 از ابوذر (رض) روايت نموده، كه گفت: بايد بدانيد، اين احاديثى كه بدان رضاى خداوند تعالى طلب مي‏شود، هر كس آن را براى طلب متاع دنيا - يا گفت: فقط به خاطر طلب متاع دنيا - بياموزد، ابداً بوى خوش جنت را استشمام نمى‏كند. و نزد وى (6/2) هم چنان از ابومعن روايت است كه گفت: عمر به كعب گفت: چه چيز علم را از قلب‏هاى علما بعد از اين كه آن را حفظ نموده ‏اند و فراگرفته‏اند مي‏برد؟ گفت: طمع و درخواست نيازمندى‏ها از مردم مي‏بردش. و عبدالرزاق از على (رض) روايت نموده كه: وى فتنه هايى را ذكر نمود، كه در آخر الزمان مي‏باشد، عمر به او گفت: اى على اين چه وقت مي‏باشد؟ گفت: وقتى فقه براى غير دين آموخته شود، و علم براى غير عمل آموخته شود و دنيا به علم آخرت طلب گردد. اين چنين در الترغيب (82/1) آمده است.
 
هراس عمر در قبال امت از علماى سوء
ابن عبدالبر در العلم (194/2) از عمر روايت نموده، كه گفت: بر شما از دو مرد مي‏ترسم: مردى كه قرآن را بر غير تأويلش تأويل مي ‏كند، و مردى كه در پادشاهى با برادرش مسابقهمين مايد  ابن ابى شيبه جزء اول اين را، چنان كه در الكنز (233/5) آمده، روايت كرده است. ابن سعد و ابويعلى از حسن روايت نموده ‏اند كه گفت: وقتى كه وفد بصره نزد  عمر آمد،  احنف بن قيس در  ميان شان بود، وى وفد را مرخص نمود، و احنف را براى يك سال نزدش نگه داشت، بعد از آن گفت: آيا مي‏دانى چرا تو را نگه داشتم؟ رسول خدا ص ما را از هر منافق سخنور برحذر داشته است، و من ترسيدم كه از آنان باشى، و ان شاءاللَّه از آنان نيستى. و بيهقى و ابن نجار از ابوعثمان نهدى روايت نموده ‏اند كه گفت: از عمربن خطاب شنيدم كه بر منبر مي‏گويد: شما را از منافق عالم بر حذر مي‏دارم، گفتند: منافق چگونه عالم مي‏باشد؟ پاسخ داد: به حق صحبت مي ‏كند و به منكر عمل مي‏نمايد. و نزد جعفر فريابى، ابويعلى، نصر و ابن عساكر از عمر روايت است كه گفت: ما صحبت مي‏نموديم، كه اين امت را هر منافق زبان باز هلاك مي ‏كند. اين چنين در الكنز (232/5) آمده است، و نزد مسدد و جعفر فريابى از ابوعثمان نهدى روايت است كه گفت: از عمربن خطاب كه بر منبر قرار داشت شنيدم كه مي‏گفت: عمده‏ترين چيزى كه از آن بر اين امت مي‏ترسم، منافق عالم است، گفتند: اى ا ميرالمؤمنين منافق چگونه عالم مي‏باشد؟ گفت: عالم در زبان و جاهل در قلب و عمل. اين چنين در الكنز (233/5) آمده است.
 
بيعت عوف بن مالك و يارانش بر اركان اسلام و عدم سئوال از مردم
رويانى، ابن جرير و ابن عساكر از عوف بن مالك اشجعى (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: نزد پيامبر خدا ص نه يا هشت و يا هفت تن بوديم، فرمود: «آيا با رسول خدا بيعت نمي‏كنيد؟» و اين را سه مرتبه تكرار نمود. آن گاه ما دست‏هاى خود را پيش نموديم و باپيامبر خدا ص بيعت كرده گفتيم: اى رسول خدا، ما با تو بيعت نموديم، بر چه چيز با تو بيعت كنيم؟ فرمود: «بر اين كه خداوند را عبادت كنيد، و به وى چيزى را شريك نياوريد، و نمازهاى پنجگانه (را ادا نماييد) - و كلمه ديگرى را آهسته گفت - و اين كه از مردم چيزى را سئوال نكنيد». (راوى) مي‏گويد: كسى از اين افراد را ديدم كه تازيانه‏اش مي‏افتاد ولى به هيچ كس نمي‏گفت كه آن را بدهد. اين چنين در الكنز (83/1) آمده. و اين را همچنان مسلم، ترمذى و نسائى، چنان كه در الترغيب (98/2) آمده، روايت كرده‏اند.
    
