خوب  ! حالا كه مرا ملاقات نمودى آن را در  ميان بگذار. گفتم: حديثى به من رسيده، كه رسول خدا ص آن را برايت گفته است: «خداوند عزوجل سه تن را دوست مي ‏دارد، و سه تن را بد مي ‏بيند»، گفت: درباره خود فكر نمى‏كنم كه بر پيامبر خدا ص دروغ بگويم. مي ‏گويد: گفتم: اين سه تن كه خداوند عزوجل آن‏ها را دوست مي ‏دارد كى‏اند؟ گفت: «مردى كه در راه خدا با صبر و نيت ثواب جنگيد، تا اينكه به قتل رسيد»، و اين را شما نزدتان در كتاب خداوند عزوجل مي ‏يابيد، بعد از آن تلاوت نمود:
[اِنّ‏ اللَّه  يُحِبُ الَّذِيْنَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيْلِهِ صَفّاً كَأنْهُمْ بُنْيانُ مَرْصُوْصُ]. 
ترجمه: «خداوند كسانى را دوست مي ‏دارد، كه در راه او همچون بنيان آهنين پيكار مي ‏كنند».
گفتم: و ديگر كى؟ گفت: «مردى كه همسايه بدى دارد، و او را اذيت مي ‏نمايد، و او بر اذيت وى صبر مي ‏كند تا اينكه خداوند چاره وى را از طرف او به زندگى با مرگ نمايد»... و حديث را متذكر شده.( هيثمى (171/8) مى‏گويد: اسناد طبرانى و يكى از اسنادهاى احمد رجال شان رجال صحيح اند، و اين را نسائى و غير وى بدون ذكر همسايه روايت نموده‏اند. ابن المبارك، ابوعبيد در الغريب، خرائطى و عبدالرزاق از عبدالرحمن بن قاسم واو از پدرش روايت نموده‏اند كه: ابوبكر در حالى از نزد عبدالرحمن بن ابى بكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) عبور نمود، كه وى با يكى از همسايه‏هاى خود در ستيز و مخاصمه بود، ابوبكر گفت: با همسايه ات مخاصمه مكن، چون اين باقى مى‏ماند و مردم مى‏روند. اين چنين در الكنز (44/5) آمده است.) 
 
عزت رفيق صالح  توصيه پيامبر ص به دو تن از صحابه درباره عزت رباح بن ربيع
طبرانى از رباح بن ربيع (رض) روايت نموده، كه گفت: با پيامبر ص غزا نموديم - و براى هر سه نفر ما يك شتر بود، كه در صحراها دو تن بر آن سوار مي ‏شد، و سومى آن را از جلو مي ‏كشيد، و در كوه‏ها پايين مي ‏شديم - و پيامبر خدا ص در حالى از پهلوى من گذشت كه پياده راه مي ‏رفتم، به من گفت: «اى رباح تو را پياده مي ‏بينم»، گفتم: ه مي ن ساعت پياده شدم، و اين دو رفيقم سوار شده‏اند، او از نزد رفيق‏هاى من گذشت، و آن دو شتر خود را خوابانيدند، و از آن پايين آمدند، هنگامى كه من به آن‏ها رسيدم گفتند: جلوى اين شتر سوار شو، و تا بازگشت بر آن سوار باش، و من و همراهم به نوبت سوار مي ‏شويم، گفتم: چرا؟ آن دو گفتند: پيامبر خدا ص فرمود: «شما دو تن رفيق صالحى داريد، بنابراين همراهى و صحبت وى را نيكو داريد». 
 
قرار دادن مردم در جاهاى شان  
عملكرد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در اين باره
خطيب در المتفق از عمرو بن مخراق روايت نموده، كه گفت: از كنار عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) مرد با وقارى گذشت، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در حال خوردن بود، آن مرد را فراخواند و او با وى نشست، و ديگرى گذشت و به او تكه نانى را داد، [در اين باره] به او گفته شد، پاسخ داد: پيامبر خدا ص ما را دستور داده است تا مردم را در جايگاههاى شان قراردهيم.  و اين را همچنان ابوداود در السنن، ابن خزيمه در صحيح خود، بزار، ابويعل، ابونعيم در المستخرج، بيهقى در الأدب و عسكرى در الأمثال از طريق  مي مون بن ابى شبيب روايت نموده‏اند كه گفت: فقيرى نزد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) آمد، و او به وى به دادن قرص نانى امر نمود، و مرد با وقارى آمد و او وى را با خود نشاند، به او گفته شد: چرا اين كار را نمودى؟ گفت: [پيامبر خدا ص] ما را دستور داده است... و حديث را متذكر شده، و لفظ ابونعيم در الحليه  چنين است كه: عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در سفرى بود، و براى گروهى از قريش دستور غذاى ظهر را داد، آن گاه مرد غنى و باوقارى آمد، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: وى را فراخوانيد، و آن مرد پايين آمد و خورد و رفت، و بعد سائلى آمد، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) دستور داد تا به وى قرص نانى داده شود به او گفتند: ما را امر نمودى تا اين غنى را فراخوانيم، و براى اين مسائل اعطاى قرص نانى را امر نمودى! گفت: [در مقابل] اين غنى براى ما زيبنده و مناسب همان بود كه آن را با وى انجام داديم و اما اين فقير سئوال نمود، و من به او به آنچه كه وى را راضى مي ‏سازد راهنمايى كردم، و پيامبر خدا ص ما را دستور داده است... و حديث رامتذكر شده. 
 
