ه تن را مي ‏آوردند و آن‏ها هفت تكبير  مي ‏گفت، تا اينكه از آنان فارغ شد. 
و نزد بزار، احمد و ابويعلى از زبير بن عوام (رض) روايت است كه: در روز احد زنى به شتاب مي ‏آمد، و نزديك بود به متقولين برسد، مي ‏گويد: و پيامبر ص مناسب ندانست كه او آن‏ها را ببيند، بنابراين گفت: «زن، زن». زبير مي ‏گويد: من شناختم كه او مادرم صفيه است، مي ‏افزايد : آن گاه به شتاب به سوى وى بيرون آمدم، مي ‏گويد: و قبل از اينكه به كشته‏شدگان برسد به او رسيدم، مي ‏افزايد: او - كه زن قوى و شديدى بود - مرا در سينه‏ام به سيلى زد و گفت: از من دور شو، ز مين از تو نيست، گفتم: پيامبر خدا ص تو را سوگند داده است، مي ‏افزايد: آن گاه ايستاد و دو جامه را كه با خود داشت بيرون نمود و گفت: اين دو جامه را براى برادرم حمزه آورده‏ام، خبر كشته شدن وى به من رسيده است، او را در اين دو جامه كفن كنيد، مي ‏گويد: آن دو جامه را آورديم، تا حمزه را در آن‏ها كفن نماييم، متوجه شديم كه پهلوى وى مرد مقتولى از انصار قرار دارد، و (به وى) نيز همان عملى انجام گرفته كه به حمزه انجام گرفته است، مي ‏افزايد: احساس حيا و كاستى نموديم كه حمزه در دو جامه كفن شود، و انصارى بدون كفن باشد، گفتيم: يك جامه براى حمزه باشد، و ديگرى براى انصارى، و آن‏ها را با هم اندازه نموديم، كه يكى از ديگرى بزرگتر بود، بعد در  ميان آنها قرعه انداختيم، و هر يك را در همان جامه‏اى كفن نموديم كه به نام او بر آمده بود. 
و نزد ابن اسحاق در سيرت از زهرى و عاصم بن عمر بن قتاده و محمدبن يحيى و غير ايشان درباره قتل حمزه روايت  است كه گفتند: صفيه بنت عبدالمطلب آمد تا به سوى برادرش نگاه كند، زبير (رض) با وى روبرو شد و گفت: اى مادرم، پيامبر خدا ص تو را امر مي ‏كند تا برگردى، گفت: چرا، من شنيدم كه برادرم مثله شده است؟ و اين براى خداست، و چرا ما به اين راضى نباشيم؟! إن شاء اللَّه  صبر خواهم نمود، و ثواب و اجر آن را از خداوند خواهم خواست، آن گاه زبير آمد و به پيامبر ص خبر داد، و پيامبر ص فرمود: «راهش را باز كن»، بعد وى نزد حمزه آمد، و برايش مغفرت خواست، بعد از آن دستور داده  شد و او دفن گرديد. 
 
صبر ام سلمه بر مرگ شوهرش
احمد از ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: ابوسلمه (رض) روزى از نزد پيامبر ص نزدم آمد و گفت: [از] پيامبر خدا ص قولى شنيدم كه به آن خوشحال گرديدم، گفت: «هر مسلمانى را كه مصيبتى برسد، و او در وقت مصيبت خود استرجاع بخواند،  و بعد بگويد: (اللهم آجرني في مصيبتي و اخلف لى خيراً منها) «بار خدايا، مرا در مصيبتم پاداش بده، و از آن بهترى را برايم عوض عنايت فرماهمانطور مي ‏شود». ام سلمه مي ‏گويد: اين رااز وى حفظ نمودم، و هنگامى كه ابوسلمه وفات نمود، استرجاع خوانده گفتم : بار خدايا، در مصيبتم به من پاداش بده، و از آن بهترى را برايم عوض عنايت فرما. بعد از آن به نفس خود برگشتم و گفتم: از ابوسلمه كجا برايم بهتر پيدا خواهد شد؟! هنگامى كه عده‏ام سپرى شد، پيامبر ص براى داخل شدن نزدم اجازه خواست، و من در آن وقت پوستى را دباغى مي ‏نمودم، آن گاه دست‏هاى خود را از مواد دباغى شستم، و به او اجازه دادم، و بالشت پوستى را كه از پوست درخت خرما بود پر شده بود گذاشتم و او بر آن نشست، و مرا براى خود خواستگارى نمود، هنگامى كه از گفته خود فارغ شد به او گفتم: اى پيامبر خدا، اينطورنيست كه به تو رغبت نداشته باشم، ولى من زنى هستم كه رشك شديدى دارم، و مي ‏ترسم از من چيزى ببينى، كه خداوند مرا به سبب آن تعذيب نمايد، و من زنى هستم سالخورده و داراى عيال، فرمود: «آنچه از رشك ياد نمودى، آن را خداوند از تو خواهد برد، و آنچه از سن ياد نمودى، مرا نيز مثل آنچه تو را رسيده، رسيده است، و آنچه درباره عيال متذكر شدى، عيال تو عيال من است»، مي ‏گويد : پس خود را به پيامبر خدا ص سپردم، ام سلمه مي ‏افزايد: و خداوند از ابوسلمه بهترى را كه پيامبر خدا ص است به من عطا فرمود. 
 