هشدار حذيفه و ابن مسعود به علما درمورد دروازه‏هاى ا ميران
ابن عبدالبر در العلم (167/1) از حذيفه (رض) روايت نموده، كه گفت: شما را از جايگاه‏هاى فتنه‏ها برحذر مي‏دارم، گفته شد: اى ابوعبداللَّه، جايگاه‏هاى فتنه‏ها چيست؟ گفت: دروازه‏هاى ا ميران، يكى از شما نزد ا مير وارد مي‏شود، و او را در دروغ تصديق مي ‏كند، و برايش چيزى مي‏گويد كه در وى نيست. و از ابن مسعود (رض) روايت است كه گفت: بر دروازه‏هاى سلاطين، فتنه‏ها مثل شتران خوابيده‏اند، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، آنچه شما از دنياى ايشان به دست مي‏آوريد، مثل آن را آنان از دين شما مي‏برند - گفت: يا دو چند آن را -.
 
رفتن علم و فراموش شدنش  قول پيامبر ص: «اين وقتى است كه علم برداشته مي‏شود» و معناى آن
حاكم (99/1) از عوف بن مالك اشجعى (رض) روايت نموده كه: رسول خدا ص روزى به سوى آسمان نگريست و گفت: «اين وقتى است كه علم برداشته مي‏شود»، آن گاه مردى از انصار كه به او ابن لبيد گفته مي‏شد به رسول خدا ص گفت: اى رسول خدا چگونه عمل برداشته مي‏شود، در حالى كه در كتاب ثبت گرديده، و قلب‏ها آن را فراگرفته‏اند؟ رسول خدا ص فرمود: «من تو را از فقيه‏ترين اهل مدينه مي‏پنداشتم»، بعد از آن گمراهى يهود و نصارى را در ضمن موجوديت كتاب خدا در دست شان ياد نمود، مي‏گويد: بعد با شداد بن اوس (رض) روبرو شدم، و حديث عوف بن مالك را برايش بيان داشتم، گفت: عوف راست گفته، آيا تو را از اول آن كه برداشته مي‏شود خبر ندهم؟ گفتم: آرى، خبر بده، گفت: خشوع، حتى كه خاشعى را نمى‏بينى، حاكم مي‏گويد: اين صحيح است، و بخارى و مسلم همه راويان آن را حجت گرفته‏اند، ذهبى نيز همين طور گفته است. بزار و طبرانى در الكبير از عوف مثل اين را روايت كرده‏ اند، چنان كه در مجمع الزوائد (200/1) آمده است. و ابن عبدالبر اين را در العلم (152/1) مثل آن روايت نموده، و در روايت وى آمده: آن گاه مردى از انصار كه به او زياد بن لبيد گفته مي‏شد به پيامبر ص گفت: اى رسول خدا، در حالى از نزد ما برداشته مي‏شود، كه در  ميان ما كتاب خداست، و ما آن را به پسران و زنان خود مي‏آموزيم!! و در روايت وى آمده: بعد از آن شداد گفت: آيا مي‏دانى بلند شدن و برداشته شدن علم چيست؟ مي‏گويد: گفتم: نخير، نمى ‏دانم، گفت: رفتن ظرف‏هاى آنست، و مي‏دانى كدام علم برداشته مي‏شود؟ مي‏گويد: گفتم: نخير نمى ‏دانم، گفت: خشوع، حتى كه خاشعى ديده نمى‏شود. حاكم نيز اين را به روايت ابودرداء و ابن لبيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، و طبرانى در الكبير از صفوان بن عسال و وحشى بن حرب (رضى‏ اللَّه  عنهما)به معناى آن روايت نموده، چنان كه در المجمع آمده است. و در روايت ابودرداء آمده: تورات و انجيل نزد يهود و نصارا هست، چه نفعى به آن‏ها رسانده است؟. و در روايت وحشى آمده: به آن سربلند نمى‏كنند. و در روايت ابن لبيد آمده: از آن هيچ نفع نمى‏برند.
 
قول ابن مسعود و ابن عباس درباره رفتن علم و قول ابن عباس وقتى كه زيد در گذشت
طبرانى در الكبير از عبداللَّه بن مسعود (رض) روايت نمود، كه گفت: مي‏دانيد كه اسلام چگونه كم مي‏شود؟ گفتند: چنان كه رنگ لباس كم شود، و چنان كه چربى چهارپايان كم مي‏شود و چنانكه در هم از طول پنهان ماندن ناقص و كم مي‏شود. گفت: كم شدن اسلام هم همين طور است، و بزرگتر از اين مرگ - يا رفتن - علما است. هيثمى (202/1) مي‏گويد: و رجال آن ثقه دانسته شده‏اند. و طبرانى در الكبير از سعيدبن مسيب روايت نموده، كه گفت: در جنازه زيدبن ثابت (رض) حاضر بودم، هنگامى كه در قبرش دفن گرديد، ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: اى مردم، كسى كه دوست دا