خدا، آيا از چيزى شكايت دارى؟ گفت: «ديشب مرا شتر انداخت».  و ابن سعد  از قاسم بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  )بن مسعود( (رض) كفش‏هاى رسول خدا ص را مي ‏پوشانيد، بعد از آن پيش روى وى با عصا مي ‏رفت، و وقتى به جاى نشستن خود مي ‏آمد، كفش‏هاى وى را مي ‏كشيد و آن‏ها را در بازوان خود داخل مي ‏نمود و عصا را به او مي ‏داد، و وقتى كه رسول خدا ص مي ‏خواست برخيزد كفش‏هاى وى را در پايش مي ‏نمود، و با عصا در پيش  روى وى حركت مي ‏نمود، و قبل از رسول خدا ص داخل حجره مي ‏شد. ونزد وى همچنان از ابومليح روايت است كه گفت: وقتى كه رسول خدا ص غسل مي ‏نمود عبد اللَّه  برايش پرده مي ‏گرفت، و وقتى كه خواب مي ‏نمود بيدارش مي ‏كرد، و وقتى جايى مي ‏رفت فقط وى همراهش مي ‏رفت.
 
معاشرت پيامبر ص با انس
ابن ابى شيبه و ابونعيم از انس (رض) روايت نموده‏اند كه  مي ‏گفت: رسول خدا ص زمانى كه به مدينه آمد من ده سال داشتم، و هنگامى كه درگذشت بيست ساله بودم، و مادرهايم مرا به خدمت وى ترغيب و تشويق  مي ‏نمودند. و نزد ابن سعد و ابن عساكر از ثمامه روايت است كه گفت: به انس گفته شد: آيا در بدر حاضر بودى؟ گفت: از بدر كجا غايب مي ‏بودم، بى مادر شوى!! محمد بن عبد اللَّه  انصارى مي ‏گويد: انس بن مالك با رسول خدا ص هنگامى كه به سوى بدر حركت كرد، در حالى بيرون شد  كه بچه بود و خدمت پيامبر ص را مي ‏نمود. 
 
خدمت جوانان انصار و بعض اصحاب پيامبر ص
بزار از انس روايت نموده، كه گفت: بيست تن از جوانان انصار به خاطر كارهاى رسول خدا ص وى را ملازمت  مي ‏نمودند، [و همراهش مي ‏بودند]، و وقتى كه كارى برايش پيش مي ‏آمد آن‏ها را دنبال آن مي ‏فرستاد.  و نزد وى همچنان از عبدالرحمن بن عوف (رض) روايت است كه گفت: پيامبر ص را يا دروازه پيامبر ص را پنج تن يا چهارتن از اصحابش ترك نمى‏نمودند. در اين موسى بن عبيده ربذى آمده و ضعيف مي ‏باشد، چنانكه هيثمى مي ‏گويد. و نزد وى همچنان از ابوسعيد (رض) روايت است كه گفت: ما، به خاطر اينكه شايد براى رسول خدا ص حاجتى پيش آيد و يا براى فرستادن دنبال كارى ضرورت افتد، در بودن نزدش نوبت مي ‏نموديم و در اين راستا عده‏اى در ضمن نوبتى‏ها به نيت اجر و ثواب مي ‏آمدند و تعداد زياد مي ‏شد،  روزى رسول خدا ص در حالى نزد ما بيرون گرديد، كه ما دجال را ياد مي ‏نموديم، گفت: «اين چه راز است؟ آيا شما را از راز و سرگوشى منع ننموده بودم؟» رجال آن، چنانكه هيثمى گفته، ثقه‏ اند و در بعض شان اختلاف است.
و نزد وى همچنان از عاصم بن سفيان روايت است كه: وى از ابودرداء (رض) يا از ابوذر (رض) شنيد كه گفت: از رسول خدا ص اجازه خواستم تا بر دروازه‏اش شب را سپرى نمايم و مرا براى ضرورت خود بيدار كند، و او به من اجازه داد و شبى را سپرى نمودم.  و ابن عساكر ازحذيفه (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول ص در ماه رمضان نماز گزاردم، وى براى غسل نمودن برخاست و من برايش پرده گرفتم، و آبى از وى در ظرف اضافى ماند، فرمود: «اگر خواسته باشى آن را بلند كن، و اگر خواسته باشى بر آن بريز»،  گفتم: اى رسول خدا، اين آب باقيمانده از ريختن آب تازه بر آن برايم پسنديده‏تر است، آن گاه به آن غسل نمودم و او برايم پرده گرفت، گفتم: برايم پرده مگير، فرمود: «نه، تو را چنانكه مرا پرده نمودى پرده مي ‏كنم». 

