ين طبرانى از عبدالرحمن مانند آن، چنان كه در المنتخب (362/4) آمده، روايت نموده، و گفته است: اين حديث حكم مرفوع را دارد، به خاطر آن از آينده خبر مي ‏دهد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1119.txt">حديث عمروبن العاص درباره زهد پيامبر ص  و انكار عمرو بر ياران خود در عدم زهدشان</a><a class="text" href="w:text:1120.txt">قول عبد اللَّه  بن عمر (رض) به پسرش وقتى كه از وى شلوار خواست</a><a class="text" href="w:text:1121.txt">آنچه ميان ابوذر و ابودرداء در ساختن خانه اتاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1122.txt">قول ابوبكر براى عائشه رضى‏ اللَّه  عنهما وقتى كه لباس جديدى را پوشيد</a><a class="text" href="w:text:1123.txt">قصه ابوبكر (رض) با يكى از فرزندانش كه در بستر مرگ قرار داشت</a><a class="text" href="w:text:1124.txt">قول عمار براى ابن مسعود هنگامي  كه وى را به ديدن منزلى كه ساخته بود دعوت نمود</a><a class="text" href="w:text:1125.txt">قول ابوسعيد خدرى وقتى كه به وليمه‏ اى دعوت شد</a></body></html>حديث عمروبن العاص درباره زهد پيامبر ص  و انكار عمرو بر ياران خود در عدم زهدشان
احمد از عبين بن رياح روايت نموده، كه گفت: از عمروبن العاص شنيدم كه مي ‏گفت: شما به چيزهايى رغبت و علاقمندى مي ‏ورزيد، كه پيامبر خدا ص به آن‏ها بى علاقه بود، به دنيا علاقه مي ‏ورزيد، در حالى كه پيامبر خدا ص به آن بى علاقه بود، به خدا سوگند، هر شبى كه از زندگى پيامبر ص بر وى سپرى مي ‏شد، قرضدارى‏اش در آن از دارايى‏اش زيادتر مي ‏بود. مي ‏گويد: بعضى اصحاب پيامبر خدا ص گفتند: ما رسول خدا ص را ديديم كه قرض مي ‏نمود. در الترغيب (166/5) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و راويان آن راويان صحيح‏اند، اين چنين حاكم اين را روايت نموده، مگر اين كه وى گفته: هر سه روزى، از زندگى وى بر او سپرى مي ‏شد، قرضدارى‏اش در آن‏ها از دارايى‏اش زيادتر مي ‏شد. و ابن حبان اين را در صحيح خود به اختصار روايت نموده است. و در روايتى نزد احمد از عمرو همچنين آمده كه وى گفت: چه چيز راه و روش شما را از راه و روش پيامبر تان دور ساخته است؟! از زاهدترين و پارساترين مردم در دنيا بود، و شما راغب‏ترين مردم به آن هستيد؟ هيثمي  (315/10) مي ‏گويد: رجال احمد رجال صحيح‏اند. و اين را ابن عساكر و ابن النجار به مانند آن چنان كه در الكنز (148/2) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
نامه پيامبر ص به قيصر پادشاه روم
 بزار از دِحْيه كلبى (رض) روايت نموده كه وى گفت: پيامبر خدا ص مرا با نامه‏اى نزد قيصر فرستاد، نزد وى رفته آن نامه را برايش دادم، در آن اثناء يك برادر زاده‏اش كه روى سرخ و چشمان كبود، موهاى نرم و فروهشته داشت، با وى بود، چون نامه را خواند، در آن چنين نوشته شده بود: مِنْ مُحَمَّد رَسُوْلِ‏ الله ‏اِلى هِرَقْل صَاحِبِ الرُّوم
 «از محمّد فرستاده خدا به هرقل صاحب روم» راوى مي‏گويد: برادرزاده‏اش نفس بلندى از طريق بينى خود كشيده، گفت: اين نامه امروز خوانده نمي‏شود. قيصر به او گفت: چرا؟ برادرزاده‏اش جواب داد: وى نامه را به نام خود شروع نموده و در عوض «پادشاه روم» نوشته است: «صاحب روم» قيصر گفت: اين نامه را حتماً بخوان. وى چون نامه را خواند و ديگران از نزد قيصر بيرون رفتند، قيصر مرا نزد خود فراخواند و اسقف را طلب نمود تا آنجا حاضر شود - اسقف صاحب كار آنها بود و به آنان مشورت مي‏داد - آنها اسقف را مطّلع ساختند، و قيصر (نيز) او را با خبر ساخته و كتاب را برايش خواند. اسقف به قيصر گفت: اين همان كسى است كه ما انتظار وى را مي‏كشيديم، و عيسى(عليه‏السلام) ما را به آمدن او بشارت داده بود. قيصر از اسقف پرسيد: پس به من چه امر مي‏كنى؟ اسقف خطاب به قيصر گفت: من وى را تصديق نم‏وده و از او پيروى مي‏نمايم: ولى قيصر گفت: اگر من اين كار را بكنم پادشاهى‏ام از دست مي‏رود. بعد از آن از نزد وى بيرون شديم، قيصر كسى را دنبال ابوسفيان كه در آن روز (هنوز مشرك بود) و در سرزمين قيصر حضور داشت، فرستاده و پرسيد: از اين كسى كه در سرزمين شما ظهور نموده، صحبت كن كه وى كيست؟ ابوسفيان گفت: او يك جوان است. قيصر پرسيد: حسب و نسب وى در ميان شما چطور است؟ گفت: در حسب و نسب هيچ كس ما از وى افضل نيست. قيصر  گفت: اين نشانه نبوّت است. پرسيد: صدق و راستگويى وى چطور است؟ گفت: هرگز دروغ نگفته است. قيصر باز گفت: اين نشان نبوّت است. قيصر در ادامه پرسيد: كسانى كه از شما بيرون شده و به طرف وى مي‏روند دوباره به طرف شما بر مي‏گردند؟ گفت: خير، قيصر گفت: اى علّامت نبوّت است. و پرسيد، آيا وقتى كه يكجا با اصحابش به جنگ بيرون مي‏شود، شكست هم مي‏خورد؟ ابوسفيان گفت: قومي با وى جنگيدند، و او آنها را شكست داد، و آنها نيز وى را شكست دادند. قيصر گفت: اين نشانه نبوّت است. راوى ميگويد: قيصر بار ديگر مرا خواست و گفت: به رفيقت بگو، من مي‏دانم كه وى نبى است، ولى با اين همه سلطنت و پادشاهيم را ترك نمي‏كنم.
راوى مي‏گويد: آنها هر روز يكشنبه به اطراف اسقف جمع مي‏شدند،  او براى شان خارج شده، صحبت مي‏نمود، و وعظ مي‏كرد، امّا اين بار چون روز يكشنبه فرا رسيد او بيرون نرفت و تا روز يكشنبه آينده در آنجا نشست. من نزد وى مي‏رفتم و او با من صحبت نموده و از من سئوال هايى مي كرد. هنگامي كه يكشنبه آينده فرارسيد، آنها براى وى انتظار كشيدند تا نزدشان بيرون شود ولى او نزد آنها بيرون نشد، و اين را بهانه آورد كه مريض مي‏باشد، و اين عمل را بارها تكرار نمود.
آنها كسى را نزدش فرستادند، كه يا براى ما بيرون مي‏شوى، و يا اينكه بر تو داخل شده و به قتلت مي‏رسانيم، چون ما تو را از ابتدايى كه همين عربى آمده است ناآشنا و دگرگون احساس مي‏كنيم. اسقف به من گفت: اين نامه را گرفته و براى رفيقت برده برايش از طرف من سلام بگو، و خبر بده كه من شهادت مي‏دهم: معبودى جز يك خدا نيست، و محمد رسول خداست، و من به وى ايمان آوردم، و او را تصديق نمودم، و از وى پيروى نمودم، و اينها اين عمل مرا زشت پنداشته‏اند، و تو آنچه را مي‏بينى برايش برسان. بعد از آن اسقف نزد آنها بيرون گرديد، و او را به قتل رسانيدند... و حديث را متذكّر شده. هيثمي (237و 236/8) مي‏گويد: در اين روايت ابراهيم بن اسماعيل بن يحيى آمده كه ضعيف است.
اين حديث را همچنين طبرانى از حديث دِحيه (رض) به اختصار روايت نموده و در آن يحيى بن عبدالحميد حِمّانى آمده، و وى، چنان كه هيثمي (306/5) گفته، ضعيف مي‏باشد. همچنين اين را ابونُعيم در الدلائل (ص121) به معناى آن به اختصار روايت نموده است. اين حديث را عبدان بن محمّد مروزى نيز از عبداللَّه بن شداد به مانند اين و تمامتر از روايت قبلى روايت كرده. وعبدان ازابن اسحاق از بعض اهل علم روايت نموده كه هرقل براى دِحيه (رض) گفت: واى بر تو! من به خدا سوگند، مي‏دانم كه رفيق تو نبى مرسل است، و او همان  كسى است كه ما انتظار وى را مي‏كشيديم و او را در كتاب خود مي‏يابيم، وليكن من از رومي‏ها بر جان‏خود ميترسم، و اگر اين هراس نمي‏بود از او پيروى مي‏كردم، ولى تو نزد ضَغَاطِر اسقف برو، و او را از قض