بر ص رفتند و هر كسى اميدوار بود كه بيرق به او داده خواهد شد، پيامبر ص پرسيد: «على بن ابى طالب كجاست؟»، گفتند: اى پيامبر خدا ص وى از چشم‏هاى خود شكايت دارد. راوى گويد: پيامبر ص كسى را دنبال وى فرستاد و او آمد، پيامبر ص لعاب دهن خود را در چشم‏هاى وى انداخت و برايش دعا نمود، چشم‏هاى وى بهبودى يافت، گويى كه هيچ دردى نداشت. سپس پيامبر ص بيرق را به او سپرد. حضرت على (رض) استفسار نمود: اى پيامبر خدا، با آنها تا آن وقت بجنگم كه چون ما گردند، پيامبر خدا ص فرمود: «به آهستگى حركت نما، تا اين كه در ميدان آنها فرود آيى، بعد از آن، آنها را به سوى اسلام دعوت كن، و آنها را از حقوق خداوند تعالى كه در صورت اسلام آوردن برايشان واجب مي‏گردد باخبر ساز. به خدا سوگند، اين كه خداوند يك مرد را توسط تو هدايت نمايد، از اين كه همه شترهاى سرخ رنگ  برايت باشد بهتر است». مسلم مانند اين را در (279/2) روايت كرده است.

ابتلا و آزمايش مسلمانان و خارج شدن ابوبكر به سوى حبشه به عنوان مهاجر و حكايت وى با ابن دغنّه
بخارى (ص552) از عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: از وقتى كه پدر و مادرم را شناختم و درك نمودم هر دو صاحب دين بودند، و هر روزى كه بر ما ميگذشت رسول خدا ص در آن در دو طرفش نزد ما ميآمد: صبح و بيگاه. وقتى كه مسلمانان مورد ابتلا و آزمايش قرار گرفتند، ابوبكر به عنوان مهاجر به سوى سرزمين حبشه خارج گرديد، تا اين كه به برك الغماد  رسيد، (اسم جايى است در يمن، و گفته شده: اسم جايى است در عقب مكّه كه پنج شب از آن فاصله دارد.)(در آنجا) ابن دغنه كه رئيس قاره  بود به وى رسيد. گفت: اى ابوبكر كجا ميروى؟ ابوبكر پاسخ داد: قومم مرا بيرون نموده، ميخواهم در زمين سير نمايم، و پروردگارم را عبادت كنم. ابن دغنه گفت: اى ابوبكر مانند تو نه خارج ميشود و نه هم اخراج ميشود!! تونادار را كمك ميكنى، صله رحم را به جا ميآورى، (تكليف) عيال (چون ايتام و مساكين) را به دوش ميگيرى (و بر آنها خرج مينمايى)، از مهمان، پذيرايى ميكنى و در پيشامدهاى ناگوار كمك و مساعدت مينمايى، من به تو پناه ميدهم، برگرد و در ديارت پروردگارت را عبادت كن. بنابراين برگشت، و ابن دغنه نيز همراهش سفر نمود، ابن دغنه بيگاه در ميان اشراف قريش گشت زد، به آنها گفت: مانند ابوبكر نه خارج ميشود و نه هم اخراج ميگردد، آيا مردى را بيرون ميكنيد كه به مردم نادار كمك ميكند، صله رحم مينمايد، تكليف عيال (چون ايتام و مساكين) را به دوش ميگيرد، از مهمان پذيرايى ميكند و در پيشامدهاى ناگوار، كمك و مساعدت ميرساند. قريش نيز ذمه و پناه دادن اين دغنه را تكذيب نكردند، و به ابن دغنه گفتند: به ابوبكر دستور بده تا پروردگارش را در منزلش عبادت كند، در آن نماز بخواند و آنچه را ميخواهد قرائت نمايد،و توسط آن ما را اذيت نكند و نه هم آن را علنى نمايد، چون ما ميترسيم كه زنان و فرزندان ما را در فتنه اندازد، و ابن دغنه آن حرف‏ها را به ابوبكر انتقال داد. ابوبكر مدّتى را به اين حال سپرى نمود، پروردگارش را در منزلش عبادت ميكرد، نماز خود را علنى به جاى نميآورد، و در غير اين منزلش تلاوت نمينمود، بعد از آن براى ابوبكر نظرى پيدا شد، و مسجدى را در صحن منزلش برپا ساخت، كه در آن نماز ميخواند و قرآن تلاوت مينمود، و زنان مشركين و پسران شان بر وى ازدحام شديدى مينمودند، و از وى تعجب كرده و به او خيره ميشدند، و ابوبكر مردى بود بسيار گريه كننده، كه چشم هايش را وقتى كه قرآن تلاوت ميكرد نميتوانست