د. اين چنين در الكنز (223/8) آمده است.
 
پندها و اندرزهاى عبداللَّه بن بُسر (رضى‏ اللَّه تعالى عنه)
بيهقى و ابن عساكر از عبداللَّه بن بسر (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: پرهيز گاران سرداران اند، علماء رهبران اند و مجالست شان عبادت است، بلكه اين عمل زيادت است، و شما در گذشت شب و روز قرار داريد، در اجل هايى كه كم مى‏شوند، و اعمالى كه حفظ مى‏گردند، توشه را آماده سازيد و چنان انگاريد كه شما در معاد قرار داريد. اين چنين در الكنز (224/8) آمده است.
 
باب هجدهم
تأييدات و مددهاى غيبى براى اصحاب
 
چگونه پيامبر ص و يارانش به تأييدات و مددهاى غيبى مدد مى‏شدند و تأييد مى‏گرديدند، البته آن هم به سبب آن كه اسباب مادى را ترك نمودند، و به اسباب روحانى دست يازيدند و چنگ زدند، و هدف و تلاش اصحاب (رضى‏اللَّه عنهم) چون هدف و تلاش پيامبر ص در هدايت اقوام و دعوت ايشان بود، و در دعوت و جهاد متصف به اخلاق و شمايل پيامبر ص بودند.
 
