نمود، و آنچه خدا خواسته بود گفت، بعد از آن فرمود: «بايد ده نفر ده نفر حلقه شوند، و بايد بسم‏ اللَّه  بگويند، و بايد هر انسان از آنچه نزديكش است بخورد»، سپس بسم‏ اللَّه  گفتند و شروع به خوردن نمودند، و وقتى كه همه شان خوردند [و از آن فارغ شدند] رسول خدا ص به من گفت: «آن را بلند كن»، مي ‏گويد: آمدم و كاسه را گرفتم، و به آن نگاه نمودم، و نمى‏دانم كه آن هنگامى كه گذاشتمش زيادتر بود يا هنگامى كه جمع نمودم!!.
مى‏افزايد: و مردانى باقى ماندند و با هم در خانه رسول خدا ص صحبت  مي ‏نمودند، و همسر رسول خدا ص كه با وى ازدواج نموده بود، همراه شان بود، و روى خود را به طرف ديوار گردانيده بود، آن‏ها صحبت را طولانى نمودند، و بر رسول خدا ص باعث تكليف و مشقت شدند، و پيامبر ص با حياترين مردم بود، و اگر مي ‏دانستند، آن برايشان گران مي ‏بود،  آن گاه رسول خدا ص برخاست و بر حجره‏ها و همسرانش سلام داد، و هنگامى كه وى را ديدند آمد، گمان نمودند كه بر وى گرانى نموده‏اند، بنابراين به طرف در روى آوردند و بيرون شدند، و رسول خدا ص تشريف آورد و داخل خانه شد، و پرده را در  حالى پايين نمود كه من درحجره بودم، آن گاه رسول خدا ص اندكى در خانه‏اش درنگ نمود، و خداوند قرآن نازل كرد، و پيامبر ص در حالى بيرون شد كه اين آيه را مي ‏خواند:
(يَا أيُّهَاالَّذْيِنَ آمَنُوا لاَتَدْخُلُوْا بُيُوْتَ الَّنِبْىَ إلاّ أنْ يُؤْذَنَ لَكُم إلى طَعَامٍ) تا به اين قول خداوند (إنْ تُبْدُوا شَيْئًا أوْ تُخْفُوهُ فَإِنّ‏ اللَّه  كَاَنَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلِيْماً). 
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در خانه‏هاى پيامبر داخل نشويد، مگر اينكه براى صرف غذا به شما اجازه داده شود... اگر چيزى را آشكار كنيد يا پنهان داريد، خداوند به همه چيز داناست».
انس مي ‏گويد: پس آن‏ها را قبل از مردم بر من تلاوت نمود، و زمان من به آن‏ها از همه مردم اول‏تر است. 
 
ازدواج پيامبر ص با صفيه بنت حيى بن اخطب (رضى‏ اللَّه  عنها)
ابوداود از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: اسيران جمع كرده شدند - البته در خيبر - ، و دحيه (رض) آمد و گفت: اى رسول خدا از اسيران كنيزى به من بده، گفت: «برو و كنيزى را بگير»، وى رفت و صفيه دختر حيى را گرفت، آن گاه مردى نزد رسول خدا ص آمد و گفت: اى نبى خدا، براى دحيه صفيه دختر حيى سيد قريظه و نضير را دادى و او جز براى تو مناسب نيست،  پيامبر ص فرمود: «صفيه را فراخوانيد»، هنگامى كه پيامبر ص به سوى وى نگاه نمود، گفت: «كنيزى را غير از وى از اسيران بگير»، و رسول خدا ص وى را آزاد نمود و با او ازدواج كرد، اين را بخارى و مسلم نيز روايت نموده‏اند.
و نزد بخارى از انس روايت است كه گفت: به خيبر آمديم، و هنگامى كه (خداوند براى پيامبر ص) قلعه را فتح نمود، جمال و زيبايى صفيه دختر حيى بن اخطب به او تذكر داده شد، اين در حالى بود كه شوهر وى به قتل رسيده بود، و او خودش عروس بود، آن گاه پيامبر ص وى را براى خود برگزيد، و او را با خود بيرون نمود، وقتى كه با وى به سد صهباء  رسيد، وى حلال گرديد،  و رسول خدا ص با وى همبستر شد، بعد از آن حيسى  را روى پوست كوچكى آماده ساخت، به من گفت: «كسانى را كه در اطرافت هستند خبر كن»، و همان وليمه وى براى صفيه بود، بعد از آن به طرف مدينه بيرون شديم، و پيامبر ص را ديدم كه عقبش را براى وى با عبايى مي ‏پيچيد، بعد از آن نزد شتر خود مي ‏نشست و زانوى خود را مي ‏گذاشت و صفيه پايش را بر زانوى وى مي ‏گذاشت و سوار مي ‏شد.
