 سلمان گفت: تا اينكه تو نخورى من نمى‏خورم، بنابراين او هم خورد. هنگامى كه شب فرارسيد، ابودرداء رفت تا [براى نماز] برخيزد، سلمان گفت: بخواب، و او خوابيد، باز حركت نمود كه برخيز، سلمان گفت: بخواب، و هنگامى كه آخر شب فرارسيد، سلمان گفت: اكنون برخيز، و آن گاه هر دو نماز گزاردند، بعد سلمان به او گفت: پروردگارت بر تو حق دارد، نفس خودت بر تو حق دارد و همسرت بر تو حق دارد، بنابراين براى هر صاحب حق حقش را بده. آن گاه نزد پيامبر ص آمد، و آن را به او يادآور شد، پيامبر ص فرمود: «سلمان راست گفته است». 
 
شدت غيرت زبيربن عوام نزد همسرش اسماء
ابن سعد  از اسماء دختر ابوبكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: زبير (رض) با من ازدواج نمود، و در آن وقت در روى ز مين جز اسبش نه غلامى داشت و نه مالى و نه چيز ديگرى، مي ‏گويد: من اسبش را علف مي ‏دادم، و تكليف آن را از طرف وى به دوش مي ‏كشيدم، و تربيتش مي ‏كردم، و براى شتر آبكشش هسته‏هاى خرما را مي ‏كوبيدم و آن را علف مي ‏دادم، و به او آب مي ‏دادم، و دلو بزرگش را مي ‏دوختم و خ مي ر مي ‏نمودم، ولى نان را خوب نمى‏توانستم بپزم، به اين سبب همسايه‏هاى انصارم برايم نان مي ‏پختند، و آنان زنان صادقى بودند، و هسته‏هاى خرما را از ز مين زبير كه رسول خدا ص به او داده بود روى سرم از فاصله دو  ميل انتقال مي ‏دادم، مي ‏گويد: روزى در حالى آمدم كه هسته‏هاى خرما روى سرم بود و با رسول خدا ص كه تنى چند از اصحابش با وى بودند روبرو شدم، وى مرا طلب نمود و گفت: «اخ اخ»،  تا مرا در عقبش سوار نمايد، ولى من از اينكه با مردان بروم حيا نمودم، و زبير و غيرتش را به ياد آوردم - مي ‏گويد: و زبير از با غيرت‏ترين مردم بود - ، مي ‏افزايد: رسول خدا ص دانست كه من حيا نمودم، و حركت نمود، بعد نزد زبير آمده گفتم: رسول خدا در حالى همراهم روبرو گرديد كه هسته‏هاى خرما بر سرم بود، و تنى چند از اصحابش همراهش بودند، آن گاه شتر خود را خوابانيد تا سوار شوم، ولى حيا نمودم و غيرت تو را به ياد آوردم، گفت: به خدا سوگند، حمل نمودن هسته‏هاى خرما بر من از سوار شدنت با وى شديدتر و گران‏تر تمام شد. مي ‏گويد: تا اينكه بعد از آن ابوبكر برايم خادمى فرستاد و او تربيت اسب را از طرف من به عهده گرفت، و انگار كه او مرا آزاد نموده باشد. و نزد وى همچنان  از عكرمه روايت است كه اسماء دختر ابوبكر به دست زيبربن عوام بود، و او بر وى شدت روا مي ‏داشت، بنابراين روزى اسماء نزد پدرش آمد، و از شدت وى نزد او شكايت نمود، ابوبكر گفت: اى دختركم، صبر پيشه كن، زن وقتى كه شوهر صالح داشته باشد و شوهرش وفات نمايد، و او پس از شوهر خود ازدواج نكند، هر دوى شان در جنت يكجا جمع مي ‏شوند.
 
