ي‏يافت، آن را شسته و پاك و خوشبو كرده باز مي‏آوردش. بعد از آن مي‏گفت: به خدا سوگند، اگر من بدانم كه كى اين كار را به تو كرده، حتماً رسوايش مي‏سازم. و چون شب فرا مي‏رسيد و عمرو به خواب مي‏رفت، بر بت وى هجوم آورده و با آن همان كار را انجام مي‏دادند.
چون اين كار را مرتباً انجام دادند، وى آن بت را از همانجايى كه انداخته بودند روزى بيرون كشيده، شسته و پاكش نمود، پس از آن شمشير خود را آورده و بر آن آويزان كرده گفت: به خدا سوگند، من نمي‏دانم چه كسى اين كار را در حق تو مي‏كند، اگر در تو خيرى هست از خودت دفاع كن، و اين شمشير نيز با توست. وقتى كه بيگاه شد و او به خواب رفت بر وى تجاوز نموده و شمشير را از گردنش گرفتند، بعد از آن سگ مرده‏اى را آورده و آن بت را با ريسمانى به آن بستند و در چاهى از چاهاى بنى سلمه كه در آن كثافت‏هاى مردم بود فرو انداختند. فردا  عمرو بن جموح خارج شد، آن را در همان مكانش نيافت، آنگاه در طلب آن بيرون آمد تا اين كه آن را واژگون و بسته شده با سگ مرده در همان چاه يافت. هنگامي كه آن را و حالتش را ديد، و كسانى كه از قومش اسلام آورده بودند وى را سرزنش نمودند، اسلام آورد - خدا رحمتش نمايد - و اسلامش نيكو و ثابت شد.
و منجاب از زياد در حديث خود از ابن اسحاق افزوده، كه گفت: اسحاق بن يسار از مردى از بنى سلمه براى من تعريف كرد: چون جوانان بنى سلمه اسلام آوردند، همسر عمروبن جموح و پسرش نيز با آنان ايمان آوردند. عمرو به همسرش گفت: هيچ كسى از عيالت را نگذارى تا به جاى اقربايت بروند، تا ببينيم كه اينها چه مي‏كنند. همسرش پاسخ داد: اين كار را مي‏كنم، ولى آيا مي‏خواهى از پسرت فلان، چيزى را كه از وى (مصعب) روايت مي‏كند، بشنوى؟ گفت: شايد وى بى دين شده باشد. همسرش گفت: نه، ولى او نيز همراه قوم بود، عمرو كسى را دنبال وى فرستاده گفت: آنچه را از كلام اين مرد شنيده‏اى به من خبر بده، او اين آيات را برايش تلاوت نمود: (الحمدللَّه رب العالمين (تا به اين قول خداوند - الصراط المستقيم) عمرو گفت: چقدر كلام زيبا و مقبولى است، آيا همه سخنان وى همين طور است؟ پاسخ داد: اى پدر: از اين بهتر است. و ادامه داد: آيا مي‏خواهى كه با وى بيعت نمايى؟ چون عموم افراد قومت اين كار را نموده‏اند، جواب داد، تا اين كه با (مناه) مشورت نكنم، اين كار را نخواهم نمود، تا ببينم وى چه مي‏گويد: راوى مي‏گويد: چون آنها كلام مناه را مي‏خواستند، پيره زنى آمده در عقب آن مي‏ايستاد و از طرف وى جواب مي‏داد. راوى مي‏گويد: عمرو نزد مناه آمد، ولى پيره زن ناپديد گرديد، و نزد آن ايستاده و تعظيم او را به جاى آورده گفت: اى مناه آيا مي‏دانى بر تو چه مي‏گذرد و تو از آن غافل هستى!! مردى آمده و ما را از عبادت تو منع مي‏كند، و به تعطيل تو دستور مي‏دهد. من نخواستم بدون مشورت تو با وى بيعت نمايم، عمرو به مدت طولانى به وى خطاب نمود، اما هيچ جوابى به او نداد، عمرو گفت: گمان مي‏كنم خشمگين شده‏اى، در حالى كه من هيچ كارى ننموده‏ام. پس ايستاد و آن را درهم شكست!! 