معاشرت پيامبر ص با پسرش ابراهيم و با اطفال اهل بيتش
مسلم  از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: هيچكسى را نديدم كه از رسول خدا ص بر عيال مهربان‏تر باشد. براى ابراهيم در عوالى مدينه شيردهنده‏اى بود، پيامبر ص در حالى كه ما همراهش مي ‏بوديم به راه مي ‏افتاد و داخل خانه مي ‏شد وخانه پر از دود بود، چون شوهر شيردهنده وى آهنگر بود، و ابراهيم را مي ‏گرفت و مي ‏بوسيد، و دوباره عودت مي ‏نمود، عمرو مي ‏گويد: هنگامى كه ابراهيم وفات نمود رسول خدا ص فرمود: «ابراهيم پسرم است، و در شيرخوارگى درگذشت، براى وى دو شيرده است كه مدت رضاعت وى را در جنت تك ميل مي ‏كنند».  و احمد از عبد اللَّه  بن حارث (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عبد اللَّه ، عبيد اللَّه  و كثيربن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهم) را در يك صف قرار داد، و بعد از آن  مي ‏گفت: «هر كس به سوى من سبقت جست براى وى چنين و چنان است». مي ‏گويد: آن گاه به سوى وى مي ‏دويدند و بر پشت و سينه وى مي ‏افتادند، و او آنان را مي ‏بوسيد و در آغوش مي ‏كشيد. 
و ابن عساكر  از عبد اللَّه  بن جعفر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه رسول خدا ص از سفرى مي ‏آمد، با بردن اطفال خانواده‏اش استقبال مي ‏شد، وى روزى از سفرى آمد، و من از همه پيشتر نزدش برده شدم، و او مرا در پيش روى خود سوار نمود، آن گاه يكى از فرزندان فاطمه حسن يا حسين (رضى‏ اللَّه  عنهم) آورده شد، و او را در پشت سر خود سوار كرد، و ما سه تن براى يك سوارى داخل مدينه شديم. و نزد وى هم‏چنان از وى روايت است كه گفت: رسول خدا ص در حالى از نزدم گذشت كه با اطفال بازى مي ‏نمودم، آن گاه مرا و بچه‏اى را از پسران عباس بر سوارى خود سوار نمود، و سه تن بر يك سوارى بوديم. و نزد وى همچنان از او روايت است كه گفت: من، قثم و عبيد اللَّه  فرزندان عباس در حالى كه بچه بوديم و بازى مي ‏كرديم، ناگهان رسول خدا ص بر سواريى از نزدمان عبور نمود و گفت: «اين را برايم بلند كنيد»، آن گاه مرا در پيش روى خود سوار نمود، و گفت: «اين را برايم بلند كنيد»، و او را در عقب خود سوار نمود، و عبيد اللَّه  براى عباس از قثم محبوب‏تر بود، ولى پيامبر ص از عمويش از اينكه قثم را سوار نمود و او را ترك كرد حيا ننمود، مي ‏گويد: بعد از آن سه بار بر سرم دست كشيد، و هر بارى كه دست مي ‏كشيد  مي ‏گفت: «بار خدايا، خودت جانشين جعفر در فرزندانش باش». 
و ابويعلى از عمربن خطاب (رض) روايت نموده، كه گفت: حسن وحسين (رضى‏ اللَّه  عنهما) را بر شانه‏هاى پيامبر ص ديدم و گفتم: چه خوب اسبى زير پاى تان است، پيامبر ص فرمود: «و نيك سواركارانى‏اند اين دو».  چنان كه در المجمع آمده، و گفته: اين را بزار به اسناد ضعيف روايت كرده است، و ابن شاهين اين را، چنانكه در الكنز آمده روايت نموده است. و نزد ابن عساكر از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: پيامبر ص در حالى كه حسن (رض) را بر شانه خود حمل مي ‏نمود بيرون آمد، مردى به او گفت: اى بچه، نيك سواريى را سوار شده‏اى، پيامبر ص فرمود: «و نيك سوار كارى است اين».  و نزد طبرانى از براء بن عازب (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: رسول خدا ص نماز مي ‏خواند، و حسن و حسين يا يكى از آنها (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد، و بر پشت وى سوار گرديد، وى وقتى سر خود را بلند مي ‏نمود، با دست خود وى را يا هر دوى شان را محكم مي ‏گرفت، و گفت: «نيك سواريى است سوارى تان».  و نزد وى همچنان از جابر (رض) روايت است كه گفت: در حالى نزد رسول ص داخل شدم كه بر پاها و دست هايش راه مي ‏رفت و حسن و حسين (رضى‏ اللَّه  عنهما) بر پشتش بودند، و  مي 