ضور داشت، و صلوبا را توسط مردى دعوت نمود، و توسط آنها دو نامه نوشت: يكى براى طبقه خاص، و دومي براى عام مردم، يكى از آنها حيرى و ديگرى هم نبطى بود. هنگامي كه خالد از كسى كه از اهل حيره بود پرسيد: نامت چيست؟ گفت: مره (تلخ)، خالد گفت: نامه را بگير و آن را به اهل فارس ببر شايد خداوند زندگى آنها را بر آنان تلخ نمايد، يا اسلام بياورند، و يا برگردند. و به كسى كه نزد صلوبا مي‏فرستاد گفت: نامت چيست؟ گفت: هزقيل، خالد گفت: نامه را بگير، و افزود: بار خدايا نفس‏هاى شان را به سختى از جانشان برون نما، و عبارت آن دو نامه اين است:
(بِسمِ‏ الله  الرحمنِ الرحِيمِ. مِنْ خَالِد بنِ الوليدِ اِلى مُلُوكِ فَارِس. اَمَّا بَعْدُ: فَالحَمْدُللَّهِ الَّذِى حَلَّ نِظَامَكُمْ وَوَهَنَ كَيْدَكُم، وَ فَرَّقَ كَلَمَتَكُمْ وَ لَوْلَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ بِكُمْ كَاِنَ شَرَّاً لَكُمْ، فَادْخُلُو فِى اَمْرِنَا نَدَعْكُم وَ اَرْضَكُمْ وَ نَجُوزُكُم اِلَى غَيْرِكُمْ وَ اِلَّا كاَنَ ذَلِكَ وَ اَنْتُم كَارِهُونَ عَلَى غَلَبٍ، عَلَى اَيْدِى قَوْمٍ يُحِبُّونَ الْمَوْتَ كَمَا تُحِبُّونَ اَلْحَيَاه).
ترجمه: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از خالد بن وليد به ملوك فارس. اما بعد: ستايش خدايى راست كه نظامتان را برهم زد، و مكرتان را سست گردانيد، و وحدت‏تان را از هم پاشاند و اگر چنين نمي‏كرد براى شما شر بود. به دين ما داخل شويد، شما را و زمين تان را به خودتان وا مي‏گذاريم، و به طرف غيرتان مي‏رويم، و اگر اين طور نباشد شما به شكست محكوم هستيد، (و سرزمين و ملك تان به دست ما مي‏افتد) آن هم به دست قومي كه مرگ را چنان كه شما زندگى را دوست داريد، دوست مي‏دارند.».
(بِسمِ‏ الله  الرحمنَ الرحِيمِ. مِن خالدِ بنِ الوليدِ اِلىِ مَرَازِبَه فَارِسَ. اَمَّا بَعدُ: فَاسْلُموا تَسْلِمُوا، وَ اِلاَّ فَاعْتِقُدُوا مِنّىِ الذِّمَّه، وَ اَدُّوا الجِزْيَه، و اِلاَّ فَقَدْ جِئْتُكُم بِقَوْمِ يُحِبُّونَ الْمَوْت كَمَا تُحِبُونَ شُرْبَ الْخَمْر).
«به نام خداوند بخشنده مهربان. از خالد بن وليد به مرزبانهاى اهل فارس. اما بعد: اسلام بياوريد، تا در امان باشيد. و در غير آن ذمه را از من بپذيريد، و جزيه را ادا نماييد، كه در غير آن بر ضدتان با قومي آمده‏ام كه مرگ را چنان كه شما نوشيدن شراب را دوست داريد، دوست مي‏دارند.
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1961.txt">عمر (رض) و خوشبوى نمودن مسجد نبوى توسط دود مشك</a><a class="text" href="w:text:1962.txt">پياده رفتن به مسجدها   قصه انصارى كه از خانه دورش به سوى مسجد شتاب مي‏نمود</a><a class="text" href="w:text:1963.txt">نزديك گام گذاردن پيامبر ص در رفتنش به سوى مسجد</a><a class="text" href="w:text:1964.txt">انس‏ بن مالك(رض) و نزديك گذاشتن گام‏ها در سير به سوى مسجد</a><a class="text" href="w:text:1965.txt">شتاب ابن‏ مسعود به سوى نماز</a><a class="text" href="w:text:1966.txt">نهى پيامبر ص از شتاب به سوى نماز</a><a class="text" href="w:text:1967.txt">مساجد چرا بنا شده‏اند و در آن چه مي‏كردند   </a><a class="text" href="w:text:1968.txt">قصه پيامبر ص با آنانى كه نشستند  و در مسجد ذكر خداوند را مي‏نمودند</a><a class="text" href="w:text:1969.txt">قصه پيامبر ص با سه تن و نشستنش نزد اصحاب قرآن</a><a class="text" href="w:text:1970.txt">قول على (رض) درباره خوانندگان قرآن</a></body></html>عمر (رض) و خوشبوى نمودن مسجد نبوى توسط دود مشك
ابويعلى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه: عمر (رض) هر جمعه مسجد رسول خدا ص را توسط دود خوشبويى مي‏نمود. هيثمى (011/2) مي‏گويد: در اين عبداللَّه بن عمر العمرى آمده، احمد و غيرش او را ثقه دانسته ‏اند، و در حجت آوردن وى اختلاف شده است.
 