مدد ملائك  امداد اصحاب با ملائك در روز بدر
بيهقى از سهل بن سعد روايت نموده، كه گفت: ابواسيد (رض) بعد از اين كه بينايى اش را از دست داده بود، گفت: اى برادر زاده‏ام، به خدا سوگند، اگر من و تو در بدر مى‏بوديم، و خداوند بينايى ام را دوباره بر مى‏گردانيد، من همان دره‏اى را برايت نشان مى‏دادم، كه ملائك از آن جا بدون شك و ترديد به سوى مان بيرون گرديدند. اين چنين نزد ابن اسحاق و در البدايه (280/3) آمده. و طبرانى اين را از سهل بن سعد به مثل آن روايت كرده است. هيثمى (84/6) مى‏ گويد: در اين سلامه بن روح آمده، ابن حبان وى را ثقه دانسته، و غير وى او را به سبب غفلتى كه در اوست ضعيف دانسته‏اند.
و طبرانى از عروه روايت نموده، كه گفت: جبريل عليه السلام روز بدر به شكل زبيربن عوام در حاليكه دستار زرد بر سر داشت و يك گوشه‏اش را بر رويش بسته بود پايين گرديد. هيثمى (84/6) مى‏گويد: اين مرسل و صحيح الاسناد است.
و حاكم (361/3) از عباد بن عبداللَّه بن زبير (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: زبير بن عوام روز بدر دستار زردى بر سر داشت، و يك گوشه‏اش را بر رويش بسته بود، و ملائك هم كه نازل شدند دستارهاى زرد بر سر داشتند. طبرانى اين را از اسامه بن عمير به معناى آن روايت كرده است، و ابن عساكر از عبداللَّه بن زبير مانند آن را، چنانكه در الكنز (268/5) آمده، روايت نموده است.
و ابونعيم در الدلائل (ص170) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: علامه ملائك در روز بدر، دستارهاى سفيد بود، كه [اطراف] آن‏ها را بر پشت‏هاى شان آويخته بودند، و در روز حنين دستارهاى سبز بود. ملائك فقط در روز بدر جنگيدند، در ديگر وقت‏ها عدد را اضافه مى‏نمودند و مدد مى‏كردند، ولى نمى‏زدند.
و ابن اسحاق از عكرمه روايت نموده، كه گفت: ابورافع مولاى رسول خدا ص گفت: من غلام عباس بن عبدالمطلب بودم، و اسلام در خانواده ما داخل گرديده بود، عباس اسلام آورده بود، ام الفضل اسلام آورده بود و من هم اسلام آورده بودم، و عباس از قومش مى‏ترسيد، و مخالفت شان را بد مى‏ديد، و به همين علت اسلامش را كتمان مى‏نمود، وى مال زيادى داشت و در ميان قومش پراكنده بود. ابولهب از بدر تخلف نموده بود، و به عوض خود عاص بن هشام بن مغيره را فرستاده بود، و آنان همينطور كرده بودند، هر كسى تخلف ورزيده بود، به عوض خود مرد ديگرى را فرستاده بود. هنگامى كه خبر در هم شكستن و مردن قريش در بدر برايش رسيد، خداوند ذليل و رسوايش ساخت، و ما در نفس‏هاى خويش احساس قوت و عزت نموديم. مى‏گويد: من مرد ضعيفى بودم، كاسه‏هاى چوبى مى‏ساختم، و آن‏ها را در اطاق چاه زمزم مى‏تراشيدم. به خدا سوگند، من در آن نشسته بودم و كاسه هايم را مى‏تراشيدم و ام الفضل هم نزدم نشسته بود، و خبرى كه براى ما رسيده بود، خوشحال مان گردانيده بود. ناگهان ابولهب آمد، و گام‏هايش متكبرانه برمى‏داشت، تا اين كه بر سر طناب‏هاى پرده اطاق نشست، و پشتش به سوى من بود، در حالى كه وى نشسته بود، ناگهان مردم گفتند: ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب - ابن هشام مى‏گويد: و نام ابوسفيان مغيره است - آمد. مى‏افزايد: آن گاه ابولهب گفت: به شتاب نزد من بيا، چون سوگند به جانم خبر نزد توست. مى‏گويد: وى نزد ابولهب نشست، و مردم بالاى سرش ايستاده بودند، گفت: اى برادر زاده‏ام، برايم خبر بده كه وضع مردم چگونه بود؟ گفت: به خدا سوگند، به مجردى كه ما با قوم روبرو شديم، شانه‏هاى خود را براى‏شان بخشيديم، هرگونه كه خواستند ما را به قتل رسانيدند، و هرگونه كه خواستند اسيرمان كردند؟ به خدا سوگند، على رغم آن مردم را ملامت نمى‏كنم. با مردان سفيدى در ميان آسمان و زمين روبرو شديم، كه بر اسبان ابلق سوار بودند، به خدا سوگند، چيزى را باقى نمى‏گذاشتند و چيزى در مقابل شان ايستاده نمى‏توانست. ابورافع مى‏گويد: من پرده اطاق را با دست خود بلند نمودم و گفتم: به خدا سوگند، آنان ملائك بوده‏اند. مى‏گويد: آن گاه ابولهب دستش را بلند نمود، و به آن خيلى محكم بر رويم زد. مى‏افزايد: من در مقابلش برخاستم، وى مرا بلند نمود و بر زمين زد، بعد از آن بر من نشست و مى‏زد، و من مرد ضعيف و ناتوانى بودم. در اين موقع ام الفضل به سوى پايه‏اى از پايه‏هاى اطاق بلند شد، و آن را گرفته ضربه محكمى بر وى وارد آورد، و سرش را شديداً زخمى ساخت و گفت: اين كه آقايش از وى دور شده، ضعيفش دانستى؟ و او ذليلانه برخاست و روى گردانيد، به خدا سوگند، فقط هفت شب ديگر زنده بود، و خداوند وى را در عدسه  دچار نمود، و به قتلش رسانيد.
يونس از ابن اسحاق افزوده است: بعد پسرانش او را بعد از مردنش سه روز دفن نكردند، تا اين كه بوى گرفت، و قريش از آن عدسه چنان مى‏ترسيدند، كه از طاعون مى‏ترسيدند، و تا آن وقت بدون دفن ماند كه مردى از قريش براى آنان گفت: واى بر شما! آيا حيا نمى‏كنيد، پدرتان در خانه تان بوى گرفته است، و دفنش نمى‏كنيد؟ پسرانش گفتند: ما از سرايت اين زخم مى‏ترسيم، گفت: حركت كنيد، من همراه تان در دفن وى كمك مى‏كنم. به خدا سوگند، او را فقط با پاشيدن و انداختن آب از دورغسل دادند، و برايش نزديك نمى‏گرديدند، بعد وى را به طرف بالاى مكه بردند، و بر ديوارى تكيه دادند، و بعد از آن بالايش سنگ انداختند. اين چنين در البدايه (308/3) آمده است. و ابن سعد اين را در طبقات خود (73/4) و حاكم در مستدركش (321/3) از طريق ابن اسحاق به مانند آن و به طولش روايت كرده‏اند. و اين را هم چنان طبرانى و بزار از ابورافع به طول آن روايت نموده‏اند. هيثمى (89/6) مى‏گويد: در اسناد آن حسين بن عبداللَّه بن عبيداللَّه آمده، ابوحاتم و غير وى او را ثقه دانسته‏اند، و يك جماعتى ضعيفش دانسته‏اند، و بقيه رجال آن ثقه‏اند.
و حاكم (322/3) همچنان از طريق يونس از ابن اسحاق از حسين بن عبداللَّه از عكرمه از ابن عباس از ابورافع مانند آن را روايت كرده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص170) از عكرمه از ابورافع به اختصار روايت نموده است.
 
سران قريش و اندا