صبر اسيد بن حضير بر مرگ همسرش
ابن ابى شيبه، احمد، شاشى، و ابن عساكر از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: از حج و يا عمره برگشتيم، و در ذى الحليفه استقبال شديم، و بچه‏هاى انصار در همان جا با اهل خود روبرو مي ‏شدند، با اسيدبن حضير (رض) روبرو شدند و او را از مرگ همسرش آگاه نمودند، آن گاه وى سر خود را با جامه‏اى پوشانيد و به گريه نمودن شروع كرد، به او گفتم: خدا مغفرتت كند، تو يار پيامبر خدا ص هستى، و از سابقه و قدمت برخوردارى، تو را چه شده كه بر زنى گريه مي ‏كنى؟ مي ‏گويد: سر خود را از جامه بيرون نمود و گفت: به جانم سوگند، راست گفتى، مي ‏سزد كه بر هيچ كس بعد از سعدبن معاذ گريه نكنم، مردى كه پيامبر خدا ص نيز آن گفته خود را درباره‏اش گفت!! گفتم: رسول خدا ص درباره وى چه گفت؟ پاسخ داد: پيامبر ص گفت: «عرش به وفات سعدبن معاذ لرزيد!!»، عايشه مي ‏گويد: و او در  ميان من و پيامبر خدا ص حركت مي ‏نمود. 
 
صبر ابن مسعود بر مرگ برادرش عتبه
ابونعيم  از عون روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه به عبد اللَّه  ابن مسعود (رض) خبر وفات برادرش عتبه (رض) رسيد، گريه نمود، به او گفته شد: آيا گريه مي ‏كنى؟ گفت: او برادر نسبى‏ام بود، و همراهم با پيامبر خدا ص بود ولى با اين حال دوست ندارم كه من قبل از وى مي ‏بودم،  اينكه او ب مي رد و من به خاطر اجر و ثواب و طلب رضاى خدا صبر كنم، برايم محبوب‏تر است از اينكه من ب مي رم و او بر من به خاطر طلب رضاى خدا صبر نمايد. و نزد ابن سعد  از خيثمه (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه به  عبد اللَّه  خبر مرگ برادرش عتبه (رضى‏ اللَّه  عنهما) رسيد، چشم هايش اشك ريخت و گفت: اين رحمت و مهربانى است، كه خداوند آن را آفريده است. و ابن آدم مالك آن نيست.
 
صبر ابواحمد بن جحش بر وفات خواهرش زينب
ابن سعد  از عبد اللَّه  بن ابى سليط (رض) روايت نموده، كه گفت: ابواحمد بن جحش را ديدم كه تخت زينب بنت جحش را در حالى كه خود كور بود حمل مي ‏نمود و گريه مي ‏كرد، و وى از عمر (رض) شنيد كه  مي ‏گفت: اى ابواحمد، از تخت كنار برو تا مردم اذيتت نكنند، و بر تخت وى ازدحام نموده بودند، ابواحمد پاسخ داد: اى عمر به سبب همين بود كه خيرهاى زيادى به دست آوردم و همين گريه است كه حرارت و گرمى آنچه را من مي ‏يابم سرد مي ‏كند، عمر (رض) گفت: باش، باش. 
 
صبر مسلمانان بر مرگ عمربن الخطاب
ابن سعد،  ابن منيع و ابن عساكر از احنف بن قيس (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: از عمربن خطاب (رض) شنيدم كه  مي ‏گفت : قريش سرداران مردم‏اند، هر يك از آن‏ها داخل دروازه‏اى شود، گروهى از مردم با وى در آن داخل مي ‏گردند. من تعبير اين قول او را ندانستم، تا اينكه به كارد زده شد، و هنگامى كه مرگش فرارسيد به صهيب دستور داد تا سه روز براى مردم نماز بدهد، و دستور داد كه براى مردم طعام ساخته شود، و طعام داده شوند تا انسانى را خليفه تعيين نمايند، وقتى كه آنان از جنازه برگشتند، طعام آورده شد، سفره‏ها پهن شد، ولى مردم از خ