كنيم، و بهتر از عملى كه انجام داديد، اين بود كه برايم خبر مى‏داديد، بعضى شما ارباب برخى ديگرتان هستيد، و اين عمل در ميان شما درست نيست، و من آن را انجام نمى‏دادم، و نزدتان نمى‏آمد، ولى شما مرا دعوت كرديد، و امروز دانستم كه امر شما از هم پاشيده است، و شما مغلوب هستيد، و پادشاهى به اين سيرت و اين عقل‏ها باقى نمى‏ماند. عامه مردم گفتند: به خدا سوگند، عربى راست گفت، و بزرگان گفتند: به خدا سوگند، حرفى گفت، كه غلامان مان به سوى آن علاقمنداند!! خداوند اشخاص اول و سابق ما را به قتل برساند، وقتى كه امر اين امت را حقير مى‏شمردند، چقدر در اين مورد احمق بوه‏اند. و حديث را در صحبت رستم و پاسخ مغيره براى وى ذكر نموده است.
 
عدم توجه به كثرت دشمن و آنچه نزد وى هست  
قول ثابت بن اقرم براى ابوهريره روز موته در اين باره
بيهقى از طريق واقدى از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: در مؤته حاضر بودم، هنگامى كه مشركان به ما نزديك شدند. اسباب، تعداد، سلاح، اسب، ديباج، ابريشم و طلايى را ديدم، كه احدى توانايى  مقابله با آن را نداشت، و چشمم برق زد، آن گاه ثابت بن اقرم (رض) برايم گفت: اى ابوهريره، انگار تعداد زيادى را مى‏بينى؟! گفتم: آرى، گفت: تو در بدر با ما حاضر نبودى، ما به كثرت نصرت نمى‏يابيم. اين چنين در البدايه (244/4) آمده است. و در الإصابه (190/1) از واقدى تنها قول ثابت را ذكر نموده است.
 
نامه ابوبكر براى عمروبن العاص (رضى‏ اللَّه عنهما) در اين باره
طيالسى از طريق واقدى از عبداللَّه بن عمرو (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر براى عمرو بن العاص (رضی الله عنهم) نوشت: (سلام عليك، اما بعد: فقد جاءنى كتابك تذكرنى ما جمعت الروم من الجموع، و إن‏اللَّه لم ينصرنا مع نبيه ص بكثرة عدد و لا بكثرة جنود، و قد كنا نغزو مع رسول‏اللَّه ص و ما معنا اِلاَّ فرسان، و إن نحن إلاَّ نتعاقب الإبل، و كنا يوم أحد مع رسول‏اللَّه ص و ما معنا إلاَّ فرس واحد، كان رسول‏اللَّه يركبه، و لقد كان يظهرنا و يعيننا على من خالفنا، و اعلم يا عمرو أن أطوع الناس للَّه أشدهم بغضاً للمعاصي، فأطع‏اللَّه و مر أصحابك بطاعته)، ترجمه: «سلام بر تو تقديم باد، اما بعد: نامه ات برايم رسيد، كه در آن تجمع رومى‏ها و افراد فراهم آورده شان را براى جنگ متذكر شده‏اى. خداوند ما را همراه پيامبرش ص به كثرت عدد و به كثرت عساكر يارى نداده بود. ما با رسول خدا ص در حالى مى‏جنگيديم، كه جز دو اسب همراه‏مان نبود، و بر شتران به نوبت سوار مى‏شديم. و روز احد كه با رسول خدا ص بوديم، يك اسب بيشتر نداشتيم، كه آن را رسول خدا ص سوار مى‏شد، به همين حال خداوند ما را در مقابل مخالفين ما كمك مى‏كرد و غالب مى‏گردانيد، و بدان اى عمرو، كه مطيع‏ترين مردم براى خداوند، همان كسى است، كه گناهان و معاصى را سخت بد مى‏بيند، بنابراين از خداوند اطاعت كن، و يارانت را به طاعت وى دستور بده. اين چنين در الكنز (135/3) آمده است. و طبرانى اين را در الأوسط از عبداللَّه بن عمروبن العاص به مثل آن روايت نموده. هيثمى (117/6) مى‏گويد: در اين شاذكونى و واقدى آمده، و هر دوى شان ضعيف‏اند.
 
