 براى ما دوشيده نمى‏شوند، و اين را ابوبكر (رض) شنيد و گفت: نه، اين چنين نيست، به جانم سوگند، آنها را براى شما خواهم دوشيد، من ا مي دوارم مرا آنچه به آن داخل شده‏ام، از اخلاقى كه داشتم تغيير ندهد، پس براى آنها مي ‏دوشيد، و گاهى به دخترى از قريه  مي ‏گفت: اى دختر چگونه دوست دارى، برايت به طريق «ارغاء» بدوشم يا به طريق «تصريح؟»  گاهى  مي ‏گفت: به طريق ارغاء بدوش، و گاهى  مي ‏گفت: به طريق تصريح، هر كدام را كه [آن دختر]  مي ‏گفت وى انجام مي ‏داد.( ارغاء» و «تصريح» دو نوع شير دوشيدن است كه در فارسى نام خاصى ندارد، البته در نوع اول سرشير پر از كف مى‏شود و در نوع دوم نمى‏شود.)
 
صورت هايى از تواضع ا ميرالمؤمنين على (رض)
بخارى  از صالح لباس فروش و او از مادر بزرگش روايت نموده، كه گفت: على (رض) را ديدم كه به يك درهم خرما خريد، و آن را در چادر خود حمل نمود، به او گفتم - يا مردى به او گفت - : من به عوض تو، اى ا ميرالمؤمنين، اين را حمل مي ‏كنم، گفت: نه، پدر عيال به حمل مستحق‏تر است. 
 و ابن عساكر از زاذان از على (رض) روايت نموده كه: وى هنگام ولايت خود به تنهايى در بازارها مي ‏گشت، راه گم كرده را راهنمايى مي ‏نمود، از گمشده جستجو مي ‏كرد، با ضعيف كمك مي ‏نمود، بر فروشنده و بقال گذر مي ‏نمود و قرآن را بر وى باز نموده مي ‏خواند:
[تِلْكَ الدَّارُ الاخِرَة نُجَعْلُهَا لِلَّذْيِنَ لاَ يُرِيْدُوْنَ عُلُوّاً فِي الأرْضِ وَ لاَ فَسَاداً]. 
ترجمه: «آن سراى آخرت را براى آنانى مي ‏گردانيم كه در ز مي ن كبر و فساد را نمى‏خواهند».
و  مي ‏گفت: اين آيه درباره اهل عدل و تواضع از والى‏ها و اهل قدرت بر ساير مردمان نازل شده است. 
 و ابن سعد  از جرموز روايت نموده، كه گفت: على (رض) را ديدم كه از قصر بيرون آمد، و دو لباس قطرى سرخ رنگ بر تن داشت : ازارى تا نصف ساق، و چادر بلندى نزديك به آن، و با او تازيانه‏اى بود كه با آن در بازار مي ‏گشت، و آن‏ها را به ترس خدا، و فروش خوب و نيكو امر مي ‏نمود و  مي ‏گفت: حق پيمانه و ترازو را ادا كنيد، و  مي ‏گفت: گوشت را پف و پرباد نكنيد. 
ابن راهويه، احمد در الزهد، عبدبن ح مي د، ابويعلى، بيهقى و ابن عساكر - و ضعيف دانسته شده - از ابومطر روايت نموده‏اند كه گفت: از مسجد بيرون شدم، ناگهان مردى از پشت سرم صدا نمود: ازارت را بلند كن، زيرا آن به تقوى نزديك‏تر، و در پاكى لباست بهتر است، و موى سرت را اگر مسلمان باشى كم كن، متوجه شدم كه على (رض) است، و تازيانه‏اى همراهش است، وى به بازار شترها رفت و گفت: بفروشيد و سوگند مخوريد، چون سوگند مال را به فروش مي ‏رساند، و بركت را محو مي ‏كند. بعد از آن نزد صاحب خرما آمد، و متوجه شد كه خادمى  گريه مي ‏كند، پرسيد: تو را چه شده است؟ پاسخ داد: اين خرمايى را به يك درهم به من فروخته است، و مولايم از قبول آن سرباز زد، على (رض) گفت: خرما را بگير و يك درهم به او بده، چون وى صاحب امر و صلاحيتى نيست، چنان معلوم مي ‏شد كه خرمافروش [از قبول اين سخن] ابا مي ‏ورزد، گفتم: آيا نمى‏دانى اين كيست؟ گفت: نه، گفتم: على ا ميرالمؤمنين، آن گاه او خرماى خود را [در  ميان ديگر خرماهايش ]ريخت و يك درهم به او داد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين دوست دارم از من راضى شوى گفت: تا اينكه آن را براى شان ادا نكردى مرا راضى نساخت.
