 و نيز آن سبب وفات صالحين قبل از شما بوده است. بعد اين خبر به معاذ (رض) رسيد، وى گفت: بار خدايا، نصيب و سهم آل معاذ را خوب و وافر بگردان، و دو دخترش درگذشتند، و پسرش عبدالرحمن به طاعون مبتلا گرديد و گفت: حق از جانب پروردگارت است، بنابراين از جمله شك‏كنندگان مباش.  معاذ گفت: مرا ان شاء اللَّه  از صابران خواهى يافت. و معاذ نيز در پشت دستش به طاعون مبتلا گرديد و گفت: اين از شترهاى سرخ رنگ برايم محبوب‏تر است، و مردى را ديد كه نزدش گريه مي ‏كند، گفت: چرا گريه مي ‏كنى؟ گفت: بر علمى كه از تو به دست مي ‏آوردم، گفت: گريه مكن، ابراهيم عليه‏السلام وقتى در ز مين بود هيچ عالمى در آن وجود نداشت، و خداوند به او علم داد، وقتى كه من مُردم علم را از نزد چهار تن طلب كن: عبد اللَّه  بن مسعود، عبد اللَّه  بن سلام، سلمان و ابودرداء (رضى‏ اللَّه  عنهم). 
حاكم  و ابونعيم  اين را از عبدالرحمن به اختصار روايت نموده‏اند،: و لفظ ابونعيم چنين است: گفت، معاذ، ابوعبيده، شرحبيل بن حسن و ابومالك اشعرى (رضى‏ اللَّه  عنهم) در يك روز به طاعون مبتلا شدند، معاذ گفت: اين رحمت پروردگارتان عزوجل است، كه توسط دعاى نبى‏تان ص نصيب شما گرديده و نيز سبب وفات صالحين قبل از شما بوده است، بار خدايا، سهم آل معاذ را از اين رحمت به وفور عطا فرما، و هنوز غروب نكرده بود كه نخستين پسر جوانش عبدالرحمن، كه به آن كنيه داده مي ‏شد، و محبوب‏ترين مخلوق برايش بود به طاعون مبتلا گرديد، وى از مسجد برگشت او را دچار مشكل و سختى يافت، پرسيد: اى عبدالرحمن چطور هستى؟ به او جواب دادم و گفت: اى پدرم، حق از جانب پروردگار است، بنابراين از جمله شك كنندگان مباش، معاذ گفت: مرا ان شاء اللَّه  از صابران خواهى يافت، بعد همان شب او را نگه داشت، و فرداى آن دفنش نمود، و معاذ خود نيز به طاعون مبتلا شد، هنگامى كه نزع و سختى جان كندن بر او شديد مي ‏شد  مي ‏گفت: البته اين جان كندن است، و آنقدر سخت جان داد كه كسى به آن سختى جان نداده بود، و هرگاه از سختى مرگ به هوش مي ‏آمد، چشم خود را باز نموده  مي ‏گفت: پروردگارم، بر من خوب شدت و سختى بياور، به عزتت سوگند، مي ‏دانى كه قلبم تو را دوست مي ‏داد!!. 
 
صبر ابوعبيده و ديگر مسلمانان بر طاعون
ابن اسحاق از شهربن حوشب و او از را به - مردى از قومش - روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مرض شايع شد، ابوعبيده (رض) در  ميان مردم براى ايراد خطبه برخاست و گفت: اى مردم، اين مرض براى‏تان رحمت است، و توسط دعاى نبى‏تان براى شما رسيده و وفات صالحين قبل از شما بوده است، و ابوعبيده از خداوند مي ‏خواهد، كه براى ابوعبيده سهمش را بدهد، بعد از آن وى به طاعون مبتلا شد و درگذشت و معاذ بن جبل (رض) را پس از خود بر مردم بر جانشين تعيين نمود، او نيز بعد از وى براى ايراد خطبه برخاست و گفت: اى مردم، اين مرض براى‏تان رحمت است، و به سبب دعاى نبى‏تان به شما رسيده و مرگ صالحين قبل ازشما بوده است، و معاذ ازخداوند متعال مي ‏خواهد كه به آل معاذ سهم شان را بدهد، آن‏گاه فرزندش عبدالرحمن به طاعون مبتلا شد و درگذشت، بعد از آن برخاست و براى نفس خود دعا نمود، و در كف دستش طاعون برآمد، من وى را ديدم كه به طرف آن نگاه مي ‏نمود، و بعد ازآن پشت دست خود را مي ‏گردانيد و  مي ‏گفت: دوست ندارم به عوض آنچه در توست چيزى از دنيا برايم باشد، هنگامى كه وى درگذشت عمروبن عاص (رض) را جانشين خود بر مردم تعيين نمود، وى براى ايراد خطبه در  ميان شان ايستاد و گفت: اى مردم، اين مرض وقتى كه واقع شود، چون آتش مشتعل مي ‏گردد، بنابراين از آن به كوه‏ها پناه ببريد، آن‏گاه او واثله هذلى (رض) گفت: دروغ گفتى، من به خدا سوگند، همصحبت پيامبر خدا ص بودم، و تو از اين خرم شريرترى!! گفت: به خدا سوگند، آنچه را  مي گويى، برايت رد نمى‏كنم، و به خدا سوگند، اينجا هم توقف نمى‏كنيم،  مي ‏گويد: بعد از آن بيرون شد، و مرد نيز بيرون شدند و متفرق گرديدند، و خداوند آن مرض را از ايشان دفع نمود، مي ‏افزايد: اين خبر به عمربن خطاب (رض) رسيد، و از رأى نظر و عمروبن العاس خبر شد، و به خداوند سوگند، آن را بد نديد. 
 
