جازه دادم]، مي ‏افزايد: او وى را خواستگارى نمود، و ابودرداء او را به نكاح آن مرد درآورد، (مى‏افزايد): و اين در ميان مردم پخش گرديد كه يزيد از ابودرداء خواستگارى نمود و او رد كرد، و مردى از ضعفاى مسلمانان از وى خواستگارى نمود، و او [دخترش را] به نكاح وى درآورد، مي ‏گويد: ابودرداء گفت: من به مصلحت درداء نظر نمودم، گمان تان درباره درداء چيست، كه وقتى خدمه خصى شده و بر سر وى بايستد!! و خانه هايى را ببيند كه چشم هايش بدرخشد، دين وى در آن روز كجا خواهد بود؟!. 
 
على بن ابى طالب و شوهر دادن دخترش ام كلثوم به عمربن الخطاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)
عبدالرزاق و سعيدبن منصور از ابوجعفر (رض) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) از على (رض) دخترش را خواستگارى نمود، على گفت: وى كوچك است، و به عمر گفته شد: وى به اين سخن ندادن او را اراده مي ‏نمايد، بنابراين با او صحبت نمود، على گفت: وى را نزدت مي ‏فرستم، اگر راضى شدى وى زنت است، بعد وى را نزد عمر فرستاد، و عمر ساق [پايش] را برهنه نمود، و او به وى گفت: رها كن، اگر ا ميرالمؤمنين نمى‏بودى در چشمت سيلى زده بودم.  و نزد ابن سعد از محمد روايت است كه: عمر ام كلثوم (رضى‏ اللَّه  عنهما) را از على خواستگار نمود، على گفت: من دختران خود را براى پسران جعفر نگه داشته‏ام. عمر گفت: وى را به نكاح من درآور، به خدا سوگند، در روى ز مين هيچ مردى نيست كه كرامت و عزت وى را به آن اندازه حفظ كند كه  من حفظ مي ‏كنم. گفت: اين كار را نمودم، آن گاه عمر نزد مهاجرين آمد و گفت: به من مباركباد بگويى، و آن‏ها برايش مباركباد گفتند و پرسيدند: با كى ازدواج نموده‏اى؟ گفت: با دختر على، پيامبر ص گفته است: «هر نسب و سبب در روز قيامت قطع خواهد شد، مگر نسب و سبب من»، من پدرخانم وى بودم و اين را نيز خواستم. و از طريق عطاى خراسانى روايت است كه: عمر به وى چهل هزار مهر داد. اين چنين در الإصابه آمده است.

عدى بن حاتم و شوهر دادن دخترش به عمروبن حريث (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابن عساكر از شعبى روايت نموده  كه: عمروبن حريث (رض) از عدى بن حاتم (رض) خواستگارى نمود، عدى گفت: من جز به حكم خودم او را برايت نكاح نمى‏كنم، پرسيد: حكمت چيست؟ گفت: در رسول خدا ص براى شما (الگويى نيكو) بود، و من بر سر تو به مهر عايشه حكم نمودم، چهارصدوهشتاد درهم. و نزد وى همچنان از ح مي دبن هلال روايت است كه گفت: عمروبن حريث از عدى بن حاتم خواستگارى نمود، و عدى گفت: جزء به حكم خودم به تو زن نمى‏دهم، گفت: حكمى را كه بر من نموده‏اى به من نشان بده؟ آن گاه كسى را نزد وى فرستاد كه من به چهارصدوهشتاد درهم كه سنت رسول خدا ص است حكم نمودم. 
 
ازدواج بلال و برادرش (رضى‏ اللَّه  عنهما)
ابن سعد  از شعبى روايت نموده، كه گفت: بلال (رض) و برادرش از اهل بيتى از يمن خواستگارى نمودند، وى گفت: من بلال هستم و اين برادرم است، دو بنده از حبشه هستيم، گمراه بوديم و خداوند ما را هدايت كرد، غلام بوديم و خداوند آزادمان ساخت، اگر به ما زن مي ‏دهيد، ستايش خدا راست، و اگر به ما نمى‏دهيد باز هم خدا بزرگ است. و از عمروبن  مي مون از پدرش روايت است كه: يكى از برادران بلال خود را به عرب نسبت مي ‏داد، و ادعا مي ‏نمود  كه وى از آن هاست، وى زنى از عرب را خواستگارى نمود، گفتند: اگر بلال حاضر شود به تو زن مي ‏دهيم، مي ‏گويد: بلال حاضر شد و شهادت را خواند  و گفت: من بلال بن رباح هستم، و اين برادرم است، ولى او در اخلاق و دين شخص خوبى نيست، اگر خواسته باشيد به او زن بدهيد، و اگر خواسته باشيد كه بگذاريدش، بگذاريد، گفتند: كسى را كه تو برادرش باشى به او زن مي ‏دهيم، و به او زن دادند.
 