سلام دادن بر مسلمان  قصه ابوبكر (رض) در اين باره
طبرانى در الكبير والأوسط - كه راويان يكى از اسنادهاى الكبير در صحيح مورد اعتبار و قابل حجت آورده‏اند - از غر - اغر مزينه - روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص به من يك پيمانه خرما امر نمود كه نزد مردى از انصار بود، وى مرا در اعطاى آن معطل ساخت، و من در ارتباط با وى با پيامبر خدا ص صحبت نمودم، «اى ابوبكر صبحگاهان برو و خرماى وى را برايش بگير»، و ابوبكر (رض) [حاضر بودن] بعد از نماز صبح در مسجد را با من وعده گذاشت، و او را در همان جايى يافتم كه مرا وعده نموده بود، و هر دو به راه افتاديم، و هر گاهى كه ابوبكر را مردى از دور مي ‏ديد به او سلام مي ‏كرد، آنگاه ابوبكر گفت: آيا فضايلى را كه قوم به سبب سلام دادن بر تو به دست  مي آورند نمى‏بينى، بعد از اين هيچ كس در سلام دادن بر تو سبقت نكند. بعد از آن وقتى مردى از دور آشكار مي ‏شد، قبل از اينكه او به ما سلام کند، به او سلام مي ‏داديم. 
و نزد ابن ابى شيبه از زهره بن خ مي صه (رض) روايت است كه گفت: من پشت سر ابوبكر (رض) سوار بودم، ووقتى از كنار گروهى مي ‏گذشتيم و بر آن‏ها سلام مي ‏داديم، آن‏ها بيشتر از سلام ما به ما جواب مي ‏دادند، ابوبكر (رض) گفت: از ابتداى امروز مردم بر ما غالب بوده‏اند، و در لفظى آمده است: امروز مردم نسبت به ما خير زيادى را نصيب شدند.
و نزد بخارى در الأدب از عمر (رض) روايت است كه گفت: من در عقب ابوبكر (رض) سوار بودم، و او بر گروهى مي ‏گذشت و  مي ‏گفت: السلام عليكم،  مي ‏گفتند: السلام عليكم و رحمه  اللَّه  و بركاته، ابوبكر گفت: امروز مردم نسبت به ما خير زيادى را نصيب شدند. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:145.txt">اسلام آوردن سهيل بن عمرو و شهادتش به نرمخويى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:146.txt">گفتار پيامبر ص براى اهل مكه در روز فتح</a><a class="text" href="w:text:147.txt">داستان اسلام آوردن عِكْرَمَه بن ابى جهل (رض)     </a><a class="text" href="w:text:148.txt">اسلام آوردن عِكْرَمَه و شهادتش به كمال نيكى و مهربانى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:149.txt">دعاى پيامبر ص براى عكرمه</a><a class="text" href="w:text:150.txt">سعى و تلاش عكرمه در جنگ و به شهادت رسيدن وى (رض)</a><a class="text" href="w:text:151.txt">داستان اسلام آوردن صفوان بن اُمَيَّه (رضي‏ الله  عنه)     </a><a class="text" href="w:text:152.txt">پيامبر ص و فرستادن عمامه‏اش براى صفوان به عنوان نشانه امان</a><a class="text" href="w:text:153.txt">بيرون رفتن صفوان با پيامبر ص به طرف هوازن و اسلام آوردنش</a><a class="text" href="w:text:154.txt">داستان اسلام آوردن حُوَيطِب بن عبدالعزى(رض)     </a></body></html>تبليغ و وعظ ابوامامه در اين باره و چگونگى اصحاب در آن
ابن عساكر از ابوامامه (رض) روايت نموده كه: وى وع