دعوت به سوى خدا (جل جلاله)</a><a class="text" href="w:text:27.txt">اصرار پيامبر ص بر جهاد در راه دعوت به سوى خدا (جل جلاله)</a><a class="text" href="w:text:28.txt">پيامبر ص و مأمور ساختن حضرت على (رض)  در غزوه خيبر براى دعوت به اسلام</a><a class="text" href="w:text:29.txt">صبر پيامبر ص در دعوت نمودن حَكَم بن كيسان به اسلام</a><a class="text" href="w:text:30.txt">حكايت اسلام آوردن وحشى بن حرب</a><a class="text" href="w:text:31.txt">گريه نمودن فاطمه (رضي‏ الله  عنها) بر تغيير رنگ  پيامبر ص در راه جهاد به خاطر اسلام</a></body></html>دعوت نمودن حذيفه بن مِحْصن و مغيره بن شعبه از رستم در روز دوم و سوم
آنها (نيروهاى فارس) باز در روز دوم مرد ديگرى را فرستادند، و (سعد بن ابى وقاص) حذيفه بن محصن را نزدشان فرستاد. وى نيز حرفهايى چون سخنان ربعى براى‏شان زد، و در روز سوم مغيره بن شعبه رفت، و صحبت طولانى و نيكويى با آنها نمود. در جريان آن صحبت رستم براى مغيره گفت: مثال داخل شدن شما به سرزمين ما مانند مگس است كه عسل را ديده بگويد هر كسى كه مرا به آن عسل برساند دو درهم به او داده مي‏شود. ولى هنگامي كه در آن مي‏افتد، در آن غرق مي‏گردد، و در صدد نجات برمي‏آيد، ولى خود را نمي‏تواند نجات دهد. بر اين اساس مي‏گويد: هر كسى كه مرا نجات دهد به او چهار درهم داده مي‏شود؟! و مثال شما مانند مثال روباه ضعيفى است، كه از سوراخى داخل انگور باغى شد، هنگامي كه صاحب باغ آن را ضعيف و ناتوان ديد به او رحم نمود، و آن را گذاشت، ولى چون فربه شد، چيزهاى زيادى را خراب كرد. صاحب باغ چوبى را آورده و از غلامانش نيز (در زدن آن) كمك خواست، روباه پا به فرار گذاشت، تا خارج شود، ولى به سبب فربهى‏اش نتوانست بيرون رود. صاحب باغ آنقدر آن را زد كه آن را از پاى درآورد، شما نيز همين طور از كشور ما خارج مي‏شويد. بعد از آن از خشم و غضب ملتهب شده، به آفتاب سوگند ياد كرد، كه فردا شما را خواهم كشت. مغيره به او پاسخ داد: به زودى خواهى دانست. بعد از اين رستم به مغيره گفت: براى‏تان لباس‏هايى سفارش داده‏ام، و براى اميرتان هزار دينار با لباس‏ها و سوارى، اين را بگيريد، و از كشور ما خارج شويد. مغيره خطاب به وى گفت: آيا بعد از اين كه ملك تان را سست و عزت‏تان را ضعيف ساخته‏ايم؟! و مدتى است كه به سوى كشور شما آمده‏ايم و از شما جزيه خواهيم گرفت، كه آن را با دستان خود در حالى كه خوار و ذليل مي‏باشيد به ما بپردازيد، و شما على رغم زشت پنداشتن تان عنقريب غلامان ما خواهيد گرديد!! چون مغيره اين را گفت، او به شدت خشمگين و بسيار ملتهب گرديد. پايان روايت البدايه.
طبرى (105/4) از ابن رُفَيل از پدرش و از ابوعثمان نهدى و غير آنها روايت نموده... و دعوت نمودن زهره، مغيره، ربعى و حذيفه (رضي‏ الله  عنهم) را به طول آن به معناى آنچه گذشت يادآور گرديده.
