ايت نموده... و آن را به شكل طولانى متذكر شده.
عرباض بن ساريه و ديدن ملكى در مسجد دمشق
طبرانى از عروه بن رويم از عرباض بن ساريه (رض) روايت نموده - وى شيخ بزرگى از اصحاب رسول خدا ص بود، و دوست مى‏داشت كه وفات نمايد، وى دعا مى‏نمود: بار خدايا، عمرم زياد شده، استخوانم نرم گرديده است، بنابراين مرا به سوى خود قبض گردان - كه مى‏گويد: در حالى كه من روزى در مسجد دمشق قرار داشتم، ناگهان با جوانى برخوردم كه از زيباترين مردان بود، و قطيفه سبز بر دوش داشت، گفت: اين چه دعا است، كه به آن دعا مى‏كنى؟ گفتم: اى برادر زاده‏ام، چگونه دعا كنم؟ گفت: بگو: (اللهم حَسِّنِ العمل، و بَلِّغِ الأجل)، ترجمه: «بار خدايا، عمل را نيكو گردان، و اجل را برسان»، گفتم :تو كيستى، خداوند رحمتت كند؟ گفت: من ريبائيل هستم، كسى كه اندوه را از قلب‏هاى مؤمنان مى‏كشد. هيثمى (184/10) مى‏گويد: عروه را بيشتر از يك تن ثقه دانسته‏اند، و سعيدبن مقلاص را نشناختم، و بقيه رجال آن رجال صحيح اند. 
سلام ملائك بر اصحاب و مصافحه شان با آنان
حاكم (472/3) از مطرف بن عبداللَّه از عمران بن حُصين (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه وى گفت: اى مطرف بدان، كه ملائك بر من و نزديك سرم، در خانه و جلو دروازه حجر  سلام مى‏دادند، هنگامى كه داغ گذاشتم آن حالت از ميان رفت، و وقتى تندرست گرديد، همراهش صحبت نمودم. وى گفت: اى مطرف، بدان، آنچه را گم نموده بودم برايم برگشته است، اى مطرف اين را از من تا مردنم پوشيده نگه دار.
و نزد ابن سعد (289/4) از مطرف روايت است كه گفت: عمران بن حصين (رضى‏اللَّه عنهما) برايم گفت: آيا مى‏دانى، برايم سلام داده مى‏شد، وقتى داغ گذاشتم سلام دادن قطع گرديد، گفتم: آيا سلام از طرف سرت برايت مى‏آمد يا از طرف پاهايت؟ گفت: نه، بلكه از طرف سرم مى‏آمد، گفتم: من برين باورم، كه تا برگشتن آن نمى‏ميرى، بعد از مدتى وى برايم گفت: آيا دانستى كه سلام دادن برايم برگشته است؟ مى‏گويد: جز اندكى درنگ ننموده بود، كه درگذشت. و ابن سعد (288/4) از قتاده روايت نموده كه: ملائك با عمران بن حصين مصافحه مى‏نمودند، تا اين كه داغ گذاشت و آنان كناره‏گيرى نمودند.
 
صحبت با ملائك
ابونعيم در الحليه (204/1) از سلم بن عطيه اسدى روايت نموده، كه گفت: سلمان (رض) نزد مردى در حالى داخل گرديد، كه در حالت نزع قرار داشت، گفت: اى فرشته، بر وى رحم و مهربانى كن، مى‏ گويد: آن مرد مى‏ گفت: فرشته پاسخ داد: من بر هر مؤمن مهربان هستم.
 
