ود - گفت: چه شما را باز مى‏دارد، كه به سوى اين دشمنان عبور نماييد؟ همين بحر؟ - يعنى دجله - ،
[و ما كان لنفس أن تموت إلّا بإذن‏اللَّه كتاباً مؤجلاً] (آل عمران:145)
ترجمه: «هر نفسى به اجازه خدا مى‏ميرد، و آن هم در يك وقت معين، كه نوشته شده است».
و بعد از آن اسبش را داخل دجله نمود، هنگامى كه وارد گرديد، مردم همه داخل شدند. وقتى دشمن ديدشان، گفتند: ديوها آمدند، بعد فرار نمودند. اين چنين در تفسير ابن كثير (410/1) آمده است. و نزد ابونعيم در الدلائل (ص210) از حبيب بن صهبان ابومالك روايت است كه گفت: هنگامى كه مسلمانان در روز مدائن از دجله عبور نمودند و اهل فارس ديدند كه آنان عبور مى‏كنند، به فارسى مى‏گفتند: ديوها آمد، و براى يكديگر خود گفتند: شما به خدا سوگند، همراه انسان نمى‏جنگيد، بلكه با جن مى‏جنگيد، و شكست خوردند. ابن جرير در تاريخش (123/3) از حبيب مانند اين را روايت كرده است. و بيهقى اين را از اعمش از بعضى يارانش، چنانكه در البدايه (155/6) آمده، روايت كرده، وى مى‏گويد: به دجله در حالى رسيديم كه آب زياد بود، و عجم‏ها در پشت آن قرار داشتند. آن گاه مردى از مسلمانان گفت: به نام خدا، و با اسبش داخل گرديد، و بر آب بلند شد، آن گاه مردم گفتند: به نام خدا، و وارد گرديدند، و بر آب بلند شدند. در اين اثناء عجم‏ها به سوى شان نگاه نمودند، و گفتند: ديوها، ديوها، و باز به جهت و طرف خويش فرار كردند.
 
اطاعت آتش از آنان  اطاعت آتش از تميم دارى (رض)
ابونعيم در الدلائل (ص212) از معاويه بن حرمل روايت نموده، كه گفت: به مدينه آمدم، و تميم دارى (رض) مرا به طعام خود برد، و خيلى زياد خوردم، ولى از شدت گرسنگى سير نشدم، چون سه روز در مسجد اقامت نموده بودم و چيزى نخورده بودم. ناگهان روزى كه ما نيز در آنجا بوديم آتشى در حره بيرون گرديد، و عمر نزد تميم (رضى‏اللَّه عنهما) آمد و گفت: به سوى اين آتش برخيز، گفت: اى اميرالمؤمنين، من كيستم؟ و من چيستم؟ ولى بر وى تا آن وقت اصرار ورزيد، كه همراهش برخاست. مى‏گويد: من دنبال شان نمودم، آن دو به سوى آتش پيش رفتند. مى‏گويد: او شروع نمود و آتش را اينطور با دستش جمع مى‏نمود، تا اين كه آتش داخل دره گرديد، و تميم از دنبالش داخل شد، و عمر (رض) مى‏گفت: كسى كه ديده است، چون كسى نيست كه نديده!! و بيهقى اين را از معاويه بن حرمل روايت نموده، كه  گفت: آتشى در حره بيرون گرديد، و مانند آن را متذكر شده، چنانكه در البدايه (153/6) آمده است.
و بغوى از معاويه بن حرمل روايت نموده، كه گفت: نزد عمر (رض) آمدم و گفتم: اى امير المؤمنين، قبل از اين كه دستگير شوم توبه نموده‏ام، گفت: تو كيستى؟ گفتم: معاويه بن حرمل داماد مسيلمه، گفت: برو و نزد بهترين اهل مدينه پايين شو، مى‏گويد: نزد تميم دارى پايين گرديدم و در حاليكه با هم صحبت مى‏كرديم، ناگهان آتشى در حره بيرون گرديد، آنگه عمر نزد تميم آمد و گفت: اى تميم بيرون شو، گفت: من چيستم؟ نمى‏ترسى كه رازم افشاء گردد؟ وى نفس خود را خرد شمرد، و بعد از آن برخاست و جمعش نمود، تا اين كه داخل همان دروازه‏اى نمودش كه از آن بيرون شده بود، و بعد از آن از دنبال آن داخل گرديد، و باز بيرون شد، و آن آتش برايش ضررى نرسانيد. اين چنين در الإصابه (497/3) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص212) از ضمره از مرزوق به شكل مختصر روايت نموده، و در روايت وى آمده: عمر (رض) برايش گفت: براى مثل اين، تو را نگه مى‏داشتيم اى ابورقيّه.
 
