 اختصار روايت كرده اين چنين در الاصابه (169/1) آمده است.
اين حديث را ابن جرير از طريق ابن اسحاق از زيد بن ابى حبيب روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص عبداللَّه بن حُذافه (رض) رانزد كسرى بن هرمز پادشاه فارس فرستاد، و با وى نوشت:
(بِسْمِ‏ الله  الرَّحْمنِ الرَّحِيِم. مِنْ مُحَمَّد رَسُوْلِ‏ الله  اِلى كَسْرى عَظِيْمَ فَارس. سَلَامٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدَى وَ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُوْلِه، وَ شَهِدَ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّااللَّهُ وَ حْدَهُ لَا شَرِيْكَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُوْلُهُ وَ اَدْعُوْكَ بِدَعَاءِاللَّهِ، فَاِنِّىْ اَنَا رَسُوْل‏ الله  اِلَى النَّاسِ كَافَه لَاَنْذُرُ مَنْ كَاَن حَيَّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلَ عَلَى الكَافِرِيْن. فَاِنْ تُسْلَمْ تَسْلَمْ، وَ اِنْ اَبِيْتَ فَاِنَّ اِثْمَ الْمَجُوسِ عَلَيْكَ).
«به نام خداى بخشاينده مهربان. از محمّد رسول‏ الله  به كسرى بزرگ فارس. سلام بر كسى كه ازهدايت پيروى نمايد، و به خدا و رسولش ايمان آورد، و شهادت دهد كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك وجود ندارد، و محمّد بنده و رسول اوست، و من تو را به دعوت خدا دعوت مي‏كنم، چون من بدون ترديدى رسول خدا براى همه جهانيان هستم، تا كسانى را كه زنده‏اند بيم دهم و الزام حق بر كافران ثابت گردد. اگر اسلام بياورى سلامت مي‏مانى، و اگر ابا ورزيدى، بر تو گناه آتش پرستان است».
راوى مي‏گويد: هنگامي كه كسرى اين نامه راخواند پاره‏اش نموده گفت: اين را او در حالى كه غلام من است، برايم مي‏نويسد!! راوى مي‏افزايد: بعد از آن كسرى به باذام نوشت.... و آنچه را كه قبلاً از ابن اسحاق روايت شد متذكر شده، و در آن آمده، آن دو تن نزد پيامبر خدا ص وارد شدند، و ريش‏هاى خود را تراشيده و سبيل‏هاى خود را گذاشته بودند، پيامبر به طرف آنها نگاه كرده و آن را زشت دانسته، پرسيد: «واى بر شما، كى شما را به اين امر نموده است؟ آن دو گفتند: ما را سيدمان كسرى امر نموده، فرمود: «وليكن پروردگارم مرا امر نموده است تا ريشم را بگذارم و سبيل هايم را كوتاه نمايم». اين چنين در البدايه (269/4) آمده.
و طبرانى ازابى بكره (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامي كه پيامبر خدا ص مبعوث گرديد، كسرى براى حاكم خود در سرزمين يمن كه حاكميت عرب‏هاى ساكن آن نواحى را نيز به عهده داشت - و به او بادام گفته مي‏شد - نوشت: برايم خبر رسيده كه مردى از مناطق تو بروز نموده، و ادعاى نبوّت مي‏كند، به وى بگو: بايد ازين كار دست بردارد، و در غير اين صورت كسى را روانه خواهم نمود كه او و قومش را به قتل برساند. راوى مي‏گويد: فرستاده بادام نزد پيامبر خدا ص آمده و اين پيام را به وى رسانيد. پيامبر خدا ص در پاسخ فرمود: «اگر اين چيزى مي‏بود كه من آن را از نزد خود انجام ميدادم، باز مي‏ايستادم ولى خداوند عزوجل مرا مبعوث نموده است» فرستاده كسرى نزد پيامبر ص اقامت گزيد، پيامبر ص به او خبر داد: «پروردگارم كسرى را به قتل رسانيده است، و بعد از امروز كسرايى نخواهد بود، پروردگارم قيصر را به قتل رسانيده است. و بعد از امروز قيصرى نخواهد بود». راوى مي‏گويد: همان قاصد قول پيامبر ص را در همان ساعتى كه اين خبر را به او داد با روز  و ماه آن نوشت. و بعد به طرف بادام برگشت، و دريافت كه كسرى مرده، و قيصر نيز به قتل رسيده است. هيثمي (287/8) مي‏گويد رجاى وى، غير از كثيرابن زياد كه ثقه مي‏باشد همه رجال صحيح اند، احمد و بزار بخشى ازين را روايت كرده‏اند.
وبزار از دِحْيَه كلبى (رض) روايت نموده، كه گفت: مرا پيامبر خدا ص با نامه‏اى به نزد قيصر فرستاده.... و حديث را چنان كه در نامه پيامبر ص به قيصر گذشت متذكر شده، و در آخر آن آمده: بعد از آن دحيه نزد پيامبر خدا ص برگشت و فرستادگان حكام كسرى كه از طرف حاكمان وى بر صنعا، فرستاده شده بودند نزد پيامبر خدا ص حضور داشتند، كسرى براى حاكم صنعاء با تهديد و خشم چنين نوشته بود: مردى را كه از سرزمين تو ظهور كرده و مرا به دين خود و در صورت عدم قبول آن به پرداختن جزيه دعوت مي‏كند، كارش را از طرف من تمام كن، در غير اين صورت تو را خواهم كشت و با تو اين طور و آن طور خواهم نمود. حاكم صنعا چون اين نامه را دريافت، بيست و پنج تن را نزد پيامبر ص فرستاد، كه دحيه آنها را نزد پيامبر خدا ص دريافت. پيامبر ص چون پيام شان را دريافت، آنها را پانزده شب (بدون هيچ پاسخى) ترك نمود و چون پانزده شب سپرى شد دوباره نزد پيامبر خدا ص آمدند. هنگامي كه پيامبر ص آنها را ديد، ايشان را فراخوانده فرموده: «نزد صاحبتان (بادام) رفته به او بگوئيد: پروردگارم، بزرگ او را امشب به قتل رسانيده است» آن‏ها حركت نمودند و بادام را از قضيه‏اى كه اتفاق افتاده بود خبر دادند. بادام گفت: امشب را به ياد داشته باشيد، و پرسيد: اين را به من بگوييد: كه او را چگونه دريافتيد؟ گفتند: هيچ پادشاه را خوشبخت‏تر از وى نديده‏ايم، در ميان آنها مي‏رود، از چيزى نمي‏ترسد، محافظ و نگهبانى با خود ندارد و آنها هم صداهاى خود را نزد وى بلند نمي‏كنند. دحيه مي‏گويد: بعد از آن خبر آمد كه كسرى در همان شب به قتل رسيده است. هيثمي (309/5) مي‏گويد: درين روايت ابراهيم‏بن اسماعيل كه از پدرش نقل نموده آمده، و هر دوى شان ضعيف اند.
    
