ آن گاه معاذ (رض) برخاست و گريبان وى را گرفت و او را نزد پيامبر ص آورد و او را از قول وى آگاه نمود، پيامبر خدا ص با خشم در حالى كه چادر خود را مي ‏كشيد برخاست و داخل مسجد شد، و بعد از آن صدا برخاست: (الصلوه جامعه)، و رسول خدا پس از حمد و ثناى خداوند گفت: «اى مردم، پروردگار، پروردگار واحد است، و پدر پدر واحد است، و دين دين واحد است، آگاه باشيد، عربى پدر و مادر شما نيست، عربى فقط يك زبان است، كسى كه به عربى صحبت و تكلم نمايد او عرب است». و معاذ (رض) در حالى كه از گريبان وى گرفته بود گفت: اى پيامبر خدا درباره اين منافق چه  مي گويى؟ گفت: «وى را به آتش بگذار». مي ‏گويد: بعد او از جمله كسانى بود كه مرتد شدند، و در  ميان افراد مرتد به قتل رسيد. 
 
عزت و احترام والدين  
گفته پيامبر ص براى مردى كه او را از اداى شكر مادرش پرسيد
طبرانى در الصغير از بريده روايت نموده: كه مردى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا، من مادرم را بر گردن خود دو فرسخ راه در ريگستان گرم و سوزانى كه اگر پاره‏ اى از گوشت را در آن مي ‏انداختم مي ‏پخت حمل نمودم، آيا شكر وى را ادا نموده‏ ام؟ گفت: «ممكن است اين براى يكى از احسان‏هاى وى كافى باشد». 
 
وصيت پيامبر ص براى مردى درباره پدرش
طبرانى در الأوسط از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: مردى كه پيرمردى همراهش بود نزد پيامبر خدا ص آمد، پيامبر ص به او گفت: «اى فلان، اين كس كه با توست كيست؟» گفت: پدرم، پيامبر ص فرمود: «در پيش روى وى راه مرو، قبل از وى منشين، او را به اسمش صدا مكن ووى را در معرض دشنام قرار مده». 
 
وصيت ابوهريره براى ابوغسان درباره پدرش
طبرانى در الأوسط از ابوغسان ضبّى روايت نموده، كه گفت: بيرون آمدم و با پدرم در پشت حره راه مي ‏رفتم كه ابوهريره (رض) با من روبرو شد و به من گفت: اين كيست؟ گفتم: پدرم، گفت: پيش روى پدرت راه مرو، ولى از عقب وى يا در پهلويش راه برو، كسى را مگذار كه در  ميان تو و وى حايل واقع گردد، بالاى سقف پدرت راه مرو كه او را تحقير مي ‏كنى و استخوانى را كه پدرت به طرف آن نگاه نموده است نخور، ممكن است كه او اشتهاى آن را نموده باشد. هيثمى (137/8) مي ‏گويد: ابوغسان و ابوغنم راوى از وى را نشناختم، و بقيه رجال وى ثقه‏اند.
 
دستور پيامبر ص به نيكى والدين به كسى كه به خاطر جهاد نزد وى آمده بود
امام‏هاى شش گانه، غير ابن ماجه، از عبد اللَّه  بن عمروبن عاص (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند، كه گفت: مردى نزد پيامبر ص آمد و از وى براى [رفتن به] جهاد اجازه خواست، پيامبر ص گفت: «آيا پدر و مادرت زنده هستند؟» گفت: آرى، پيامبر ص فرمود: «بنابراين در آن‏ها جهاد كن». و در روايتى نزد مسلم آمده كه گفت: مردى به سوى رسول خدا ص روى آورد و گفت: من با تو به هجرت و جهاد بيعت مي ‏كنم، و پاداش را از خدا مي ‏خواهم، پيامبر ص فرمود: «آيا يكى از والدينت زنده‏اند؟» گفت: آرى، بلكه هر دوى شان زنده‏اند، پيامبر ص فرمود: «و اجر و پاداش را از خدا مي ‏خواهى» گفت: بلى، فرمود: «بنابراين به طرف پدر و مادرت برگرد و همنشينى با ايشان را نيكودار». و در روايتى از ابوداود آمده كه گفت: آمده‏ام تا با تو بر هجرت بيعت كنم، و پدر و مادرم را در حالى ترك نمودم كه گريه مي ‏كردند، فرمود: «نزد آن‏ها برگرد و آن‏ها را چنانكه گرياندى بخندان». نزد وى همچنان به روايت از ابوسعيد (رض) روايت است كه: مردى از اهل يمن به سوى پيامبر خدا ص هجرت نمود، پيامبر ص به او گفت: «آيا تو كسى را در يمن ندارى؟» پاسخ داد: پدر و مادرم هستند. فرمود: «آن‏ها به تو اجازه دادند؟» گفت: نخير، پيامبر ص فرمود: «به سوى آن‏ها برگرد، و از ايشان اجازه بخواه، اگر به تو اجازه دادند جهاد كن، و گرنه به آن‏ها نيكى نما». و نزد ابويعلى و طبرانى به اسناد جيد از انس (ر