او گفت: تو را چه آگاه ساخت كه يونس بن متى كيست؟ پيامبر خدا ص فرمود: «او برادرام است، وى نبى بود و من نيز نبى هستم». آن گه عداس خود را بر رسول خدا ص انداخت و شروع به بوسيدن سر، دستان و قدم هايش نمود. ميگويد: پسران ربيعه به يكديگر ميگفتند: غلامت را بر تو فاسد گردانيد!! هنگامى كه عداس آمد آنها به او گفتد: واى بر تو اى عداس، تو را چه شده كه سر، دستان و قدم‏هاى اين مرد را ميبوسى؟! عداس پاسخ داد: اى آقايم، در زمين هيچ چيزى بهتر از اين نيست، وى چيزى را به من خبر داد كه جز نبى، ديگرى آن را نميداند. آن دو به وى گفتند: واى بر تو اى عداس!! او تو را از دينت منحرف نكند، چون دين تو از دين وى بهتر است. اين چنين در البدايه  (135/3) آمده، و سليمان تيمى در سيرت خود متذكر شده كه: وى به رسول خدا ص گفت: گواهى ميدهم كه تو بنده و رسول خدا هستى. اين چنين در الاصابه  (466/2) آمده، و او را ازجمله اصحاب ذكر نموده است.
 و ابن مردويه از عائشه (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر فرمود: اگر من و پيامبر خدا ص را هنگامى كه كه به غار 0ثور) رفتيم ميديدى، از قدمهاى رسول خدا ص خون ميريخت و قدمهاى من چون سنگ گرديده بودند. عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) ميفرمايد: رسول خدا ص پابرهنه گشتن را عادت نداشت. اين چنين دركنز العمال (329/8) آمده.
 
صحبت نمودن گرگ با شبانى، و رسانيدن خبر پيامبر ص برايش
احمد از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه گفت: گرگ بر گوسفندى حمله نمود و گرفتش، شبان در طلب آن بيرون گرديد، و گوسفند را از نزدش پس گرفت، آن گاه گرگ بر دم خود بنشست و گفت: آيا از خدا نمى‏ ترسى؟ رزقى را از نزدم پس مى‏ گيرى كه خداوند برايم عنايت فرموده است، شبان گفت: شگفتا، گرگ با من با كلام انسان صحبت مى‏ كند!! گرگ گفت: آيا تو را به شگفت انگيزتر از آن خبر ندهم، محمد ص در يثرب است، مردم را از خبرهايى مى‏ آگاهاند كه گذشته است، مى‏افزايد: آن گاه شبان با حركت دادن گوسفندانش به راه افتاد، تا اينكه وارد مدينه گرديد، و گوسفندان را در يكى از بخش‏هاى مدينه توقف داد، و نزد رسول خدا ص آمد، و از واقعه برايش خبر داد، آن گاه رسول خدا ص امر نمود، و صدا گرديد: (الصلاه جامعه)، بعد از آن بيرون شد، و براى شبان گفت: «براى شان خبر بده»، و او براى شان خبر داد، رسول خدا ص گفت: «راست گفت، سوگند به ذاتى كه جان محمد در دست اوست، تا وقتى كه درندگان با انسان‏ها صحبت نكنند، و با انسان رشته تازيانه‏اش و بند كفشش صحبت نكند، و رانش وى را از آنچه خانواده‏اش بعد از وى انجام داده است خبر ندهد قيامت برپا نمى‏شود». اين اسنادى است به شرط صحيح، و بيهقى هم آن را صحيح دانسته، و جز ترمذى روايتش نكرده، آن هم از اين قولش: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست...» تا آخرش. بعد از آن گفته: اين حديث حسن و غريب و صحيح است. اين چنين در البدايه (143/6) آمده است. و براى حديث طريق ديگرى هم نزد احمد، بيهقى، حاكم و ابونعيم هست. و احمد اين را از ابوهريره (رض) و ابونعيم از انس (رض) و بيهقى از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت كرده‏اند، چنانكه ابن كثير در البدايه (145 144/6) آن را شرح داده است. و قاضى عياض درباره صحبت گرگ سخن گفته، و از ابوهريره و ابوسعيد و اهبان بن اوس (رضی الله عنهم) متذكر شده، و افزوده،  كه از وى به نام )مكلم الذئب(، «كسى كه گرگ همراهش صحبت نموده»، ياد مى‏شد، قاضى عياض مى‏گويد: و ابن وهب روايت نموده، كه مثل اين قصه براى ابوسفيان بن حرب و صفوان بن اميه نيز با گرگى اتفاق افتاده بود، آن دو گرگى را يافتند كه آهويى را دنبال مى‏كند، و آن آهو داخل حرم گرديد، گرگ از دنبال وى برگشت، و آن دو از آن تعجب كردند، گرگ گفت: شگفت انگيزتر از اين آن است، كه محمدبن عبداللَّه در مدينه شما را به سوى جنت دعوت مى‏كند، و شما وى را به سوى آتش دعوت مى‏نماييد. ابوسفيان گفت: سوگند به لات و عزى، اگر اين را در مكه متذكر شوى، اهلش آن را ترك خواهند گفت: اين چنين در البدايه (146/6) آمده است.