بعد از آن به صاحبان خرما گذشت و گفت: براى مسكينان طعام بدهيد، كسب تان رونق مي ‏گيرد. بعد از آن رفت تا اينكه به صاحبان ماهى رسيد و گفت: در بازار ما ماهى طافى  فروخته نشود(هدف همان ماهى است كه در آب [بدون كدام عامل خارجى] مى‏ ميرد وبر روى آب ظاهر مى‏گردد، كه در مذهب شافعى خورده مى‏شود و در مذهب حنفى خورده نمى‏شود.). بعد از آن به سراى بزازى آمد، و آن بازار كرباس بود، و گفت: اى شيخ در فروش پيراهنى به سه درهم به من نيكويى كن، هنگامى كه آن مرد وى را شناخت، از وى چيزى نخريد، بعد از آن نزد ديگرى آمد، و هنگامى كه او وى را شناخت، از او نيز چيزى نخريد، بعد از آن نزد پسر جوانى آمد و پيراهنى را از وى به سه درهم خريد و پوشيد، و آن پيراهن تا بند دست‏ها و قوزك پاهايش بود، آن گاه صاحب پيراهن آمد، و گفته شد: فرزندت پيراهنى را به ا ميرالمؤمنين به سه درهم فروخت، گفت: چرا از او دو درهم نگرفتى؟ و يك درهم را گرفت و براى على (رض) آورده، گفت: اين درهم را بگير، گفت: چرا، اين چيست؟ گفت: قيمت پيراهن دو درهم بود، و پسرم به سه درهم به تو فروخته است، گفت: او با رضايت من به من فروخت، و من با رضايت وى او را گرفتم. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1565.txt">تواضع فاطمه و ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1566.txt">نمونه‏ هايى از تواضع سلمان فارسى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1567.txt">تواضع حذيفه بن يمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:1568.txt">تواضع جريربن عبد اللَّه  و عبد اللَّه  بن سلام (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1569.txt">قول على (رض): سه چيزاند كه رأس تواضع‏اند</a><a class="text" href="w:text:1570.txt">مزاح پيامبر ص با بعضى از زنانش</a><a class="text" href="w:text:1571.txt">مزاح پيامبر ص با ابوعمير</a><a class="text" href="w:text:1572.txt">مزاح پيامبر ص با مردى</a><a class="text" href="w:text:1573.txt">مزاح پيامبر ص با انس (رض)</a><a class="text" href="w:text:1574.txt">مزاح پيامبر ص با زاهر</a></body></html>تواضع فاطمه و ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنهما)
ابونعيم  از عطا روايت نموده، كه گفت: وقتى فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) دختر رسول خدا ص خمير مي ‏نمود گيسويش نزديك مي ‏شد به كاسه برسد.( هدف اين است كه وى با اينكه دختر پيامبر ص بود، خود بدون داشتن هيچ كبر و غرورى، متواضعانه كار مى‏نمود. م.)  و ابن سعد  از مطلب بن عبد اللَّه  روايت نموده، كه گفت: بيوه عرب در اول شب عروس نزد سيد مسلمين داخل شد و در آخر شب به آرد نمودن برخاست، هدف ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها) است.
 
نمونه‏ هايى از تواضع سلمان فارسى (رض)
ابونعيم  از سلامه عجلى روايت نموده، كه گفت: يكى از خواهر زادگانم، كه به او قدامه گفته مي ‏شد، از باديه آمد و به من گفت: دوست دارم، با سلمان فارسى (رضى‏ اللَّه  تعالى عنه) ملاقات كنم، و به او سلام بدهم، آن گاه به سوى وى بيرون رفتيم، و او را در مدائن يافتيم، در آن روز وى بر بيست هزار تن حاكم بود، و ما او را بر تختى يافتيم و برگ‏هاى خرما را مي ‏بافت، و به او سلام داديم، گفتم: اى ابوعبد اللَّه  اين خواهرزاده من است و از باديه نزدم آمده است، و خواست تا بر تو سلام بدهد، گفت: (و عليه السلام و رحمه  اللَّه )، گفتم: او مي ‏گويد: تو را دوست مي ‏دارد، گفت: خدا دوستش داشته باشد.
و ابن عساكر از حارث بن ع مي ره روايت نموده، كه گفت: در مدائن نزد سلمان (رض) آمدم، و او را در حال چرم بافى يافتم، كه پوستى را با كف دست خود مي ‏ماليد، هنگامى كه به او سلام دادم گفت: در جاى خود باش، تا پيش تو بيايم. گفتم: به خدا سوگند گمان نمى‏كنم مرا بشناسى، گفت: نه، بلكه روحم روحت را قبل از اينكه تو را بشناسم شناخته بود، چون روح‏ها لشكرهاى بسيج شده هستند