روشنى براى شان  روشنى براى حسن و حسين (رضى‏ اللَّه عنهما)
احمد از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص نماز خفتن را مى‏خوانديم، وقتى كه سجده مى‏نمود، حسن و حسين (رضى‏اللَّه عنهما) بر پشتش مى‏جستند، و وقتى كه سرش را بلند مى‏نمود، آنان را از پشتش به مهربانى مى‏گرفت و پايين مى‏گذاشت. باز وقتى دوباره بر مى‏گشت، آنان نيز عودت مى‏كردند، وقتى كه نمازش را تمام نمود، آن دو را بر ران هايش نشانيد. مى‏گويد: من به سويش برخاستم و گفتم: اى رسول خدا، من اينان را برگردانم؟ آن  گاه برقى درخشيد، و رسول خدا ص براى شان گفت: «نزد مادرتان برويد»، مى‏گويد: و روشنى آن تا وقتى باقى ماند كه آنان نزد مادر شان داخل گرديدند. هيثمى (181/9) مى‏گويد: اين را احمد و بزار به اختصار روايت كرده‏اند، و بزار گفته: در يك شب خيلى‏ها تاريك. و رجال احمد ثقه‏اند. و بيهقى اين را از ابوهريره به مثل آن روايت نموده، چنانكه در البدايه (152/6) آمده است.
و ابونعيم در الدلائل (ص205) از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: حسن (رض) در يك شب تاريك نزد پيامبر ص بود، رسول خدا ص وى را خيلى‏ها دوست مى‏داشت، حسن گفت: آيا نزد مادرم بروم؟ گفتم: اى رسول خدا، همراهش بروم؟ گفت: «نخير»، آن گاه برقى از آسمان آمد، و او در روشنايى آن رفت تا اين كه نزد مادرش رسيد.
 
روشنايى شاخه  خرما براى قتاده بن نعمان (رض)
احمد در يك حديث طويل در قصه ساعت جمعه از ابوسعيد (رض) روايت نموده، كه گفت: بعد در همان شب آسمان ابرآلود و پرباد شد، و هنگامى كه پيامبر ص براى نماز خفتن بيرون گرديد، برقى درخشيد، و پيامبر ص قتاده بن نعمان (رض) را ديد و گفت: «اى قتاده چه تو را در اين شب به راه انداخته است؟» گفت: اى رسول خدا، دانستم كه شركت كنندگان نماز اندك اند، بنابراين خواستم در آن حاضر شوم، گفت: «وقتى كه نماز را خواندى، باش تا من نزدت بيايم»، هنگامى كه وى از نماز برگشت، شاخه خرما را برايش داد و گفت: «اين را بگير، ده گز پيش رويت و ده گز پشت سرت را روشن خواهد ساخت، و وقتى داخل خانه شدى و سياهيى را در زاويه خانه ديدى، قبل از اينكه سخن بگويى بزنش، چون وى شيطان است». هيثمى (167/2) مى‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و بزار مثل آن را روايت كرده، و رجال آن دو رجال صحيح اند. و طبرانى اين را در الكبير از قتاده، چنانكه در المجمع (40/2) آمده، روايت كرده است، و در روايت وى آمده: برايم شاخه درخت خرما را داد و گفت: «شيطان بعد از تو در خانواده ات جاى گزين شده است، اين شاخه درخت خرما را گرفته ببر، و آن را تا رسيدن به خانه‏ات در دست داشته باش، بعد شيطان را از كنج خانه بگير و با اين شاخه درخت خرما وى را بزن»، از مسجد بيرون شدم، و شاخه درخت خرما روشنيى چون نور شمع از خود نشان داد، و من در روشنايى آن حركت نمودم، تا اين كه به خانواده‏ام آمدم، و آنان را دريافتم كه خوابيده‏اند، در كنج نظر افكندم، و ديدم كه در آنجا خار پشتى قرار دارد، بعد وى را با همان شاخه درخت خرما زدم و بيرون گرديد. هيثمى مى‏گويد: رجالش ثقه دانسته شده‏اند.
 
روشنايى براى اُسَيْدبن حُضَير و عَبّادبن بِشْر
بخارى از انس (رض) روايت نموده كه: دو تن از اصحاب پيامبر ص از نزد رسول خدا ص بيرون گرديدند، و همراه شان مثل دو چراغ در پيش روى شان بود. هنگامى كه جدا شدند، همراه هر يكى از آنان چراغى بود، تا اين كه به خانواده شان رسيدند.
و نزد عبدالرزاق از انس روايت است، كه اسيدبن حضير انصارى (رضى‏اللَّه عنهما) و مرد ديگرى از انصار ن