 من رفتم و كتابى را از اهل كتاب در پوستى رونويس نمودم، و بعد آن را آوردم، رسول خدا ص به من گفت: «اى عمر اين كه در دستت است چيست؟» پاسخ دادم: اى رسول خدا، كتابى است كه آن را رونويس نموده‏ام، تا علمى بر علم مان بيفزاييم، آن گاه رسول خدا ص خشم گرفت، تا اين كه گونه هايش سرخ گرديد، بعد صدا شد: (الصلاه  جامعه)، انصار گفت: نبى تان خشمگين شده است، سلاح برداريد، سلاح برداريد، بعد آمدند و در اطراف منبر رسول خدا ص حلقه زدند، رسول خداص فرمود: «اى مردم، به من جوامع سخن و خاتمه‏هاى آن داده شده، و برايم خيلى اختصار گرديده است، من آن را سفيد و پاك براى تان آورده‏ام، پس متحير نشويد، و در حيرت افتادگان شما را به غرور و فريب نيندازند»، عمر گفت: آن گاه من برخاستم و گفتم: به خدا به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دين و به تو به عنوان رسول راضى شدم، بعد از آن پيامبر خدا ص پايين آمد. هيثمى (182/1) مي‏گويد: در اين عبدالرحمن بن اسحاق واسطى آمده، احمد و گروهى وى را ضعيف دانسته ‏اند. اين را همچنان ابن المنذر، ابن ابى حاتم، عقيلى، نصرالمقدسى و سعيدبن منصور، چنانكه در الكنز (94/1) آمده، روايت كرده‏ اند. و اين را عبدالرزاق و غير وى از ابراهيم نخعى به اختصار، بخش تنها موقوف آن را، چنانكه در الكنز آمده، روايت نموده ‏اند.
 
روايت جابر درباره انكار پيامبر ص بر عمر به سبب رونويسى بعضى چيزها از تورات
ابن عبدالبر در جامع بيان العلم (42/2) از طريق ابن ابى شيبه به اسناد وى به جابر (رض) روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) كتابى را نزد پيامبر ص آورد كه از بعضى كتاب‏ها به دست آورده بود، و گفت: اى رسول خدا: من كتاب خوبى از نزد بعض اهل كتاب به دست آورده‏ ام، مي‏گويد: رسول خدا ص خشمگين شد و گفت: «اى ابن خطاب آيا در اين حيرت قرار داريد؟ سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من آن را براى تان سفيد و پاك آورده‏ ام، از چيزى آنان را نپرسيد، تا [نشود] آنان حق را براى تان بيان كنند و شما آن را تكذيب كنيد، يا باطل را براى تان بيان نمايند و آن را تصديق نماييد، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر موسى زنده مي‏بود، چاره‏ اى جز پيروى من نداشت». اين را همچنان احمد، ابويعلى و بزار از جابر به مانند آن روايت كرده‏ اند. هيثمى (174/1) مي‏گويد: در اين مجالدبن سعيد آمده، احمد و يحيى بن سعيد و غير ايشان وى را ضعيف دانسته ‏اند. و احمد و طبرانى اين را از عبداللَّه بن ثابت روايت نموده ‏اند كه گفت: عمربن خطاب نزد رسول خدا ص آمد و گفت: اى رسول خدا، من كنار يكى از برادرانم از بنى قريظه عبور نمودم، و او جوامعى از تورات را برايم نوشت، آيا آن را برايت عرضه نكنم؟ مي‏گويد: آن گاه روى پيامبر ص تغيير نمود، عبداللَّه - يعنى ابن ثابت - مي‏گويد: گفتم: آيا آنچه را در روى رسول خدا ص است نمى‏ بينى؟ آن گاه عمر گفت: به خداوند به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دين و به محمد به عنوان رسول راضى شديم، مي‏افزايد: پس آن حالت از پيامبر خدا ص زايل گرديد، و فرمود: «سوگند به ذاتى كه جان محمد در دست اوست، اگر موسى در  ميان شما پيدا گردد، و باز شما وى را پيروى نماييد و مرا ترك كنيد، باز هم گمراه شده‏ايد، شما از  ميان امت‏ها سهم و نصيب من هستيد، و من از  ميان انبيا سهم و نصيب شما هستم». هيثمى مي‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند، مگر اينكه در آن جابر جعفى آمده، و ضعيف مي‏باشد. و طبرانى اين را در الكبير از ابودردائ به مثل آن، چنان كه در المجمع آمده، روايت نموده است.
 