قول خالد بن وليد براى مردى در روز يرموك در اين باره
ابن جرير در تاريخش (594/2) از عباده و خالد (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفتند: مردى براى خالد گفت: رومى‏ها چقدر زياداند، و مسلمانان چقدر اندك؟! خالد گفت: رومى‏ها چقدر اندك اند، و مسلمانان چقدر زياد؟! لشكر آن وقت زياد مى‏باشد كه نصرت الهى در عقبش باشد، در غير آن هر قدر كه تعدادش زياد باشد، باز هم كم و اندك است. به خدا سوگند، دوست دارم، اشقر  از سودگى سم پايش تندرست مى‏بود، و آنان در عدد دو چند مى‏شدند، اسب وى در راهش  سوده شده بود.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2897.txt">قول مردى از مرتدين درباره شجاعت اصحاب (رضی الله عنهم)</a><a class="text" href="w:text:2898.txt">قول حكمران اسكندريه براى عمروبن العاص (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2899.txt">قول مردى از بزرگان روم براى هرقل درباره انگيزه‏هاى غلبه اصحاب</a><a class="text" href="w:text:2900.txt">توصيف مردى از نصاراى عرب از اصحاب در پيش روى فرمانده دمشق</a><a class="text" href="w:text:2901.txt">توصيف يك عرب نصرانى از اصحاب در پيش روى قُبُقْلار</a><a class="text" href="w:text:2902.txt">توصيف جاسوس فارسى از اصحاب در پيش روى رستم</a><a class="text" href="w:text:2903.txt">توصيف روميى از اصحاب در پيش روى هرقل</a><a class="text" href="w:text:2904.txt">قول پادشاه چين درباره اصحاب</a><a class="text" href="w:text:2905.txt">سخن آخر</a></body></html>آنچه دشمنان درباره غلبه اصحاب بر ايشان گفته‏اند  
قول مردى از مرتدين درباره شجاعت اصحاب (رضی الله عنهم)
بيهقى (175/8) از زهرى روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه خداوند ابوبكر (رض) را به خلافت برگزيد، و عده‏اى از عرب‏ها از اسلام مرتد گرديدند، ابوبكر براى غزا بيرون گرديد، تا اينكه به خاكدانيى به بقيع رسيد، ولى درباره مدينه ترسيد، و از آنجا برگشت و خالدبن وليد بن مغيره، شمشير خدا را امير مقرر نمود، و مردم را براى بيرون شدن با وى طلب نمود، و دستورش داد، تا بر گوشه مضر عبور كند، و با كسانى كه در ميان آنان از اسلام مرتد گرديده‏اند، بجنگد، و بعد از آن به سوى يمامه حركت نمايد، و با مسليمه، كذاب بجنگد. به اين صورت خالدبن وليد حركت نمود، و با طليحه كذاب اسدى جنگيد، و خداوند وى را شكست داد. وى را عيينه بن حصن بن حذيفه فزارى هم پيروى نموده بود، هنگامى كه طليحه كثرت شكست يارانش را ديد، گفت: واى بر شما! چه شما را شكست مى‏دهد؟ مردى از آنان گفت: من برايت بيان مى‏كنم، كه چه شكست مان مى‏دهد. هر مرد  ما دوست مى‏دارد، كه همراهش قبل از وى به قتل برسد، و ما با قومى روبرو مى‏شويم، كه هر كدامش دوست مى‏دارد قبل از همراه خود به قتل برسد. طليحه مرد جنگى بود، و در قتال مهارت خاص داشت، و در آن روز وى عكاشه بن محصن (رض) و ابن اقرم را به قتل رسانيد، هنگامى كه حق بر طليحه غالب گرديد، پياده شد و بعد از آن اسلام آورد، و براى عمره احرام بست... و حديث را متذكر شده است.
 
قول حكمران اسكندريه براى عمروبن العاص (رض) در اين باره
طبرانى از عمروبن العاص (رض) روايت نموده، كه گفت: ارتشى از مسلمانان بيرون گرديد، و من اميرشان بودم، تا اينكه در اسكندريه پايين شديم، حكمران آن گفت: مردى را از ميان خود بيرون كنيد، تا همراهش صحبت كنم، و همراهم صحبت نمايد. گفتم: غير از من به سويش بيرون نمى‏شود، و در حالى كه ترجمانى با خود همراه داشتم بيرون گرديدم، و همراه وى نيز ترجمانى بود، و براى ما دو منبر گذاشته شد. گفت: شما كى هستيد؟ گفتيم: ما عرب هستيم، ما اهل خار و برگ درخت هستيم، ما اهل خانه خدا هستيم. از همه مردم سرزمين تنگ‏تر داشتيم، و از همه زندگى سخت‏تر و دشوارتر داشتيم، خود مرده را مى‏خورديم، بر يكديگر خويش تجاوز مى‏نموديم، و بدترين زندگيى داشتيم كه مردم به سر كرده باشند. تا اين كه مردى در ميان ما بيرون گرديد، و در آن روز 