   
تأثيرپذيرى از علم خداوند تعالى و پيامبرش ص  
تأثيرپذيرى ابوهريره و معاويه از حديث پيامبر ص
ترمذى (61/2) از ابوعثمان وليد بن ابى الوليد المدنى روايت نموده كه: عقبه بن مسلم برايش حديث بيان داشت كه: شفى اصبحى برايش حديث بيان نمود: وى داخل مدينه شد، و ناگهان با مردى برخورد كرد كه مردم نزد وى جمع شده بودند، پرسيد: اين كيست؟ گفتند: ابوهريره (رض) مي‏گويد: پس به وى نزديك شدم، تا اين كه در پيش رويش نشستم، وى براى مردم حديث بيان مي‏نمود، هنگامى كه خاموش گرديد، و خلوت شد، به او گفتم: تو را به حق سئوال مي‏كنم، و به حق مي‏پرسم كه حديثى را از پيامبر خدا ص به من خبر بده، [البته حديثى را] كه از وى شنيده‏اى، دانسته‏اى و فه ميده‏اى، ابوهريره گفت: همين طور مي‏كنم، حديثى را برايت بيان مي‏كنم، كه رسول خدا ص آن را برايم بيان داشته است، ومن آن را دانسته و فه ميده‏ام، بعد از آن ابوهريره نفس ع ميقى كشيد، و ما اندكى درنگ نموديم و او به حال آمد و گفت: حديثى را برايت بيان مي‏كنم كه رسول خدا ص آن را در حالى برايم بيان داشت كه من و او در اين خانه بوديم، و غير از من و او ديگر هيچكسى نبود، باز ابوهريره نفس ع ميقى، و اين بار شديدتر كشيد، و بعد از آن به حال آمد و روى خود را پاك كرد و گفت: بيان مي‏كنم، حديثى را برايت بيان مي‏كنم كه رسول خدا ص آن را در حالى برايم بيان داشت كه من و او در اين خانه بوديم و غير از من و او ديگر هيچ كسى نبود، باز ابوهريره نفس ع ميق و شديدى كشيد و به رويش بر ز مين افتاد، و من براى مدت طولانى او را به خود تكيه دادم، باز به هوش آمد، و گفت: رسول خدا ص برايم بيان داشت: «وقتى روز قيامت مي‏شود، خداوند تعالى نزد بندگان پايين مي‏آيد، تا در  ميان آنان فيصله نمايد، و هر امتى بر زانو نشسته است، نخستين كسى كه فرا خوانده مي‏شود، مردى است كه قرآن را حفظ كرده است، و مردى كه در راه خدا كشته شده. و مردى كه حال زيادى جمع كرده است. آن گاه خداوند به قارى مي‏گويد: آيا به تو آنچه را براى رسولم نازل نمودم نياموختم؟ مي‏گويد: آرى، اى پروردگار، مي‏گويد: پس با آنچه آموختى چه عمل نمودى؟ مي‏گويد: ساعت‏هاى روز و شب به آن قيام مي‏نمودم، خداوند به او مي‏گويد: دروغ گفتى، و ملائك به او مي‏گويند: دروغ گفتى، و خداوند به او مي‏گويد: بلكه خواستى به تو گفته شود: فلان قارى است، و آن هم گفته شد. و صاحب مال آورده مي‏شود، خداوند به او مي‏گويد: آيا برايت فراوانى و فراخى در نعمت نياوردم، تا حدّى كه نگذاشتم به كسى محتاج شوى؟ مي‏گويد: آرى، اى پروردگارا، مي‏گويد: پس در آنچه برايت دادم چه عمل نمودى؟ مي‏گويد: صله رحمى مي‏نمودم  و صدقه مي‏دادم، خداوند به او مي‏گويد: دروغ گفتى، و ملائك مي‏گويند: دروغ گفتى، و خداوند مي‏فرمايد: بلكه خواستى به تو گفته شود: فلان سخاوتمند است، و آن هم گفته شد. و كسى كه در راه خدا كشته شده بود آورده مي‏شود، خداوند به او مي‏گويد: چرا كشته شدى؟ پاسخ مي‏دهد: به جهاد در راهت مأمور شدم، بنابراين جنگيدم تا اينكه كشته شدم، خداوند به او مي‏گويد: دروغ گفتى، و ملائك به او مي‏گويند: دروغ گفتى، و خداوند مي‏فرمايد: بلكه خواستى گفته شود: فلانى شجاع است، و آن هم گفته شد»، بعد از آن رسول خدا ص به زانوهايم زد و گفت: «اى ابوهريره، اين سه گروه نخستين خلق خدا اند، كه آتش بر آنان در روز قيامت افروخته مي‏شود».
وليد ابوعثمان مدنى مي‏گويد: عقبه به من خبر داد، كه شفى كسى بود كه نزد معاويه (رض) داخل گرديد، و اين حديث را براى او بيان كرد. ابوعثمان مي‏گويد: و علاء بن ابى حكيم كه صاحب شمشير معاويه بود به من خبر داد و افزود: مردى نزدش وارد گرديد، و اين حديث را از ابوهريره به وى خبر داد، معاويه گفت: با اين‏ها اينطور شده است، پس با مردمى كه باقى مانده چطور خواهد شد؟! بعد از آن معاويه به شدت و سختى گريست، به حدى كه گمان نموديم وى هلاك مي‏شود، و گفتيم: اين مرد براى مان شر آورده است، سپس معاويه به هوش آمد، و رويش را پاك نموده گفت: خدا و پيامبرش راست گفته‏اند:
[من كان يريدالحياةالدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم فيها و هم فيها لا يبخسون. اولئك ال