يط را مى‏ چرانيدم، كه پيامبر ص و ابوبكر (رض) از نزدم عبور نمودند. پيامبر خدا ص گفت: «اى پسر، شير هست؟» مى‏ گويد: گفتم: آرى، ولى من امانت دار هستم و اين‏ها نزدم امانت اند، گفت: «آيا گوسفندى هست، كه بر آن قوچ نجسته باشد؟» آن گاه گوسفندى را برايش آوردم، و او بر پستانش دست كشيد، و شير پايين گرديد، و او آن را در ظرفى دوشيد، بعد نوشيد و براى ابوبكر هم نوشانيد. بعد از آن براى پستان گفت: «جمع شو»، و جمع گرديد. مى‏ گويد: بعد از آن نزدش آمدم و گفتم: اى رسول خدا: از اين قول  برايم بياموزان، مى‏ گويد: وى بر سرم كشيد و گفت: «اى پسر، خداوند تو را رحم كند، تو عالم و آموزانيده شده هستى». بيهقى اين را از وى به معناى آن روايت كرده، و گفته: بزغاله ماده‏اى را برايش آوردم، او آن را محكم گرفت و بعد از آن به مسح نمودن پستانش پرداخت و دعا نمود، و ابوبكر كاسه بزرگى را برايش آورد، و او در آن دوشيد، و براى ابوبكر نوشانيد و بعد خودش نوشيد. اين چنين در البدايه (102/6) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:283.txt">عثمان بن عفّان (رض) و تحمل سختيها </a><a class="text" href="w:text:284.txt">طلحه بن عبيداللَّه (رض) و تحمل سختيها </a><a class="text" href="w:text:285.txt">زبير بن عوام (رض) و تحمل سختي ‏ها </a><a class="text" href="w:text:286.txt">بلال بن رباح مؤذن (رض) و تحمل سختي ‏ها (نخستين كسانى كه اسلام خود را با رسول خدا ص آشكار نمودند)</a><a class="text" href="w:text:287.txt">اذيت هايى كه بلال (رض) در راه خدا ديد</a><a class="text" href="w:text:288.txt">سميه مادر عمار نخستين شهيد در اسلام</a><a class="text" href="w:text:289.txt">شدّت آزار بر عمار، تا اين كه به قول كفر مجبور گردانيده شد، و قلبش مطمئن به ايمان بود</a><a class="text" href="w:text:290.txt">خباب بن ارت (رض) و تحمل سختي ‏ها   حكايت خباب با عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)</a><a class="text" href="w:text:291.txt">ذكر آزارهايى كه حضرت خباب در راه خدا ديد</a><a class="text" href="w:text:292.txt">حكايت آمدن ابوذر به مكه، اسلام آوردن وى و ديدن آزارها در راه خدا</a></body></html>روزى داده شدن خباب با گروهى كه همراهش بودند از جايى كه گمان نمى‏ كردند
طبرانى از خباب (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص ما را در سريه‏اى روان نمود، و سخت تشنه شديم - و البته در حالى كه همراه مان آب هم نبود - ، آن گاه شتر يكى از ما خوابيد، و در ميان پاهايش چيزى چون مشك پديدار گرديد،، و ما از شيرش نوشيديم. هيثمى (210/6) مى‏ گويد: در اين ابراهيم بن بشار رمادى آمده، و در وى ضعف مى‏باشد، و از طرف بعضى ثقه دانسته شده است.
 
رسيدن انگور براى خبيب بن عدى در زندان از جايى كه گمان نمى‏ كرد
ابن اسحاق از ماويّه بنت حجيربن ابى اهاب - وى (رضى‏اللَّه عنها) اسلام آورده بود - روايت نموده، كه گفت: خبيب (رض) در خانه من بندى گرديد، و من از شكاف دروازه به سويش نگاه نمودم، در دستش خوشه انگورى چون سر انسان بود و از آن مى‏خورد، و من در روى زمين انگورى را نمى‏ دانستم كه خورده شود.  و بخارى قصه انگور را از غير اين طريق روايت كرده است. اين چنين در الإصابه (419/1) آمده است.
 
روزى داده شدن دو صحابى از جايى كه گمان نمى‏ كردند
ابن سعد (172/1) از سالم بن ابى جعد (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص دو تن را در پى كارى از كارهايش روان نمود، گفتند: اى رسول خدا، همراه ما چيزى نيست كه از آن توشه بگيريم، گفت: «مشكى برايم جستجو كنيد»، مشكى برايش آوردند. مى‏گويد: ما را دستور داد، و آن را پر نموديم، بعد از آن سرش را بست و گفت: «برويد، تا، اينكه به فلان و فلان مكان برسيد، در آنجا خداوند براى تان روزى خواهد داد»، مى‏گويد: آنان به راه افتادند، تا اين كه به همان مكانى رسيدند، كه رسول خدا ص آنان را به آن امر نموده بود. در آنجا مشك شان بازگرديد، و ناگهان متوجه شدند كه در آن شير و مسكه گوسفند است، و از آن خوردند و نوشيدند، تا اين كه سير شدند.
 