اسلام آوردن بنى سعد و قول ابن عبّاس درباره ضمام
ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) ميگويد: او نزد شتر خود آمد، عقال آن را باز نموده بيرون گرديد، تا اين كه نزد قوم خود آمد، همه آنها نزدش جمع شدند، اوّلين حرفى كه وى زد اين بود كه گفت: مرگ به لات و عزى. قومش به او گفتند: اى ضمام آرام باش و اين را مگو، و از برص، جذام و جنون  بترس!!() گفت: واى بر شما، آن دو به خدا سوگند، نفع و ضررى نى توانند برسانند. و خداوند (جل جلاله) پيامبرى فرستاده است، و بر وى كتابى نازل نموده، و به واسطه آن شما را از آنچه در آن قرار داريد، نجات مي‏دهد، و من شهادت مي‏دهم كه معبودى جز خداى واحد و لاشريك نيست، و محمّد بنده و رسول اوست، و من از نزد او به آنچه شما را به آن امر كرده و از آنچه شما را نهى نموده آمده‏ام. ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) مي‏گويد: به خدا سوگند، آن روز شام نشده بود كه همه افراد قريه وى اعم از مرد و زن مسلمان شدند. ابن اسحاق مي‏گويد: ابن عبّاس (رضي‏عنهما) مي‏گفت: ما نماينده قومي را بهتر از ضمام بن ثعلبه سراغ نداريم. و همچنين اين را امام احمد از طريق ابن اسحاق روايت نموده، و ابوداود مانند آن را از طريق وى روايت كرده است.  نزد واقدى آمده: آن روز در قريه‏اش بيگاه نشده بود كه همه، مرد و زن ايمان آورده و مسلمان شدند، مساجد را بنا نموده و براى نماز اذان گفتند. اين چنين در البدايه (60/5) آمده است.( برص، پيسى، لكه و پيس: لكه‏هاى سفيد كه روى پوست بدن پيدا مي‏شود، بيمارى پوستى كه با سفيد شدن يا بى رنگ شدن قسمتى از پوست بدن و پررنگ شدن قسمت‏هاى اطراف آن مشخص مي‏شود. اما جذام، آكله، داءالاسد، خوره: بيمارى مزمن كه با سيل آن شبيه به باسيل سل است، و بر دو قسم مي‏باشد: يك قسم آن داراى عوارضى از قبيل بر امدگى‏هاى مسى رنگ در روى پوست بدن مي‏باشد كه به تدريج تغيير مي‏كند و تبديل به زخم و جراحت مي‏شود. قسم ديگر آن عبارت است از لكه‏هاى سفيد شبيه به برص و بى حسى بعضى از اعضاى بدن از قبيل بينى و دست و پا كه گوشت آنها را فاسد مي‏كند و از ميان مي‏برد، دوره كمون آن بسيار طولانى است و ممكن است به ده يا پانزده سال برسد. ولى جنون و يا ديوانگى، زايل شدن عقل، تباه گشتن عقل، حالت ديوانگى است كه گاه گاه در انسان بروز مي‏كند. به نقل از فرهنگ عميد. م.)
روايت قبلى را همچنان حاكم در المستدرك (54/3) از طريق ابن اسحاق مثل اين روايت نموده، و بعد گفته است: بخارى و مسلم در روايت نمودن ورود ضمام به مدينه اتفاق نموده‏اند، ولى هيچ يك از آنها حديث را به اين طولش روايت ننموده، و اين حديث صحيح است. ذهبى با وى درين قول موافقه نموده و مي‏گويد: صحيح است.
    
قصه زنى كه از شوهرش به عمر شكايت نمود
طيالسى، بخارى در تاريخ خود و حاكم در الكنى از كهمس هلالى روايت نموده‏اند كه گفت: نزد عمر (رض) بودم، و در حاليكه ما نزدش نشسته بوديم، ناگهان زنى آمد و نزدش نشست، و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، شوهرم شرش زياد شده، و خيرش كم، به او گفت: شوهرت كيست؟ پاسخ داد: ابوسلمه، گفت: وى مردى است از جمله اصحاب، و مردى است صادق، بعد از آن عمر براى مردى كه نزدش نشسته بود گفت: آيا اينطور نيست؟ گفت: اى ا ميرالمؤمنين، او را جز بدانچه گفتى نمى‏شناسيم، بعد به مردى گفت: برخيز، و او را صدايش كن، زن هنگامى كه [عمر]دنبال شوهرش فرستاد برخاست و در عقب عمر نشست، و جز اندكى سپرى نشده بود كه هر دوى شان آمدند، و ابوسلمه در پيش روى عمر نشست، عمر گفت: اين كسى كه در عقبم نشسته است چه مي ‏گويد؟ پرسيد: اى ا ميرالمؤمنين، اين كيست؟ گفت: اين همسرت است، پرسيد: چه مي ‏گويد؟ پاسخ داد: ادعا مي ‏كند كه خير تو كم شده و شرت زياد، گفت: اى ا ميرالمؤمنين چيزى نادرست و بدى گفته است! وى از زنان خوب و صالح خاندان است،از همه شان لباس زيادتر دارد، و از همه‏شان در خانه مرفه‏تر قرار دارد، ولى [جفت] نر وى كهنه و پير شده است، عمر به زن گفت: چه مي ‏گويى؟ پاسخ داد: راست گفت، بعد عمر به طرف وى برخاست و مرا با شلاق مورد ضرب قرار داده، گفت: اى دشمن جانت! مالش را خوردى، جوانى‏اش را به فنا دادى، بعد شروع به خبر دادن چيزى نمودى كه در وى نيست. گفت: اى ا ميرالمؤمنين، شتاب و  عجله مكن، به خدا سوگند، ابد