بن جرير و ابن ابى حاتم و حاكم به معناى آن به اختصار روايت كرده‏ اند، چنانكه در الكنز (234/1) آمده، و حاكم (542/3) آن را به شرط شيخين صحيح دانسته است.
 
سئوال عمر (رض) از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره آنچه از سوره نصر او را به دشوارى افكنده بود
سعيدبن منصور، ابن سعد، ابويعلى، ابن جرير، ابن المنذر، طبرانى، ابن مردويه، ابن نعيم و بيهقى هر دو در الدلائل از ابن عباس روايت نموده ‏اند كه گفت: عمر مرا با شيخ‏هاى بدر داخل مي‏نمود، عبدالرحمن بن عوف به او گفت: چرا اين جوان را با ما داخل مي‏كنى، در حالى كه ما پسرانى مثل وى داريم؟ گفت: وى از كسانى است كه مي‏دانيد و روزى ايشان را دعوت نمود و مرا هم فراخواند، و در آن روز دانستم مرا فقط به خاطرى فراخوانده است كه چيزى از من به شما نشان دهد، گفت: درباره قول خداوند متعال چه مي‏گوييد:
[اذا جاء نصراللَّه و الفتح].(النصر:1)
ترجمه: «وقتى كه نصرت خدا و فتح فرا رسيد».
تا اين كه سوره را ختم نمود، بعضى از ايشان گفتند: خداوند متعال به ما امر نموده است، وقتى كه نصرت خدا آمد و فتح نصيب ما شد، وى را بستاييم، و از وى طلب مغفرت نماييم، و برخى ديگر گفتند: نمى‏دانيم، بعضى ديگر هم چيزى نگفتند: آن گاه به من گفت: اى ابن عباس، تو هم همين طور مي‏گويى؟ گفتم: نخير، گفت: پس چه مي‏گويى؟ گفتم: هدف از آن اخل رسول خداست، كه خداوند بدين وسيله به او خبر داد، وقتى نصرت خدا بيايد و فتح نصيب گردد و مردم را ببينى، و فتح هم فتح مكه است، همان نشانه مرگ تو است، بنابراين:
[فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا].
ترجمه: «پروردگارت را به پاكى ياد كن، و از وى آمرزش بخواه، كه او پذيرنده توبه است».
عمر گفت: من هم همان را مي‏دانم كه تو مي‏دانى. اين چنين در الكنز (276/1) آمده است. و ابونعيم آن را در الحليه  (317/1) به مثل آن روايت كرده است. و حاكم (539/3) آن را از ابن عباس روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) مرا با اصحاب پيامبر ص سئوال مي‏نمود، عبدالرحمن بن عوف به او گفت: آيا از وى سئوال مي‏كنى... ومثل آن را به اختصار ذكر نموده، و باز گفته است: اين حديث به شرط شيخين صحيح است، و ذهبى هم با او موافقت كرده است.
 
مذاكره و گفت و شنود عمر و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره آيه‏ اى و در مورد على (رض)
زبير بن بكار در الموفقيات از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: از عمربن خطاب (رض) درباره قول خداوند عزوجل پرسيدم:
[يا ايهاالذين آمنوا لا تسالوا عن اشياء آن تبدلكم تسؤكم].(المائدة:101)
ترجمه: «اى مؤمنان از چيزهايى سئوال مكنيد كه اگر براى تان آشكار شود شما را غمگين سازد».
گفت: مردانى از مهاجرين بودند، كه در نسب‏هاى شان چيزى بود، بنابراين روزى گفتند: به خدا سوگند، دوست داريم، كه خداوند درباره نسب ما قرآن نازل كند، آن گاه خداوند آنچه را نازل نمود، كه تلاوت نمودى، بعد از آن به من گفت: اين صاحب تان - يعنى على بن ابى طالب (رض) - اگر متولى [خلافت] شود زهد پيشه كند، ولى از عجب وى به نفس خودش مي‏ترسم كه وى را ببرد، گفتم: اى ا ميرالمؤمنين، صاحب ما كسى است كه قسم به خدا خودت او را دانسته‏ اى!! چه مي‏گويى: وى نه تغيير نموده و نه تبديلى در خود آورده و نه رسول خدا ص را در روزهاى صحبتش خشمگين ساخته است؟ گفت: و نه دختر ابوجهل كه وى مي‏خواست او را بالاى فاطمه خواستگارى نمايد؟  گفتم: خداوند درباره معصيت آدم عليه السلام گفته:
[ولم نجد له عزما].(طه: 115)
ترجمه: «و برايش عزمى نيافتيم».
صاحب ما نيز خشمگين ساختن رسول خدا ص را اراده ننموده بود، وليكن خيال و انديشه هايى هستند كه هيچ كس توانايى دفع آنان را از نفس خود ندارد، و بسا اوقات اين امر از فقيه در دين خدا و عالم به امر خدا نيز سر مي‏زند، ولى وقتى بر آن تنبيه شود بر مي‏گردد و رجوع مي ‏كند، گفت: اى ابن عباس: كسى گمان كند، كه وى وارد بحرهاى شما مي‏شود و در آن همراه تان فرو مي‏رود، و به قعر و ژرفناى آن مي‏رسد، بدون ترديد يك عمل ناشدنى را پنداشته است. اين چنين در المنتخب (229/5) آمده است.
 
