رين ما همراهت مي ‏رود،( يعنى: اين حديث را حتى خردترين ما شنيده است چه رسد به بزرگان. م.
)  آن گاه ابوسعيد خدرى - يا ابومسعود (رضى‏ اللَّه  عنهما) - با من به سوى عمر برخاست و گفت: با پيامبر ص در حالى بيرون شديم كه  مي ‏خواست نزد سعدبن عباده (رض) برود، هنگامى كه نزدش آمدو سلام داد، به او اجازه داده نشد، باز براى دوم  سوم بار سلام داد، ولى به او اجازه داده نشد، آن گاه فرمود: «آنچه بر ما بود، آن را انجام داديم»، و بعد از آن برگشت، در اين موقع سعد خود را به وى رسانيده گفت: اى رسول خدا، سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث گردانيده، هر مرتبه كه سلام مي ‏دادى، من آن را مي ‏شنيدم، و جوابش را نيز مي ‏دادم، ولى مي ‏خواستم تا بر من و اهل بيتم بسيار سلام بدهى، آن گاه ابوموسى گفت: به خدا سوگند، من بر حديث پيامبر خدا ص ا مين  بودم! عمر گفت: آرى، ولى خواستم در اين مورد خوب تحقيق و كاوش نمايم.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1498.txt">بعضى از قصه‏ هاى اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) درباره اجازه خواستن</a><a class="text" href="w:text:1499.txt">پيامبر ص و دوست داشتن پرهيزگار، و دوستى وى با عمار و ابن مسعود</a><a class="text" href="w:text:1500.txt">سئوال على و عباس از پيامبر ص كه كدام يك از اهل بيت خود را زيادتر دوست دارد</a><a class="text" href="w:text:1501.txt">پيامبر ص و دوست داشتن عايشه و ابوبكر</a><a class="text" href="w:text:1502.txt">درخواست پيامبر ص از كسى كه  كسى را براى خدا دوست مي ‏دارد تا آن را به او خبر بدهد</a><a class="text" href="w:text:1503.txt">بعضى از قصه های اصحاب در محبت شان نسبت خدا </a><a class="text" href="w:text:1504.txt">قطع رابطه و جدايى مسلمان   قصه عايشه با ابن زبير</a><a class="text" href="w:text:1505.txt">قصه خصومت اهل قبا و اصلاح پيامبر ص در  ميان شان</a><a class="text" href="w:text:1506.txt">اصلاح پيامبر ص در  ميان متخاصمین در وقت زيارت عبد اللَّه  بن ابى</a><a class="text" href="w:text:1507.txt">اصلاح پيامبر ص در  ميان اوس و خزرج</a></body></html>بعضى از قصه‏ هاى اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) درباره اجازه خواستن
بيهقى از عامربن عبد اللَّه  روايت نموده  كه: يك كنيز  آزاد كرده شده وى دختر زبير را نزد عمربن خطاب (رض) برد وگفت: داخل شوم؟ عمر گفت: نه، وى برگشت، و عمر گفت: وى را طلب كنيد، [هنگامى وى را طلب نمودند به او گفت]، بايد اين چنين بگويى: السلام عليكم، داخل شوم؟. 
و ابن سعد از اسلم روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) به من گفت: اى اسلم دروازه مرا حفاظت كن، و از هيچ كس چيزى را مگير، وى روزى جامه جديدى را بر تنم ديد و گفت: اين را از كجا آوردى؟ گفتم: اين را عبيد اللَّه  بن عمر 0رضى‏ اللَّه  عنهما( به من داده است، گفت: از عبيد اللَّه  بگير، ولى از غير وى چيزى را مگير. اسلم مي ‏گويد: زبير آمد و من بر دروازه بودم، و از من خواست تا داخل گردد. گفتم: ا ميرالمؤمنين ساعتى كار دارد، آن‏گاه دست خود را بلند نموده در پشت هر دو گوشم ضربه‏اى زد كه صدايم را درآورد، نزد عمر داخل شدم، گفت: تو را چه شد؟ گفتم: زبير مرا زد، و از قضيه وى او را آگاه ساختم، عمر  مي ‏گفت: زبير، به خدا سوگند، مي ‏بينم، بعد گفت: وى را داخل كن، و من او را نزد عمل داخل نمودم، عمر گفت: اين غلام را چرا زدى؟ زبير گفت: وى گمان مي ‏كند كه ما را از داخل شدن نزد تو باز مي ‏دارد، عمر گفت: آيا تو را هرگز از دروازه من برگردانيده است؟ گفت: نه، عمر گفت: اگر به تو گفت: ساعتى صبر كن كه ا ميرالمؤمنين مشغول است، به آن هم مرا معذور ندانستى؟ به خدا سوگند، به جز اين نيست كه درنده براى درندگان شكار مي ‏كند و آن‏ها آن را مي ‏خورند. 