 
مسخر ساختن بحرها براى شان  
تسخير نيل مصر براى عمر (رض)
ابن عبدالحكم در فتوح مصر، ابوالشيخ در العظمة و ابن عساكر از قيس بن حجاج از كسى كه براى وى حديث بيان نموده، روايت كرده‏اند كه گفت: هنگامى كه عمروبن العاص (رض) مصر را فتح نمود، وقتى كه بؤنه از ماه‏هاى عجم  داخل گرديد اهل آن ديار نزدش آمدند، و برايش گفتند: اى امير، اين نيل ما سنتى دارد، كه بدون آن جريان پيدا نمى‏كند، براى شان گفت: و آن چيست؟ گفتند: وقتى دوازده شب از اين ماه سپرى گردد، به سوى دوشيزه جوانى كه نزد پدر و مادرش باشد روى مى‏آوريم، و والدينش را راضى مى‏گردانيم، بهترين زيورات و لباس را بر تنش مى‏كنيم، و بعد از آن او را در اين نيل مى‏اندازيم، آن گاه عمرو براى شان گفت: اين امر در اسلام نمى‏باشد، چون اسلام ماقبل خود را منهدم مى‏سازد، بعد آنان ماه‏هاى بؤنه، ابيب و مسرى  را درنگ نمودند ولى نيل جارى نشد، نه كم و نه زياد، حتى كه تصميم كوچ نمودن را گرفتند، هنگامى كه عمرو اين حالت را ديد، اين موضوع را براى عمربن الخطاب (رض) نوشت، عمر برايش نوشت، تو به حق رسيده‏اى، به راستى اسلام ماقبل خود را منهدم مى‏سازد، و من برايت نامه كوچكى روان نموده‏ام، چون نامه‏ام برايت رسيد، آن را داخل نيل بينداز، هنگامى كه نامه براى عمرو رسيد، آن نامه كوچك را گشود، كه در آن چنين نوشته بود:
(من عبداللَّه عمر أميرالمؤمنين إلى نيل أهل مصر: أما بعد: فإن كنت تجري من قبلك فلاتجر، و إن كان الواحد القهار يجريك: فنسال‏اللَّه الواحد القهار أن يجريك).
ترجمه: «از طرف بنده خدا عمر اميرالمؤمنين، براى نيل اهل مصر: اما بعد: اگر از طرف خودت جارى مى‏شدى، جارى مشو، و اگر خداوند يكتا و قهار جاريت مى‏ساخت، ما از همان خداوند يكتا و قهار مى‏خواهيم كه تو را جارى بسازد».
آن گاه عمرو نامه را يك روز قبل از روز صليب در نيل انداخت، در فرصتى كه اهل مصر، براى كوچ كردن از آن آماده شده بودند، زيرا ضرورت آنان در مصر بدون نيل پوره (تكميل) نمى‏شد، بعد در روز صليب در حالى صبح كردند كه خداوند آن را با ارتفاع شانزده گز جارى گردانيده بود، و آن سنت بد را از اهل مصر قطع ساخت. اين چنين در منتخب الكنز (380/4) آمده است. و حافظ ابوالقاسم لألكائى طبرى اين را در كتاب السنة از قيس بن حجاج به مثل آن، چنانكه در تفسير ابن كثير (464/3) آمده، روايت كرده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2763.txt">تسخير بحر براى ابوريحانه (رض)</a><a class="text" href="w:text:2764.txt">تسخير بحر براى علاء بن حضرمى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2765.txt">تسخير دجله براى مسلمانان در فتح مدائن</a><a class="text" href="w:text:2766.txt">اطاعت آتش از آنان  اطاعت آتش از تميم دارى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2767.txt">روشنى براى شان  روشنى براى حسن و حسين (رضى‏ اللَّه عنهما)</a><a class="text" href="w:text:2768.txt">روشنايى شاخه  خرما براى قتاده بن نعمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:2769.txt">روشنايى براى اُسَيْدبن حُضَير و عَبّادبن بِشْر</a><a class="text" href="w:text:2770.txt"