سئوال ابن عمر از عايشه در مورد حديثى كه ابوهريره آن را درباره جنازه‏ها روايت مي‏كرد
مسلم از عامربن سعد بن ابى وقاص روايت نموده كه وى از پدرش حديث بيان نمود كه وى نزد عبداللَّه بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) نشسته بود، كه ناگهان خباب  - صاحب المقصوره - ظاهر شد و گفت: اى عبداللَّه بن عمر، آيا آن چه را ابوهريره مي‏گويد نمى‏شنوى!! مي‏گويد: وى از رسول خدا ص شنيده كه مي‏گفت: «كسى كه با جنازه‏اى از خانه صاحب جنازه بيرون شود و بر وى نماز بگزارد و تا دفن شدنش دنبالش كند، برايش دو قيراط اجرا مي‏باشد، هر قيراط مثل احد، و كسى كه بر وى نماز بگزارد و باز برگردد، برايش اجرى مثل احد مي‏باشد»، آن گاه ابن عمر خباب را نزد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) فرستاد، كه وى را از قول ابوهريره بپرسد و باز برگشته او را از قول عايشه باخبر سازد، ابن عمر قبضه‏اى از سنگ ريزه‏هاى مسجد را گرفت، و آن را در دستش پهلو مي‏داد، تا اين كه برگشت، و گفت: عايشه فرمود: ابوهريره راست گفته است، آن گاه ابن عمر سنگ ريزه‏هايى را كه در دستش بود بر ز مين زد، و بعد از آن گفت : به درستى ما در قيراطهاى زيادى تقصير نموديم. اين چنين در الترغيب (302/5) آمده است. و حاكم (510/3) اين را از وليد بن عبدالرحمن به سياق ديگرى به معناى آن روايت نموده، و افزوده است: ابوهريره گفت: ما را از رسول خدا ص درخت كارى مصروف و مشغول نگه نمى‏داشت و نه خريد و فروش در بازارها، من فقط از رسول خدا ص كلمه‏اى را طلب مي‏نمودم، كه به من مي‏آموخت، يا خوردنى را كه به من مي‏خوراند، ابن عمر گفت: اى ابوهريره، تو از ما ملتزم‏تر با رسول خدا بودى، و عالم‏تر به حديث وى هستى. و به اين سياق اين را ابن سعد (332/4) از وليد روايت نموده، مگر اين كه وى قول ابن عمر را ذكر ننموده است. حاكم مي‏گويد: اين حديث صحيح الاسناد است، ولى بخار يو مسلم آن را روايت نكرده‏ اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2207.txt">قول ابن عباس درباره قلت و كمى سئوال‏هاى اصحاب از پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2208.txt">سئوال زنان انصار از دين و سئوال ام سلمه از پيامبر ص درباره احتلام</a><a class="text" href="w:text:2209.txt">آن چه از كثرت سئوال ناشى مي‏شد، و انكار ابن مسعود در آن مورد</a><a class="text" href="w:text:2210.txt">انكار اصحاب از سئوال درباره آنچه واقع نشده</a><a class="text" href="w:text:2211.txt">آموختن قرآن و تعليم و قرائت آن براى قوم  </a><a class="text" href="w:text:2212.txt">پيامبر ص و تعليم دادن فضيلت  سوره فاتحه براى ابى بن كعب</a><a class="text" href="w:text:2213.txt">پيامبر ص و تعليم اهل صفه</a><a class="text" href="w:text:2214.txt">ابوموسى و قرائت قرآن براى قومى و گوش دادن پيامبر ص برايش</a><a class="text" href="w:text:2215.txt">ابوموسى و تعليم قرآن در جامع بصره</a><a class="text" href="w:text:2216.txt">على و حفظ قرآن بعد از وفات پيامبر ص</a></body></html>قول ابن عباس درباره قلت و كمى سئوال‏هاى اصحاب از پيامبر ص
طبرانى در الكبير از ابن عباس (رضى