و بخارى  از زيدبن ثابت روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) روزى نزد وى آمد، و از وى اجازه ورود خواست، و او برايش در حالى اجازه داد، كه سرش در دست يك كنيزش بود و آن را شانه مي ‏نمود، آن‏گاه زيد سر خود را از دست وى كشيد، و عمر (رض) به او گفت: وى را بگذار تا سرت را شانه كند، زيد گفت: اى ا ميرالمؤمنين، اگر كسى را دنبال من مي ‏فرستادى من نزدت مي ‏آمدم، عمر گفت: من كار دارم [نه تو]. و طبرانى از مردى روايت نموده، كه گفت: بعد از نماز صبح براى ورود نزد عبد اللَّه  بن مسعود (رض) اجازه خواستيم، و او به ما اجازه داد و چادرى را روى همسر خود انداخت و گفت: نپسنديدم كه شما را منتظر نگه دارم.  و بخارى  از موسى بن طلحه (رض) روايت نموده، كه گفت: با پدرم نزد مادرم داخل شديم، پدرم وارد شد و من دنبالش نمودم، آن گاه ملتفت شد و در سينه‏ام زد و مرا بر جايم نشانيد، و بعد از آن گفت: آيا بدون اجازه داخل مي ‏شوى؟! 
وى همچنان  از مسلم بن نذير روايت نموده، كه گفت: مردى براى ورود نزد حذيفه (رض) اجازه خواست، و به وى نظر نموده گفت: داخل شوم؟ حذيفه گفت: چشمت داخل شده، ولى بدنت داخل نشده است! و مردى گفت: آيا براى ورود نزد مادرم هم اجازه بخواهم؟ [حذيفه] گفت: اگر اجازه نخواهى، چيزى را مي ‏بينى كه خوشت نمى‏آيد. و احمد از ابوسويد عبدى روايت نموده، كه گفت:
نزد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمديم، و بر دروازه وى نشستيم تا به ما اجازه داده شود، مي ‏گويد: او در اجازه دادن به ما تأخير نمود، آن گاه من كنار شكاف دروازه ايستادم و به طرف داخل نگاه نمودم، و او از اين كارم آگاه شد، هنگامى كه به ما اجازه داد و نشستيم، گفت: كدام يك از شما اندكى قبل به منزلم نگاه نمود؟ گفتم: من، گفت: به چه چيز اين را حلال دانستى كه به منزلم نگاه كنى؟ گفتم: در اجازه دادن تأخير شد، بنابراين من نگاه نمودم، و اين را عمداً ننمودم، مي ‏گويد: بعد از آن او را از چيزهايى پرسيدند، گفتم: اى ابوعبدالرحمن، درباره جهاد چه مي ‏گويى، گفت: هر كس جهاد كند براى خود جهاد مي ‏كند. 
دوست داشتن يك مسلمان براى خدا (جل جلاله)  سئوال پيامبر ص از استوارترين حلقه‏هاى اسلام و جوابش
 احمد از براء بن عازب (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: نزد پيامبر ص نشسته بوديم، كه گفت: «كدام يك از حلقه‏هاى اسلام استوارتر است؟». گفتند: نماز، گفت: «خوب است، ولى اين آن نيست» گفتند: روزه رمضان، گفت: «خوب است، ولى اين آن نيست» گفتند: جهاد، گفت: «خوب است، ولى اين آن نيست» فرمود: استوارترين حلقه‏هاى ايمان اين است، كه براى خدا دوست داشته باشى، و براى خدا دوست نداشته باشى». در اين ليث بن ابى سليم آمده است، كه اكثريت وى را ضعيف دانسته‏اند. و نزد وى همچنان از ابوذر (رض) روايت است كه گفت : پيامبر خدا ص نزد ما آمد و گفت: «آيا مي ‏دانيد كه كدام يك از اعمال نزد خداوند محبوب‏تر است؟» گوينده‏اى گفت: نماز و زكات، و گوينده ديگرى گفت: جهاد، پيامبر ص فرمود: «محبوب‏ترين اعمال نزد خداوند عزوجل دوست داشتن براى خدا و بد ديدن براى خداست». 
    
پيامبر ص و دوست داشتن پرهيزگار، و دوستى وى با عمار و ابن مسعود
ابويعلى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص جز متقى و پرهيزگار را دوست نمى‏داشت. 
و ابن عساكر از عثمان بن ابى العاص (رض) روايت نموده، كه گفت: آن دو مرد كه پيامبر ص در حالى درگذشت كه ايشان را دوست مي 