پرداختيم، و در حالى كه ما در اين وضع قرار داشتيم، فرمانده آن، كسى را دنبال ما روان نمود، و ما نزدش حاضر شديم. گفت: شما از عرب‏ها هستيد؟ گفتيم: آرى، گفت: نصرانى هستيد؟ گفتيم: آرى، گفت: بايد يكى از شما برود، و درباره اين قوم و نظرشان براى ما تجسس نمايد، و دومى بالاى متاع همراهش اينجا بماند. آن گاه يكى از  ما اين عمل را انجام داد، و مدتى درنگ نمود و بعد از آن نزدش آمد و گفت: من نزدت، از نزد مردان لاغر، كه اسبان نجيب را سوار شده‏اند آمده‏ام. از طرف شب در عبادت اند، و از طرف روز سواركار، تيرها را درست مى‏كنند و  مى‏تراشند، و نيزه‏ها را راست مى‏نمايند. اگر براى همنشينت سخنى را بگويى، آن را نمى‏شنود، البته به سبب بلندى صداهاى شان به قرآن و ذكر. مى‏گويد: آن گاه وى به سوى يارانش ملتفت گرديد و گفت: از آنان چيزى براى تان آمده، كه طاقت و توانايى آن را نداريد. اين چنين در البدايه (15/7) آمده است. و ابن عساكر (143/1) اين را از يحيى بن يحياى غسانى به مثل آن روايت كرده است. و در روايت وى: كم گوشت در بدل نجيب آمده است، و در بدل نيزه‏ها را راست مى‏نمايند، نيزه‏ها را درست مى‏نمودند، آمده است.
 
توصيف يك عرب نصرانى از اصحاب در پيش روى قُبُقْلار
ابن جرير در تاريخش (610/2) از عروه روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه دو نيرو با هم نزديك شدند، قبقلار يك مرد عربى را فرستاد. مى‏گويد: برايم حكايت گرديد، كه آن مرد از قضاعه از تزيد بن حيدان بود، و برايش ابن هزارف گفته مى‏شد، قبقلار برايش گفت: در ميان اين قوم داخل شو، و يك شب و يك روز در ميان شان اقامت گزين، و بعد از آن خبرشان را برايم بياور. مى‏گويد: در ميان مردم، مرد عربى، كه شناخته نمى‏شد،  داخل گرديد و در ميان شان يك شب و يك روز اقامت نمود، و بعد از آن نزد وى آمد. برايش گفت: چه خبر آوردى؟ گفت: در شب راهب اند، و در روز سواركار، و اگر فرزند پادشاه شان دزدى كند، به خاطر برپا نمودن حق در ميان شان، دستش را قطع مى‏كنند، و اگر زنا نمايد، سنگسار مى‏شود. آن گاه قبقلار برايش گفت: اگر برايم راست گفته باشى، زير زمين را روبرو شدن با اينان در روى زمين بهتر است، و دوست دارم، حصه‏ام از خدا همين باشد، كه مرا با اينان بگذارد، نه مرا بر ايشان نصرت دهد و نه هم آنان را بر من نصرت دهد.
 
توصيف جاسوس فارسى از اصحاب در پيش روى رستم
ابن جرير در تاريخش (45/3) از ابن رفيل روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رستم در نجف پايين گرديد، از همانجا جاسوسى را به سوى ارتش مسلمانان روان نمود، و او در قادسيه در ميان شان مثل كسى كه از آنان فرار نموده باشد وارد گرديد، و آنان را ديد كه در وقت هر نماز مسواك مى‏ كنند و بعد از آن نماز مى‏ گزارند، و باز به سوى جاهاى خويش پراكنده مى‏ شوند. وى به سوى رستم برگشت و او را از سيرت ايشان آگاهانيد. حتى كه رستم وى را از طعام ايشان پرسيد: طعام شان چيست؟ گفت: يك شب در ميان شان توقف نمودم، به خدا سوگند، يكى از ايشان را نديدم، كه چيزى بخورد، مگر اينكه چوب‏هايى دارند، و آن را وقتى بيگاه (شام) مى‏ كنند، و وقتى مى‏ خوابند و قبل از صبح نمودن‏شان مى‏ پوشند. هنگاميكه حركت نمود، و در ميان قلعه و عتيق پايين گرديد، در همان جا اذان مؤذن سعد براى نماز بامداد به گوش شان رسيد، و رستم مسلمانان را ديد كه در حركت افتادند، آن گاه وى در ميان اهل فارسى صدا نمود كه سوار شوند. برايش گفته شد: چرا؟ پاسخ داد: آيا به سوى دشمن تان نمى‏ بينيد، كه در ميان‏شان صدا شده است، و به سوى شما حركت نموده‏اند. همان جاسوسش گفت: اين تحرك شان براى نماز است، وى به فارسى، كه اين تفسير آن به عربى است  گفت: صدايى در وقت بامداد برايم آمد، وى عمر بود كه با اين سگ‏ها  صحبت مى‏ نمود، و براى شان عقل مى‏آموزانيد. هنگامى عبور كردند، ايستادند و مؤذن سعد براى نماز اذان داد، و سعد (رض) نماز گزارد، رستم گفت: عمر جگرم را خورد.
 
