تى مر كسى را كه احسان كرده خدا بر وى و احسان كرده‏اى تو بر وى كه نگه دار نزد خود زن خود را».)
گفتند: بعد از آن كيست؟ گفت: «بعد از آن على بن ابى طالب»، عباس گفت: اى پيامبر خدا، عمويت را در آخر ايشان قرار دادى، گفت: «على پيش از تو هجرت نموده بود». 
 
پيامبر ص و دوست داشتن عايشه و ابوبكر
نزد ابن عساكر از عمروبن عاص (رض) روايت است كه گفت: گفته شد: اى پيامبر خدا كدام يك از مردم نزدت محبوب‏تر است؟ گفت: «عايشه» گفتند: و از مردان؟ پاسخ داد: «ابوبكر»، گفتند: بعد كى؟ فرمود: «بعد از آن ابوعبيده». 
و نزد ابن سعد  از عمرو (رض) روايت است كه گفت: اى پيامبر خدا محبوب‏ترين مردم برايت كيست؟ گفت: «عايشه»، وى گفت: هدفم از مردان است، پيامبر ص گفت: «پدرش».
 
درخواست پيامبر ص از كسى كه  كسى را براى خدا دوست مي ‏دارد تا آن را به او خبر بدهد
ابوداود از انس (رض) روايت نموده كه: مردى نزد پيامبر ص بود، و مرد ديگرى گذشت، وى گفت: اى رسول خدا من اين را دوست مي ‏دارم، پيامبر ص به او گفت: «آيا به او فهمانيده‏اى» گفت: نه، پيامبر ص فرمود: «به او بفهمان»، آن‏گاه خود را به وى رساند و گفت: من تو را براى خدا دوست دارم، وى پاسخ داد: همان خدايى كه مرا به خاطر وى دوست دارى دوستت بدارد. 
و نزد طبرانى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: در حالى كه من نزد پيامبر ص نشسته بودم، ناگهان مردى نزدش آمد و سلام داد و از نزد وى برگشت، گفتم: اى پيامبر خدا، من اين را دوست مي ‏دارم، گفت: «آيا او را فهمانيده‏اى؟» گفتم: نه، گفت: «اين را به برادرات بفهمان»، آن‏گاه نزدش آمدم و به او سلام دادم و از شانه هايش گرفتم و گفتم: به خدا سوگند، من تو را براى خدا دوست مي ‏دارم، وى گفت: من نيز تو را براى خدا دوست مي ‏دارم، گفتم: اگر پيامبر ص به من امر نمى‏نمود، اين كار را نمى‏كردم. 
بعضى از قصه های اصحاب در محبت شان نسبت خدا
همچنان نزد طبرانى از عبد اللَّه  بن سرجس (رض) روايت است كه گفت : براى پيامبر ص گفتم: من ابوذر (رض) را دوست مي ‏دارم، گفت: «آيا اين را به وى فهمانيده‏اى؟» گفتم: نه، گفت: «او را بفهمان» ، بعد با ابوذر روبرو شده گفتم: من تو را براى خدا دوست دارم، گفت: تو را همان ذاتى كه مرا براى او دوست دارى دوست بدارد. آن گاه نزد پيامبر ص برگشتم و او را از قضيه باخبر ساختم، فرمود: «اين براى كسى كه آن را ياد نمايد باعث اجر و پاداش است».  و ابويعلى از مجاهد روايت نموده، كه گفت: مردى از پهلوى ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) گذشت، وى گفت: اين مرا دوست مي ‏دارد، گفتند: اى ابوعباس تو چه مي ‏دانى، گفت: به خاطرى كه من وى را دوست مي ‏دارم. 
و بخارى  از مجاهد روايت نموده، كه گفت: مردى از اصحاب پيامبر ص با من روبرو شد، و از پشت سرم شانه هايم را گرفت و گفت: من تو را دوست مي ‏دارم، مي ‏گويد: گفتم: تو را همان ذاتى كه مرا براى او دوست دارى دوست بدارد، و گفت: اگر پيامبر خدا ص نگفته بود: «كه مردى وقتى مردى را دوست گرفت، بايد به وى خبر بدهد كه او را دوست مي ‏دارد»، به تو خبر نمى‏دادم، مي ‏گويد: بعد از آن مسئله خواستگارى را به من عرضه نمود و گفت: نزد ما دخترى است، ولى يك چشم وى كور است. و طبرانى از مجاهد از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) به من گفت: براى خدا دوست داشته باش، و براى خدا بد ببين، براى خدا دوستى كن، و براى خدا دشمنى نما، چون دوستى خدا جز از اين طريق به دست نمى‏آيد، و مردى لذت و طعم ايمان را، اگرچه نماز و روزه وى زياد گردد، تا اينكه اينطور نباشد، در نمى‏يابد و [امروز]برادرى مردم به خاطر دنيا گرديده است. 
 