سيراب شدن شان به نوشيدن در خواب  
قصه عثمابن عفان (رض) در اين باره
ابن ابى الدنيا از عبداللَّه بن سلام روايت نموده، كه گفت: نزد عثمان (رض) در حالى كه محاصره بود آمدم تا برايش سلام بدهم. نزدش داخل شدم، گفت: مرحبا به برادرم، امشب رسول خدا ص را در اين دريچه ديدم، - مى‏گويد: و در خانه دريچه‏اى بود - ، وى گفت: «اى عثمان، تو را محاصره نموده‏اند؟» گفتم: آرى، گفت: «تشنه‏ات ساخته‏اند؟» گفتم: آرى، آن گاه دلوى را پايين نمود كه در آن آب بود، و نوشيدم تا كه سيراب شدم، به حدى كه سردى آن را در ميان سينه هايم و در ميان شانه هايم احساس مى‏كنم، و برايم گفت: «اگر خواسته باشى بر آنان نصرت داده مى‏شوى، و اگر خواسته باشى نزد ما افطار مى‏كنى»، و من انتخاب كردم كه نزد وى افطار نمايم، و او در همان روز به قتل رسيد. اين چنين در البدايه (182/7) آمده است. و قصه ام شريك كه خواب نمود، و در خواب ديد كه كسى برايش آب داد، و از خواب در حالى برخاست كه سيراب بود، گذشت.
 
آمدن مال از جايى كه گمان نمى‏ شود  
آمدن مال براى مقدادبن اسود از جايى كه گمان نمى‏ نمود
 ابونعيم در الدلائل (ص165) از ضباعه بنت زبير (رضى‏ اللَّه عنهما)، كه همسر مقداد (رض) بود، روايت نموده، كه گفت: مردم براى رفع حاجت خود بعد از دو روز و سه روز مى‏رفتند، و چون شتر پشكل مى‏انداختند. روزى مقداد هم براى قضاى حاجت خود بيرون گرديد، تا اين كه به حجبة - موضعى است در بقيع غرقد - رسيد، و در خرابه‏اى براى رفع حاجت خود داخل گرديد، او درحالى كه نشسته بود، موشى از سوراخش يك دينار را بيرون كرد، و همينطور يك دينار بيرون مى‏كرد، تا اين كه هفده دينار شد. وى آنها را گرفت و نزد پيامبر ص آورد، و موضوع را برايش خبر داد. پيامبر ص گفت: «آيا دستت را داخل سوراخ نمودى؟» گفت: نخير، سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده است، گفت: «در اين بر تو صدقه‏اى نيست، خداوند در اين برايت بركت بدهد»، ضباعه مى‏گويد: هنوز آخر آن تمام نگرديده بود، كه جوال‏هاى نقره را در خانه مقداد ديدم.
 
آمدن مال براى سائب بن اقرع و مسلمانان از جايى كه گمان نمى‏ كردند
خطيب از سائب بن اقرع روايت نموده كه: عمر (رض) وى را امير مدائن مقرر نمود در حالى كه وى در ايوان كسرى نشسته بود. به سوى تمثالى ديد كه با انگشتش به موضعى اشاره مى‏نمايد، مى‏گويد: در قلبم واقع شد، كه وى به سوى گنجى اشاره مى‏نمايد. مى‏گويد: بنابراين همان مكان را حفر نمودم، و گنج بزرگى را بيرون كردم، و موضوع را براى عمر (رض) نوشتم، و از موضوع آگاهش نمودم، و متذكر شدم: اين چيزى است كه خداوند آن را براى من بدون شركت مسلمانان غنيمت داده است. مى‏افزايد: عمر برايم نوشت، كه تو اميرى از امراى مسلمانان هستى، و آن را در ميان مسلمانان تقسيم كن. اين چنين در الكنز (305/3) آمده است.
و در الإصابه (8/2) مى‏گويد: هيثم بن عدى از شعبى روايت نموده كه: سائب در فتح مهرجان حاضر بود، و داخل منزل هرمزان گرديد، و در آن آهويى بود از گچ كه دستش را بالا نموده بود، گفت: به خدا سوگند،، وى به سوى چيزى اشاره مى‏كند، بنابراين نگاه نمود، و در منزل چيز پنهان 