توصيف روميى از اصحاب در پيش روى هرقل
ابن جرير هم چنان (99/3) مى‏گويد: سيف از ابوزهراى قشيرى از مردى از بنى قشير متذكر شده، كه گفت: هنگامى كه هرقل به سوى قسطنطنيه بيرون گرديد، مردى از روم به وى پيوست كه در دست مسلمانان اسير بود، و رها گرديده بود. هرقل گفت: مرا از اين قوم خبر بده. گفت: برايت چنان خبر مى‏ دهم، كه انگار تو به سوى شان نگاه مى‏كنى: سواركاران روز و رهبانان شب اند، از كسانى كه در ذمه شان اند جز به پرداخت پول نمى‏خورند، و بدون سلام داخل نمى‏شوند، بر كسى كه با ايشان بجنگد ايستاده مى‏شوند، تا اينكه نابودش سازند. گفت: اگر برايم راست گفته باشى، آنان زير اين دو قدمم را هم به ارث خواهند بود.
 
قول پادشاه چين درباره اصحاب
ابن جرير هم چنان در تاريخش (249/3) متذكر شده كه: يزدگرد، براى طلب كمك به پادشاه چين نامه نوشت. پادشاه چين براى فرستاده يزدگردگفت: من مى‏دانم، كه اين بر پادشاهان حق است، كه پادشاهان را در مقابل آنانى كه برايشان غلبه مى‏نمايند يارى و كمك رسانند، ولى تو صفت اين قومى را كه شما را از سرزمين تان اخراج نموده‏اند، برايم بيان كن، چون من تو را مى‏ بينم كه از كمى و قلت آنان و زيادى و كثرت خودتان صحبت مى‏ كنى، و امثال اين اندك‏ها، به كثرتى كه از خودتان توصيف مى‏ كنى، به اين حد رسيده نمى‏ توانند، مگر به موجوديت خيرى نزد ايشان و موجوديت شرى نزد شما. گفتم: از آنچه دوست مى‏ دارى سئوالم كن؟ گفت: آيا به وعده وفا مى‏ نمايند؟ گفتم: آرى. گفت: قبل از اينكه با شما بجنگند براى‏ تان چه مى‏ گويند؟ گفتم: ما را به سوى يكى از اين سه چيز دعوت مى‏ كنند، يا دين شان، كه اگر آن را پذيرفتيم ما را عين خودشان قرار مى‏ دهند، يا جزيه و حمايت يا جنگ. گفت: اطاعت شان از اميران‏شان چگونه است؟ گفتم: مطيع‏ترين قوم براى مرشد شان هستند. گفت: چ ه را حلال مى‏ دانند و چه را حرام مى‏دانند؟ من برايش بيان كردم. گفت: آيا آنچه را بالاى شان حلال گردانيده شده، حرام مى‏دانند، يا آنچه را بالاى‏ شان حرام گردانيده شده، حلال مى‏ دانند؟ گفتم: نخير. گفت: اين قوم ابداً تا وقتى هلاك نمى‏ شوند، كه حرام‏شان را حلال ندانند و حلال شان را حرام ندانند. بعد از آن گفت: از لباس شان برايم خبر بده، برايش خبر دادم، و از سوارى‏ هاى شان، گفتم: اسب‏هاى تازى و وصف شان نمودم. گفت: اين‏ها اسب‏هاى نيكى اند، و شتر را با خواب نمودن و برخاستنش با بارش وصف نمودم. گفتم: اين صفت، چهارپايان گردن دراز است. و براى يزدگرد، به دست همان فرستاده نوشت: مرا از فرستادن لشكرى به سويت كه اولش در مرو و آخرش در چين باشد، جهالت دانستن حقى كه بر من لازم است، باز نمى‏دارد. ولى اين قومى كه فرستاده ات صفت‏هاى شان را برايم بيان داشت، اگر بخواهند كوه‏ها را هم از بين مى‏برند، و اگر راه شان باز گذاشته شود، و بر اين وصف قرار داشته باشند كه توصيف شدند، مرا هم برطرف مى‏سازند. بنابراين همراه شان به مصالحه و هم‏زيستى راضى شو، و تا وقتى تو را برنينگيخته‏اند، تو ايشان را بر 