قطع رابطه و جدايى مسلمان  
قصه عايشه با ابن زبير
بخارى  از عوف بن طفيل  كه برادزاده عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) همسر پيامبر ص از طرف مادرش مي ‏باشد روايت نموده كه: به عايشه خبر داده شد كه: عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) در فروش و يا عطايى كه عايشه آن را داده بود، گفته است: به خدا سوگند، يا عايشه از اين عمل خود باز مي ‏ايستد، يا اينكه او را از تصرف [در مالش] باز مي ‏دارم، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: آيا او اين را گفته است؟! گفتند: آرى، گفت: براى خدا بر من نذر باشد، كه ابداً با ابن زبير حرف نزنم، هنگامى كه جدايى طولانى شد، ابن زبير شفاعت خواهانى را نزد وى فرستاد، وى گفت: نه، به خدا سوگند، شفاعت را در مورد وى قبول نمى‏كنم، و نه هم خود را در نذر خود حانث مي ‏گردانم، هنگامى كه اين براى ابن زبير طولانى شد، با مسوربن مخرمه و عبدالرحمن بن اسود بن عبديغوث (رضى‏ اللَّه  عنهما) - كه از بنى زهره بودند - صحبت نمود، و به آن‏ها گفت: شما را به خدا سوگند مي ‏دهم، مرا نزد عايشه ببريد، چون اين براى وى جواز ندارد، كه جدايى مرا بر خود نذر كند، آن گاه مسور و عبدالرحمن در حالى كه وى را در چادرهاى خود پوشانيده بودند آمدند، و براى ورود نزد عايشه اجازه خواستند و گفتند: السلام عليك و رحمه  اللَّه  و بركاته آيا داخل شويم؟ عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: داخل شويد، گفتند: همه مان؟ گفت: آرى، همه‏تان  داخل شويد، - و نمى‏دانست كه ابن زبير نيز با آن‏ها است - ، هنگامى كه داخل شدند، ابن زبير داخل حجاب شد و خود را در آغوش عايشه انداخت، و به سوگند دادن وى و گريه نمودن شروع نمود، و مسور و عبدالرحمن نيز به سوگند دادن وى شروع كردند، تا با ابن زبير صحبت نموده از وى قبول نمايد،  مي ‏گفتند: پيامبر ص چنان كه خودت مي ‏دانى از جدايى و دورى نهى نموده است، و براى يك مسلمان جواز ندارد، كه زيادتر از سه شب از برادر مسلمان خود جدايى اختيار كند. هنگامى كه به عايشه آن همه چيز را به كثرت تذكر دادند و مجال را بر وى تنگ نمودند، وى به ياد حرفهاى آن دو شروع نمود و گريه نموده  مي ‏گفت: من نذر نموده‏ام، و نذر خيلى شديد است، و آن دو تا آن وقت بر وى اصرار نمودند، كه با ابن زبير صحبت نمود، و در همان نذر خود چهل غلام را آزاد گردانيد، و بعد از آن نذر خود را به ياد مي ‏آورد، و گريه مي ‏نمود حتى كه اشك هايش چادرش را تر مي ‏نمود. و بخارى در الأدب المفرد (ص 59) از عوف بن حارث بن طفيل مانند اين را روايت نموده است.
وى همچنان  از عروه بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  بن زبير بعد از پيامبر ص و ابوبكر (رض) محبوب‏ترين بشر نزد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) بود، و او نيز نيكى كننده‏ترين مردم به وى بود، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) هر چه از رزق خداوند برايش مي ‏آمد بدون اينكه چيزى از آن را نگه دارد صدقه مي ‏نمود، ابن زبير گفت: بايد دست‏هاى وى گرفته شود، عايشه گفت: آيا دست‏هاى من گرفته مي ‏شود؟ اگر بار ديگر با وى صحبت كنم بر من نذر لازم باشد، آن گاه ابن زبير مردانى از قريش را به ويژه دايى‏هاى پيامبر خدا ص را براى شفاعت خواهى نزد وى فرستاد، ولى او نپذيرفت. آن گاه زهرى‏ها، دايى‏هاى پيامبر ص از جمله عبدالرحمن بن اسود بن عبديغوث و مسوربن مخرمه (رضى‏ اللَّ