و نزد وى همچنان از انس (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص سه شب در  ميان خيبر و مدينه اقامت نمود، و در آن با صفيه عروسى كرد، و من مسلمانان را به وليمه وى دعوت نمودم كه در آن نه نان بود (و نه) گوشت، و در آن فقط همين بود كه بلال را امر نمود تا پوست‏ها را فرش نمايد، و بر آن خرما، پنير و روغن را انداخت، مسلمانان گفتند: يكى از امهات المؤمنين است، يا كنيزش؟ گفتند: اگر بر وى حجاب افكند، وى يكى از امهات المؤمنين است، و اگر بر وى حجاب نيفكند كنيزش است، هنگامى كه حركت نمود، براى وى در عقبش جاى آماده ساخت و حجاب را بر وى كشيد. 
و احمد از جابربن عبد اللَّه  (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه صفيه دختر حيى بن اخطب (رضى‏ اللَّه  عنها) نزد رسول خدا ص در خرگاهش داخل گرديد، تعدادى از مردم حاضر گرديدند، و من نيز با ايشان حاضر شدم، تا در آن بهره‏اى برايم باشد، رسول خدا ص بيرون شد و گفت: «از نزد مادرتان برخيزيد»، هنگامى كه غروب فرارسيد حاضر شديم، آن گاه رسول خدا ص به سوى‏مان بيرون گرديد، و در گوشه چادرش به اندازه يك و نيم مد  خرماى عجوه بود، و گفت: «از وليمه مادرتان بخورديد»،  و طبرانى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: در چشم‏هاى صفيه سبزى  وجود داشت، پيامبر ص به او گفت: «اين سبزى در چشم‏هايت چيست؟» پاسخ داد: براى شوهرم گفتم: من در خواب ديدم، كه گويى مهتابى در آغوشم افتاد، آن گاه مرا به سيلى زد و گفت: آيا پادشاه يثرب  را مي ‏خواهى؟. صفيه افزود: از رسول خدا ص كسى نزدم مبغوض‏تر نبود، پدرم و شوهرم را به قتل رسانيده بود، ولى به دنبال هم از من معذرت خواست و گفت: «اى صفيه، پدرت عرب را بر من جمع نمود و اين چنين و آن چنان نمود»، تا اين كه آن بغض و  عداوت از نفسم رفت.  و حاكم  از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص با صفيه همبستر شد، ابوايوب (رض) بر دروازه پيامبر ص شب را سپرى نمود، و هنگامى كه صبح نمود و رسول خدا ص را ديد تكبير گفت، و همراه ابوايوب شمشير بود، و گفت: اى رسول خدا، وى دخترى بود كه نوعروسى كرده بود، و تو پدر و برادر و شوهرش را كشته بودى، از آن رو از طرف وى بر تو مطمئن نبودم، رسول خدا ص خنديد، و برايش سخن نيكو گفت. 
و ابن سعد از عطاء بن يسار روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه صفيه از خيبر آمد، در خانه‏اى مربوط به حارثه بن نعمان (رض) پايين آمد، و زنان انصار شنيدند و آمدند و به جمال و زيبايى وى نگاه نمودند، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در حالى كه نقاب بر روى داشت آمد، و هنگامى كه بيرون آمد، پيامبر ص نيز به دنبالش بيرون آمد و گفت: «اى عايشه چگونه ديدى؟» گفت: يك يهودى را ديدم!! پيامبر ص فرمود: اين را مگو، وى اسلام آورده است، و اسلامش نيكو گرديده است». 
 
ازدواج پيامبر ص با جويريه بنت حارث خزاعى (رضى‏ اللَّه  عنها)
ابن اسحاق از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص زنان اسير شده بنى مصطلق را تقسيم نمود، جويريه بنت حارث (رضى‏ اللَّه  عنها) در تقسيم براى ثابت بن قيس بن شماس يا به يكى از پسرعموهايش رسيد، و جويريه خود را از وى مكاتب ساخت،  و او زن زيبا و نمكين بود، هر كسى كه وى را مي ‏ديد در قلبش اثر مي ‏گذاشت، وى نزد رسول خدا ص آمد، تا از وى در [اداى] كتابت خود استعانت بجويد، عايشه مي ‏گويد: به خدا سوگند، همان لحظه‏اى كه وى را بر در حجره‏ام ديدم از او بدم آمد، و دانستم كه پيا