شنيدن كلام ملائك
ابن ابى الدنيا در كتاب الذكر از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: ابى بن كعب (رض) گفت: وارد مسجد مى‏ شوم، نماز مى‏ گزارم و خداوند را به حمد و ستايش هايى مى‏ ستايم، كه هيچ كسى وى را به آن نستوده است. هنگامى كه نماز خواند و نشست كه خداوند را بستايد و بر وى ثنا گويد، ناگهان از عقبش صداى بلندى را شنيد كه مى‏گفت: (اللهم لك الحمد كله، و لك الملك كله، و بيدك الخير كله، وإليك يرجع الأمر كله، علانيته و سره، لك الحمد، إنك على كل شي‏ء قدير، اغفر  لي ما مضي من ذنوبي، و اعصمني فيما بقي من عمري، و ارزقني أعمالاً زاكية ترضي بها عني، و تب عليَّ). ترجمه: «بار خدايا، همه ستايش تو راست، و همه پادشاهى از آن توست، و همه خير به دست توست، و همه كارها به سوى تو بر مى‏گردد، آشكار و پنهانش، ستايش از آن توست، تو بر هر چيز توانا و قادر هستى، گناهان گذشته‏ام را برايم ببخش، و در ما بقيه عمرم نگاهم دار، و اعمال پاك نصيبم فرما، تا به آن از من راضى شوى، و توبه‏ام را بپذير». بعد از آن وى نزد رسول خدا ص آمد و برايش آن قصه را باز گفت، فرمود: «وى جبريل عليه السلام بود». اين چنين در الترغيب (101/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2684.txt">صحبت ملائك به زبان اصحاب  صحبت ملائك به زبان عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:2685.txt">حرف زدن ملائك به زبان ابو مفزّر در محاصره بهرسير</a><a class="text" href="w:text:2686.txt">نزول ملائك هنگام قرآن خواندن آنان </a><a class="text" href="w:text:2687.txt">ملائك و به عهده گرفتن غسل دادن جنازه‏هاى ايشان   ملائك و غسل دادن حنظله شهيد (رض)</a><a class="text" href="w:text:2688.txt">ملائك و غسل دادن سعدبن معاذ</a><a class="text" href="w:text:2689.txt">ملائك و اكرام و عزت جنازه‏هاى ايشان  </a><a class="text" href="w:text:2690.txt">عزت و اكرام شان براى سعدبن معاذ </a><a class="text" href="w:text:2691.txt">رعب و وحشت در قلب هاى دشمنان  </a><a class="text" href="w:text:2692.txt">رعب و وحشت مشركان در روز حنين</a><a class="text" href="w:text:2693.txt">گرفتِ دشمنان   باز نگه داشته شدن سراقه بن مالك از پيامبر ص و همراهش در هجرت</a></body></html>صحبت ملائك به زبان اصحاب  صحبت ملائك به زبان عمر (رض)
طبرانى در الأوسط از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «كسى كه عمر را بد ببيند مرا بد ديده است، و كسى عمر كه را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است. خداوند در شام عرفه به مردم به صورت عموم افتخار نمود، و به عمر به صورت خاص افتخار كرد، و خداوند هر نبيى راكه فرستاده، در امتش صاحب الهامى وجود داشته، و اگر در امت من يكى از آنان باشد، وى عمر است». گفتند: اى رسول خدا، چگونه صاحب الهام است؟ گفت: ملائك به زبان وى صحبت مى‏ كنند. هيثمى (69/9) مى‏گويد: در اين روايت ابوسعيد خادم حسن بصرى آمده، و او را نشناختم، و بقيه رجال آن ثقه‏اند.
 
حرف زدن ملائك به زبان ابو مفزّر در محاصره بهرسير
ابن جرير در تاريخش (118/3) از انس به حليس روايت نموده، كه گفت: در حالى كه ما بهرسير را بعد از تجمع آنان و شكست شان محاصره نموده بوديم، فرستاده‏اى براى ما ظاهر گرديد و گفت: پادشاه براى تان مى‏گويد: آيا مى‏خواهيد كه صلح نماييد، و مناطقى كه از دجله به ما نزديك است و كوه ما براى ما باشد، و مناطقى كه از دجله به شما نزديك است، تا به كوه تان براى شما باشد؟ آيا سير نشده‏ايد - خداوند شكم‏هاى تان را سير نكند -؟ از ميان مردم، ابومفزر اسود بن قطبه سبقت جست، و خداوند سخنى را به زبانش آورد، كه نه خودش آن را مى‏دانست، و نه ما، آن گاه آن مرد برگشت، و آنان را ديديم كه به سوى مدائن مى‏رفتند، گفتيم: اى ابومفزر براى وى چه گفتى؟ گفت: سوگند به ذاتى كه محمد را به حق مبعوث نموده است، همينقدر احساس نمودم كه آرامشى فرايم گرفت، و اميدوارم، چيزى به زبانم آورده شده باشد، كه خير باشد، و مردم پى هم آمدند و از وى مى‏پرسيدند، حتى كه اين را سعد شنيد و نزد ما آمد و گفت: اى ابومفزر چه گفتى؟ به خدا سوگند، آنان در حال گريزاند!! و وى مانند همان حرفش را كه براى ما گفته بود، به او نيز يادآور گرديد، بعد از آن سعد در ميان مردم ندا در داد، و براى جنگ در مقابل دشمن همراه به مسلمانان شتافت، اين در حالى بود كه منجنيق‏هاى ما بر آنان پرتاب مى‏گرديد، در شهر هيچ كسى آشكار نگرديد، و كسى هم جز يك مرد به سوى ما بيرون نشد، آن مرد هم امان خواست، و برايش امان داديم، همان مرد گفت: احدى در شهر باقى نمانده است، شما را چه از ورود به آن باز مى‏دارد. آن گاه مردان از ديوا