ابراهيم بن سلمه در حديث خود از ابن اسحاق افزوده است كه: عمرو بن جموح هنگامي كه اسلام آورد، و حقانيت دين خداوند را دانست، بتش را و آنچه از وى ديده بود به ياد آورده، با سپاسگزارى خداوند كه او را از آن حالت كورى و گمراهى نجات بخشيده بود اين شعر را سرود:
اَتُوْبُ اِلَى‏ الله  مِمَّامَضَى
وَاستَنْقَذُاللَّهَ مِنْ نَارِهِ 
وَ اُثْنِىْ عَلَيْهِ بِنَعْمَاءِهِ
اِلهِ الحَرَامِ وَ أسْتَارِهِ
فَسُبْحَانَه عَدَدَ الخاطِبِيْنَ 
وَ قَطْرِالسَّمَاءِ وَمِدْرَارِهِ
هَدَانِىْ وَ قَدْ كُنْتُ فِىْ ظُلْمَه 
حَلِيْفَ مَنَاه وَ أَحْجَارِهِ
وَ أَنْقَذَنِى بَعْدَ شَيْبِ القَذَالِ
مِنْ شَيْنِ ذَاكَ وَ مِنْ عَارِهِ
فَقَدْ كِدْتُ أَهْلِكُ فِىً  ظُلْمَه
تَدَارَك ذَاكَ بِمِقْدَارِهِ
فَحَمْداً وَ شُكْراً لَهُ مَاَبِقِيْت
اِلَهِ الاَنَامِ و جَبَّارِهِ
اُرِيْدُ بِذَلِكَ اِذْ قُلْتُهُ
مُجَاوَرَهاللَّهِ فِىْ دَارِهِ
ترجمه: «از آنچه گذشت براى خداوند توبه مي‏كنم، و از خداوند مي‏خواهم مرا از آتش خود نجات دهد، و به خاطر نعمت هايش او را ستايش مي‏كنم، او خداى بيت الحرام و پرده‏هاى آن است، و خداوند را به اندازه دعاكنندگان و قطرات پيهم باران تقديس مي‏كنم. وى مرا در حالى هدايت نمود، كه در تاريكى قرار داشتم، و سروكارم با مناه و سنگ‏هايش بود. او مرا پس از پيرى كه موى هايم سفيد شده بود، نجات داد، و آن عار و ننگى را كه بر من بود، از من دور ساخت. نزديك بود در آن تاريكى هلاك گردم، ولى او به تقدير خود به فريادم رسيد. به اين خاطر تا زنده هستم او را، كه خداى مردم و جبّار آنهاست، ستايش ميكنم، و شكرش را به جاى مي‏آورم، و هدف ازين گفته‏هايم اين است تا در جنتش در جوار او باشم». 
و همچنان درذم بت خود مي‏گويد:
تَاللَّهِ لَوْ كُنْتَ اِلهاً لَمْ تَكُنْ
اَنْتَ وَكَلْبٌ وَسْطَ بِئْرٍ فِى قَرَنْ
أُفٍّ لِمَلْقَاكَ اِلهاً مُسْتَدَنْ
اَلآنَ فَتَّشْنَاكَ عَنْ سُوءِالْغَبَنْ
اَلحَمُدُللَّهِ العَلِىِّ ذِى المِنَنْ
الوَاهِبِ الَرزَّاقِ دَيَّانِ الدِّيَنْ
هُوَالَّذِى أَنْقَذَنِى مِنْ قَبْلِ أَن
أَكُوْنَ فِىْ ظُلْمَه قَبْرٍ مُرْتَهَنْ
ترجمه: «به خدا سوگند ،اگر تو خدا مي‏بودى، هرگز همراه سگ مرده در ميان چاه در يك ريسمان نمي‏بودى. لعنت به ديدن تو، اى خداى پست حالا من دانستم كه خدا نيستى. سپاس خداى بزرگ، منت نهنده، بخشنده، رزق دهنده و پاداش دهنده راست. او بود كه مرا قبل از اين كه اسير تاريكى قبر باشم، نجاتم داد».
    
قصه جندب بجلى با ابى كعب در طلب علم 
ابن سعد (501/3) از جندب بن عبداللَّه بجلى روايت نموده، كه گفت: در طلب علم مدينه آمدم، و داخل مسجد رسول خدا ص شدم، ناگهان ديدم كه مردم حلقه‏هايى تشكيل داده‏اند و صحبت مي ‏كنند، من از حلقه‏ها عبور نمودم، تا اين كه به حلقه‏اى آمدم، كه در آن مرد رنگ پريده‏اى بود، و دو جامه بر تن داشت، گويى كه از سفر آمده باشد، مي‏گويد: از وى شنيدم كه مي‏گفت: سوگند به پروردگار كعبه، زمامداران ولايت‏ها هلاك شدند، و بر آنان باكى هم ندارم - مي‏پندارمش كه اين را مكرراً گفت - مي‏گويد: نزدش نشستم، و همان قدرى كه برايش مقدر شده بود صحبت نمود و بعد از آن برخاست، مي‏افزايد: بعد از اين كه برخاست از وى پرسيدم، گفتم: اين كيست؟ گفتند: سيد مسلمانان ابى بن كعب (رض)، مي‏گويد: بعد وى را دنبال نمودم، تا اين كه به منزلش آمد، متوجه شدم كه منزل كهنه و حال بدى دارد، او را مردى زاهد و گوشه گير يافتم و تمام امور و كارهايش با هم مشابهت داشت، به او سلام دادم، وى جواب سلامم را داد و بعد از آن پرسيد، تو از كجا هستى؟ گفتم: از اهل عراق گفت: از من به كثرت سئوال نمودند، هنگامى كه اين را گفت، خشمگين شدم، مي‏افزايد: آن گاه بر زانوهايم نشستم و دست هايم را اين طور - برابر رويش بلند نمود - بلند نمودم و رويم ر