برخورد با بر كسى كه در نكاح با كفار مشابهت نمايد
ابوالشيخ در كتاب النكاح از عروه بن زويم روايت نموده كه: عبد اللَّه  بن قرط ثمالى (رض) شبى در حمص گشت مي ‏نمود - وى والى عمر (رض) بود - ، آن گاه عروسى از پهلوى وى عبور نمود، كه در پيش روى وى آتش مي ‏افروختند، او آنان را با شلاق خود زد، تا اين كه از عروسى شان پراكنده شدند، و هنگامى كه صبح شد، بر منبر خود نشست، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: ابوجندله  امامه را نكاح نمود، و براى او طعام زيادى درست كرد، خداوند ابوجندله را رحم كند، و بر امامه رحمت نازل فرمايد، و خداوند عروس ديشب‏تان را لعنت كند! آتش‏ها را افروختند و با كفار مشابهت نمودند و خداوند خاموش كننده نور آن هاست. مي ‏گويد: و عبد اللَّه  بن قرط از اصحاب پيامبر ص است. 
 
مهر  
مهر رسول ص
ابن سعد  از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: مهر رسول خدا ص دوازده اوقيه و نصف آن بود،  كه پانصد درهم مي ‏شود، عايشه مي ‏گويد: اوقيه چهل [درهم]است و نصفش بيست [درهم].
 
نهى عمر از زيادت در مهرها و اعتراض زنى بر وى در اين باره
سعيد بن منصور، ابويعلى و محاملى از مسروق روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رض) به منبر رفت و گفت: نبايد كسى مهر را بيش از چهارصد درهم كند، در زمانى كه رسول خدا ص و يارانش بودند مهر در  ميان آن‏ها چهارصد درهم و كمتر از آن بود، و اگر زيادت در آن تقوى يا عزتى مي ‏بود، از آن‏ها بر آن سبقت نمى‏نموديد، و بعد از آن پايين آمد، آن گاه زنى از قريش بر وى اعتراض نمود و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، آيا مردم را از اين نهى نمودى كه مهرهاى‏شان را بيش از چهارصد كنند؟ گفت: بلى، آن زن گفت: آيا قول خداوند را نشنيدى كه در قرآن مي ‏گويد:
[و آتيتم إحداوهنَّ قنْطاراً]الآيه. 
ترجمه: «و براى يكى آنها مال بسيارى داده باشيد».
آن گاه عمر (رض) گفت: بار خدايا، مغفرت مي ‏خواهم، همه مردم از عمر فقيه‏تراند، بعد از آن برگشت، و به منبر رفت گفت: اى مردم، من شما را، از اينكه در مهرهاى آنان بر چهارصد اضافه كنيد نهى نموده بودم اما [حالا به شما مي ‏گويم:] هر كس آنچه مي ‏خواهد و هر قدر مالى كه به دادن آن راضى است بدهد.  و اين را سعيدبن منصور و بيهقى از شعبى روايت نموده‏اند كه گفت: عمربن الخطاب خطبه‏اى ايراد نمود، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: آگاه باشيد، مهر زنان را زياد نگيريد، و اگر از كسى به من خبر رسيد كه زيادتر از آنچه رسول خدا ص داده بود، داده است، يا برايش داده شده است، زيادى آن را به بيت المال بر مي ‏گردانم، و بعد از آن پايين آمد، آن گاه زنى از قريش به وى معترض شده گفت: اى ا ميرالمؤمنين، كتاب خدا مستحق‏تر و سزاوارتر است كه پيروى شود يا قول تو؟ پاسخ داد: كتاب خدا، و آن كدام است؟ پاسخ داد: اندكى قبل مردم را از زيادگيرى در مهر زنان نهى نمودى، و خداوند متعال در كتاب خود مي ‏گويد:
[و آتيتم إحداهُنَّ قنْطاراً فلا تأخذوا منه شيئا]. 
ترجمه: «و براى يكى آنها مال بسيارى داده باشيد، با آن هم از آن مال چيزى نگيريد». آن گاه عمر گفت: هر يك از عمر فقيه‏تر است - دو بار با سه بار - ، بعد از آن به منبر برگشت و براى مردم گفت: من شما را از زيادت در مهر زنان نهى نموده بودم، حالا هر كس آنچه در مالش مناسب مي ‏داند بدهد. و نزد ابوعمربن فضاله در امالى از عمر روايت است كه گ