انكار عمر(رض) بر مردى كه به او گفت: كتابى به دست آورده‏ام كه در آن سخن شگفت آور است 
نصر المقدسى از  ميمون بن مهران روايت نموده، كه گفت: مردى نزد عمربن خطاب امد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، ما هنگامى كه مدائن را فتح نموديم، از آنجا كتابى به دست آوردم كه در آن سخن شگفت آور است، فرمود: آيا از كتاب خداست؟ گفتم:  نخير، آن گاه دره را طلب نمود و به زدن وى پرداخت، و اين تلاوت نمود:
[الر. تلك آيات الكتاب المبين. انا انزلناه قرآناً عربياً] تا به اين قول خداوند [و إن كت من قبله لمن الغافلين].(يوسف:3-1)
ترجمه: «اين آيات كتاب روشن است. ما قرآن را به زبان عربى فرو فرستاديم... و تو قبل از اين از بى خبران بودى».
بعد از آن گفت: «كسانى كه قبل از شما بودند، به سببى هلاك شدند، كه به آنچه علماى شان و اُسقف‏هاى شان نوشته بودند روى آوردند، و تورات و انجيل را گذاشتند تا اينكه كهنه شدند و علمى كه در آن‏ها بود از  ميان رفت». اين چنين در الكنز (95/1) آمده است.
 
انكار ابن مسعود و ابن عباس(رضى‏ اللَّه ‏عنهم) از سئوال نمودن اهل كتاب 
ابن عبدالبر در جامع بيان العلم (40/2) از حريث بن ظهير روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن مسعود (رض) فرمود: اهل كتاب را از چيزى سئوال نكنيد، چون آنان شما را هرگز هدايت نمى‏كنند، به خاطر اين كه خودشان گمراه شده‏اند. چون مي‏شود كه شما در آن صورت حقى را تكذيب و باطلى را تصديق نماييد. عبدالرزاق اين را همچنان از حريث به مانند آن روايت كرده است، و از قاسم بن عبدالرحمن از عبداللَّه روايت نموده، و در اين حديث افزوده: وى گفت: اگر مجبور هستيد از ايشان بپرسيد، پس ببينيد آنچه با كتاب خدا موافقت نمود آن را بگيريد، و آنچه با كتاب خدا مخالفت نمود، آن را بگذاريد. اين را ابن عبدالبر در جامعش (42/29 گفته است. و طبرانى آن را در الكبير به مثل سياق اول روايت نموده، و رجال آن موثق اند، چنان كه هيثمى (192/1) گفته است. و ابن عبدالبر در جامعش (42/2) از ابن عباس(رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: چگونه از اهل كتاب از چيزى سئوال مي‏كنيد، در حالى كه كتاب تان كه خداوند آن را بر نبى اش نازل فرموده در  ميان تان است، و آن تازه‏ترين كتاب‏ها از نگاه زمانى به پروردگارش است، جوان و شاداب است و پير نشده؟! آيا خداوند در كتابش براى تان خبر نداده است، كه آنان كتاب خدا را تغيير داده‏اند، و كتاب را با دست‏هاى خويش نوشته و گفته‏اند: اين از نزد خداوند است، تا آن را به بهاى اندك بفروشند؟! آيا علمى كه براى تان آمده شما ار از سئوال نمودن ايشان باز نمى‏دارد؟! به خدا سوگند، مردى از آنان را نديده‏ايم، كه هرگز شما را از آنچه خداوند براى تان نازل فرموده است بپرسد!!. و نزد ابن ابى شيبه از ابن عباس روايت است كه گفت: اهل كتاب را از كتاب‏هاى شان مي‏پرسيد، در حالى كه كتاب خداوند نزدتان هست، كتابى كه از نگاه زمانى نزديك‏ترين كتاب‏ها به خداست و آن را تر و شاداب مي‏خوانيد و كهنه و پير نشده است. اين چنين در جامع ابن عبدالبّر آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:22.txt">دعوت به سوى خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص</a><a class="text" href="w:text:23.txt">حريض بودن پيامبر ص بر ايمان آوردن همه مردم</a><a class="text" href="w:text:24.txt">پيامبر ص و دعوت نمودن قومش هنگام وفات ابوطالب</a><a class="text" href="w:text:25.txt">پيامبر ص و عنوان نمودن كلمه طيبه براى عمويش در هنگام وفات وى</a><a class="text" href="w:text:26.txt">امتناع پيامبر ص از ترك 