پياده رفتن به مسجدها  
قصه انصارى كه از خانه دورش به سوى مسجد شتاب مي‏نمود
احمد، مسلم، دارمى، ابوعوانه، ابن خزيمه و ابن حبان از ابى بن كعب(رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: مردى بود، كه خانه‏اش نسبت به همه از مسجد دورتر بود، ولى نماز جماعت را از دست نمى‏داد، به وى گفته شد: چرا خرى نمى‏خرى كه در تاريكى و شدت گرما سوار شوى، گفت: دوست ندارم كه منزلم در پهلوى مسجد باشد، من مي‏خواهم كه پياده آمدنم به مسجد و برگشتنم به خانه‏ام برايم نوشته شود!! آن گاه رسول خدا ص فرمود: «خداوند آن را برايت جمع نموده است». و نزد طيالسى، مسلم و ابن ماجه از وى روايت است كه گفت: مردى بود از انصار، كه خانه‏اش دورترين خانه در مدينه بود، و نماز را با پيامبر خداص از دست نمى‏داد، اين حالتش مرا ناراحت كرد و به او گفتم: اى فلان، چرا خرى نمى‏خرى كه تو را از گرما و جانوران ز مين نگه دارد، گفت: به خدا سوگند، دوست ندارم كه خانه‏ام به خانه محمد ص متصل باشد، اين حرف وى براى من گران تمام شد، و نزد پيامبر خدا ص آمده و به او خبر دادم، وى او را طلب نمود، و آن شخص مثل گفته قبلى‏اش را به رسول خدا ص نيزگفت، و متذكر شد كه وى در قبال آن خواهان اجر و پاداش است، آن گاه پيامبر ص به او گفت: «براى تو آنچه است كه نيت پاداش آن را نموده‏اى». اين را همچنان ابوداود و ح ميدى به معناى آن روايت كرده‏ اند، و در روايت ح ميدى آمده: «براى وى در هر قدمى كه به سوى مسجد بر مي‏دارد درجه‏اى است». اين چنين در الكنز (244/4) آمده است.
 
نزديك گام گذاردن پيامبر ص در رفتنش به سوى مسجد
طبرانى از زيدبن ثابت (رض) روايت نموده است، كه گفت: با پيامبر ص راه مي‏رفتم، و مي‏خواستيم به نماز برويم، وى گام‏ها را نزديك مي‏گذاشت، و فرمود: «ايا مي‏دانيد كه چرا گام‏ها را نزديك مي‏گذارم؟» گفتم: خدا و پيامبرش داناتراند، گفت: «بنده تا وقتى در طلب نماز باشد، در نماز مي‏باشد». هيثمى (32/2) مي‏گويد: اين را طبرانى در الكبير روايت نموده، و در روايت ديگرى نزد وى مده است: «اين را به خاطرى نمودم، تا گام هايم در طلب نماز افزون باشد»، و در آن ضحاك بن نبراس آمده، و ضعيف مي‏باشد، و آن را موقوف برزيد بن ثابت روايت نموده، و رجال آن رجال صحيح اند.
 
انس‏ بن مالك(رض) و نزديك گذاشتن گام‏ها در سير به سوى مسجد
طبرانى از الكبير از ثابت روايت نموده است، كه گفت: با انس بن مالك(رض) در زاويه  راه مي‏رفتم، كه ناگهان صداى اذان را شنيد، بعد از آن گام‏ها را نزديك گذاشت، تا اين كه داخل مسجد شديم، بعد از آن گفت: اى ثابت مي‏دانى، كه چرا با تو چنين راه رفتم؟ گفتم: خدا و پيامبرش داناتراند، گفت: تا عدد گام‏ها در طلب نماز زياد شود. هيثمى (32/2) مي‏گويد: اين را انس از زيدبن ثابت روايت نموده است، واللَّه اعلم، و در آن ضحاك بن نبراس آمده، كه ضعيف مي‏باشد.
 
شتاب ابن‏ مسعود به سوى نماز
طبرانى در الكبير از مردى از طيى‏ء از پدرش روايت نموده است كه: ابن مسعود (رض) به سوى مسجد بيرون رفت، و در حركتش شتاب نمود، به او گفته شد: آيا اين را در حالى انجام مي‏دهى كه خودت از آن نهى مي‏كنى؟ گفت: هدفم دريافت لبه نماز بود: تكبير اولى. در اين راوى است كه وى نام برده نشده، چنانكه مي‏بينى. و نزد وى همچنان از سلمه بن كهيل روايت است ك