قول معاذ درباره طاعون عمواس
احمد از ابوقلابه روايت نموده كه: در شام طاعون واقع شد آگاه عمروبن عاص (رض) گفت: اين عذابى است كه واقع شده، بنابراين از آن در دره‏ها و وادى‏ها متفرق شويد، اين خبر به معاذ (رض) رسيد، ولى او را در اين گفته‏اش تصديق ننمود، مي ‏گويد: و گفت: بلكه آن شهادت و رحمت است، و دعاى نبى‏تان ص است، بار خدايا، سهم معاذ و اهلش را از رحمت خود بده. ابوقلابه مي ‏گويد: من شهادت رحمت را فهيمدم، ولى ندانستم كه دعاى نبى‏مان چطور است، تا اينكه به من خبر داده شد كه: پيامبر خدا ص شبى در حالى كه نماز مي ‏خواند، ناگهان در دعاى خود گفت: «پس تب يا طاعون» - سه مرتبه - ، هنگامى كه صبح نمود، انسانى از فا ميلش به او گفت: اى رسول خدا، ديشب تو را شنيدم كه به دعايى دعا مي ‏نمودى، گفت: «آن را شنيدى؟» پاسخ داد: بلى، فرمود: «من از پروردگارم عزوجل خواستم تا امتم را توسط قحطى هلاك نسازد، و او اين را از من پذيرفت و از خداوند خواستم كه دشمنى را بر ايشان مسلط نگرداند، كه آن‏ها را نابود سازد  و از خداوند خواستم كه آن‏ها را متفرق نگرداند، تا يكديگر را تعذيب نمايند، و به قتل برسانند، ولى از من نپذيرفت - يا گفت: بازداشته شدم - گفتم: پس تب يا طاعون باشد»، سه مرتبه. 
 
خوشحالى ابوعبيده به طاعون
ابن عساكر از عروه بن زبير (رض) روايت نموده كه: ابوعبيده بن جراح و خانواده‏اش از مرض عمواس در عافيت بودند، وى گفت : بار خدايا، نصيب و حصه ات در آل (ابو) عبيده را نيز عطا فرما، آن گاه در خنصر  ابوعبيده آبله‏اى برآمد، و وى به طرف آن نگاه مي ‏نمود، گفته شد: اين چيزى نيست، فرمود: من  ا مي دوارم كه خداوند در آن بركت اندازد، چون وى وقتى در چيز اندك بركت اندازد زياد مي ‏گردد. و نزد وى همچنان از حارث بن ع مي ره حارثى روايت است كه: معاذ بن جبل (رض) وى رانزد ابوعبيده بن جراح (رض) فرستاد، ابوعبيده طاعونى را كه در كف دستش برآمده بود نشان داد، تا از وى به‏پرسد كه چطور است؟ - اين در حالى بود كه وى به طاعون مبتلا شده بود - ، و وضعيّت آن در نفس حارث خيلى خطرناك معلوم شد، و زمانى كه آن طاعون را ديد ترسيد، ابوعبيده سوگند ياد نمود كه: دوست ندارم، در عوض آن برايم شترهاى سرخ باشد. 
 
صبر بر نابينا شدن 
صبر اصحاب پيامبر ص بر نابينا شدن:  صبر زيدبن ارقم (رض) بر نابينا شدنش
بخارى  از زيدبن ارقم (رض) روايت نموده، كه  مي ‏گفت: چشمم درد گرفت، و پيامبر ص عيادتم نمود، بعد از آن گفت: «اى زيد، اگر چشمت از بين مي ‏رفت چه مي ‏كردى؟» پاسخ دادم: صبر مي ‏نمودم، و ثواب آن را از خدا مي ‏خواستم، فرمود: «اى زيد، اگر چشمت از بين رفت، و بعد از آن صبر نمودى، و ثواب آن را از خداوند خواستى، ثواب جنّت است». و نزد احمد از انس (رض) روايت است كه گفت: با پيامبر ص براى عيادت زيد بن ارقم وارد