قول عمر (رض) درباره اسيران بدر
قول عمر (رض) در مشورت نمودن با اهل رأى گذشت: به خدا سوگند، من نظر و رأى ابوبكر را ندارم، بلكه بر آن هستم، كه فلان را به دست من بدهى - از خويشاوندان عمر - تا گردنش را بزنم، عقيل را به دست على بسپارى تا گردنش را بزند، و حمزه را بر فلان - برادرش - اجازه دهى كه گردنش را بزند، تا خداوند بداند كه در قلب‏هاى ما نرمى و مهربانى ومدارايى براى مشركين وجود ندارد. و همچنان قصه‏هاى انصار در قطع نمودن پيوندهاى جاهليت گذشت.
 
محبت پيامبر ص در ميان اصحابش  
سعدبن معاذ (رض) و محبت پيامبر ص
ابن اسحاق با استناد به عبد اللَّه  بن ابى بكر  روايت نموده، كه سعدبن معاذ (رض) گفت: اى نبى خدا، آيا برايت چادرى برپا نكنيم كه در آن با شى، و شترهاى سواريت را در آنجا برايت آماده كنيم، و بعد از آن با دشمن‏مان روبرو شويم. اگر خداوند (جل جلاله) به ما عزت داد، و بر دشمن پيروز گردانيد، اين همان چيزى است كه دوستش داريم، و اگر غير اين واقع شد، بر شترهاى خود بنشينى و به آن عده از اقوام بپيوندى كه در پشت سر هستند. چون اقوامى در عقب مانده‏اند، كه محبت ما با تو زيادتر ازمحبت آنان نيست، و اگر گمانمي‏نمودند كه تو با جنگى روبرومي‏شوى هرگز از تو تخلف نميورزيدند، و خداوند (جل جلاله) از تو به واسطه آنان حمايتمي‏كند، و آنان خيرخواهى تو رامى نمايند و با تو جهادمي‏كنند.
آن گاه پيامبر خدا ص وى را ستود و برايش دعاى خير نمود، و بعد از آن براى پيامبر خداص سايه‏بانى برپا شد و در آن قرار گرفت. 
 
قصه يك صحابى در محبت پيامبر ص و نزول آيه‏اى در اين باره
طبرانى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: مردى نزد 