از گريه نگه دارد. اين پديده اشراف مشركين قريش را ترسانيد، بنابراين به سوى ابن دغنه فرستادند، و او نزدشان آمد، (به او) گفتند: ما ابوبكر را به خاطر پناه تو، پناه داديم تا پروردگارش را در منزلش عبادت كند، ولى از اين تجاوز نموده، و مسجدى را در صحن منزلش بنا كرده، و نماز و قرائت را در آن علنى نموده، و ماترسيديم كه زنان و پسران ما را در فتنه اندازد، لذا وى را بازدار، اگر ميخواهد كه پروردگارش را فقط در منزلش عبادت كند اين كار را انجام دهد، و اگر از اين ابا ورزيد و بر علنى نمودن آن اصرار نمود، از وى بخواه تا ذمه ات را برايت مسترد كند، چون ما مصلحت نديديم عهد و پيمان تو را نقض نماييم، و (در عين حال) آشكار كارى ابوبكر را نيز نميتوانيم قبول كنيم. عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) ميگويد :ابن دغنه نزد ابوبكر آمده گفت: آنچه را من برايت بر آن پيمان بستم، ميدانى يا بر همان اكتفا ميكنى، يا اين كه ذمّه‏ام را برايم مسترد مينمايى، چون من دوست ندارم عربها بشنوند پيمان و عهدم كه با مردى بسته بودم نقض شده است. ابوبكر گفت: بنابراين من پناهت را برايت مسترد ميكنم و به پناه خداوند عزوجل اكتفا ميكنم... و حديث را به طول آن در هجرت ذكر نموده.
ابن اسحاق نيز به مانند اين را روايت نموده و در سياق وى آمده: ابوبكر به عنوان مهاجر خارج گرديد، و از مكّه سفر يك روز يا دو روز را پيمود، در اين موقع ابن دغنه به او رسيد - او در آن روز رئيس احابيش  بود - و پرسيد: به كجا اى ابوبكر؟ پاسخ داد: قومم مرا بيرون نمودند، اذيتم كردند و بر من تنگى وضيقى آوردند. (ابن دغنه) گفت: چرا؟ به خدا سوگند، تو خويشاوندان را زينت ميدهى، در پيشامدهاى ناگوار مساعدت ميكنى، كار نيك را انجام ميدهى و براى نادار كمك مينمايى، برگرد كه تو در پناه و جوار من هستى. بنابراين با وى برگشت و وارد مكّه گرديد،  ابن دغنه در كنارش ايستاد و گفت: اى گروه قريش، من ابن ابى قحافه را پناه دادم، پس كسى به وى جز به خير متعرّض نشود. (راوى) ميگويد: بنابراين از وى دست باز داشتند، و در آخر آن آمده، گفت: اى ابوبكر، من تو را پناه ندادم تا قومت را اذيت نمايى، و حالا آنها موقعيتت را كه در آن قرار دارى بد ديده از تو اذيت شده‏اند، به خانه‏ات برو و آنچه را دوست دارى در آن انجام بده. (ابوبكر) گفت: آيا پناهت را به تو مسترد نكنم و به پناه خداوند اكتفا كنم؟ (ابن دغنه) گفت: آرى، پناهم را به من مسترد كن. (ابوبكر) پاسخ داد: آن را به تو برگردانيدم. (راوى) ميگويد: بعد ابن دغنه ايستاد و گفت: اى گروه قريش، ابن ابى قحافه پناهم را برايم برگردانيده، حالا شما ميدانيد و صاحب تان. اين چنين در البدايه  (94/3) آمده است.
و ابن اسحاق همچنان از قاسم روايت نموده، كه گفت: با وى - يعنى ابوبكر صدّيق(رض) در هنگامى كه از پناه ابن دغنه بيرون آمد - با سفيه و بى خردى از قريش، در حالى كه وى راهى كعبه بود، روبرو شد، و بر سرش خاك ريخت، در اين فرصت وليد بن مغيره - يا عاص بن وائل - از نزد ابوبكر گذشت، ابوبكر (رض) به او گفت: آيا نميبينى كه اين سفيه چه كار ميكند؟ پاسخ داد: تو آن را بر خودت كرده‏اى. و ابوبكر در اين حالت ميگفت: پروردگارا چقدر بردبار هستى! پروردگارا چقدر بردبار هستى! پروردگارا چقدر بردبارى! اين چنين در البدايه  (95/3) آمده.
و در حديث اسماء (رضي‏ اللَّه  عنها) نزد ابويعلى و غير وى گذشت كه (اسماء) گفت: و صداى شديدى به ابوبكر (رض) رسيد، گفتند: به دوستت برس و او را در ياب. او 