سلام مشّرف گرديدند. اين چنين در البدايه (29/3) آمده است.
ابن اسحاق متذكّر شده، كه ابوبكر صدّيق (رض) با پيامبر ص ملاقات نموده گفت :اى محمد، آيا چيزى كه قريش مي‏گويند، راست است، و توخدايان ما را ترك و عقل‏هاى ما را زايل و پدران‏مان را تكفير نموده‏اى؟ پيامبر خدا ص فرمود: «بلى، من پيامبر خدا و نبى وى هستم، مرا مبعوث نموده است تا رسالت وى را ابلاغ نمايم، تو را به حق به سوى خداوند دعوت مي‏كنم و به خدا سوگند آن حق است. اى ابوبكر تو را بسوى خداوند واحد و لاشريك فرا مي‏خوانم، و غير از وى كسى را عبادت نكن، و بر طاعت وى ملازمت نما.) و قرآن را بر وى تلاوت نمود، امّا ابوبكر (رض) نه اقرار نمود و نه انكار. بعد از آن، وى اسلام آورد، و كفر خود را به بت‏ها اعلان داشت، و همه ضدها و شريك‏هاى خداوند (جل جلاله) را كنار گذاشت، و به راست و درستى اسلام اقرار نمود، و ابوبكر (رض) در حالى برگشت كه مؤمنى صادق و راستكار بود. ابن اسحاق مي‏گويد: محمّد بن عبد الرحمن بن عبداللَّه بن حصين تميمي برايم حديث بيان داشت كه پيامبر خدا ص گفت: هيچ كس را به اسلام دعوت ننمودم، مگر اينكه نزد وى تردد و توقف و نظرى وجود داشت، به جز ابوبكر (رض) كه وقتى اسلام را به وى يادآور شدم ديگر انتظار و ترديدى در (پذيرش) آن از خود نشان نداد».
 و اين قول را كه ابن اسحاق ذكر نموده (فَلَمْ يُقِرَّ وَ لَمْ يُنْكَر) «نه اقرار نمود ونه انكار»، يك قول منكر است و قابل قبول نيست، چون خود ابن اسحاق و غير وى متذكّر شده‏اند، كه وى رفيق و همراه پيامبر ص قبل از بعثت بود، و صدق و امانت، حسن صفات و كرم و اخلاق پيامبر ص را به درستى مي‏دانست. همه صفت هايى كه پيامبر ص را حتّى از دروغ گفتن در مقابل خلق باز مي‏داشت، پس وى چگونه بر خداوند (جل جلاله) دروغ مي‏گفت؟ و به همين سبب است به محض اين كه پيامبر ص متذكّر مي‏شود، كه خداوند (جل جلاله) وى را فرستاده است، بدون درنگ و انتظار به تصديق نمودن وى مبادرت مي‏ورزد، و در صحيح بخارى از ابودرداء (رض) درحديثى كه ميان ابوبكر و عمر (رضي‏ الله  عنهما) خصومتى وجود داشت، ثابت شده (كه اين قضيه صحّت ندارد) و در آن حديث آمده: پيامبر خدا ص فرموده: «خداوند (جل جلاله) مرا به طرف شما فرستاد، گفتيد: دروغ گفتى، ولى ابوبكر گفت: راست گفته است. و با جان ومالش بامن همكارى و مواسات نمود. آيا اكنون هم شما رفيقم را مي‏گذاريد (با وى مقاطعه مي‏كنيد)؟». اين را دو مرتبه تكرار نمود، و بعد از آن ابوبكر (رض) ديگر اذيت و آزار داده نشد. و اين مانند يك نص و دال بر اين است كه وى اوّلين كسى مي‏باشد كه اسلام آورده است. اين چنين در البدايه )27 -26/3) آمده.
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:361.txt">فضيلت كسى كه به حبشه هجرت نموده، و بعد از آن به سوى رسول خدا ص هجرت كرده  است</a><a class="text" href="w:text:362.txt">هجرت ابوسلمه و امّ سلمه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به سوى مدينه</a><a class="text" href="w:text:363.txt">هجرت صهيب بن سنان (رض)  (خروج صهيب از مكّه به عنوان مهاجر و گفتگويش با جوانان قريش)</a><a class="text" href="w:text:364.txt">رسيدن صهيب نزد رسول خدا ص در قباء، بشارت وى به او و آنچه خداوند درباره صهيب نازل فرمود</a><a class="text" href="w:text:365.txt">هجرت عبداللَّه بن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)</a><a class="text" href="w:text:366.txt"> هجرت عبد بن جحش</a><a class="text" href="w:text:367.txt">هجرت ضمره بن ابى العيص و يا ابن العيص</a><a class="text" href="w:text:368.txt">هجرت واثله بن اسقع (رض)</a><a class="text" href="w:text:369.txt">هجرت بنى اسلم</a><a class="text" href="w:text:370.txt">هجرت جناده بن ابى اميه (رض)</a></body></html>فضيلت كسى كه به حبشه هجرت نموده، و بعد از آن به سوى رسول خدا ص هجرت كرده  است
ابن اسحاق از عبدالعزيز بن عبداللَّه بن عامربن ربيعه و او ازمادرش ام عبداللَّه بنت ابى حثمه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: به خدا سوگند، ما به سوى سرزمين حبشه كوچ مينموديم، و عامر دنبال كدام ضرورت مان رفته بود، كه عمر، در حالى كه مشرك بود، آمد و نزدم ايستاد، ميافزايد: ما از وى اذيت ميديديم، و خشونت و شدتش بر ما سايه انداخته بود، ميگويد: عمر گفت: اى امّ عبداللَّه، اين حركت است؟ گفتم: بلى، به خدا سوگند، وقتى ما را اذيت نموديد و بر ما خشم و غلبه كرديد، به سوى سرزمينى از سرزمين‏هاى خداوند، ميرويم، تا خداوند براى مان گشايشى بگرداند. گويد: عمر گفت: خدا همراهتان باشد!! و از وى رقتى را ديدم كه آن را نميديدم، و سپس منصرف گرديد، و آن چنان كه ميپندارم، بيرون رفتن ما غمگينش ساخت. ميگويد: بعدها عامر همان چيزى را كه ضرورت داشتيم آورد. به او گفتم: اى ابوعبداللَّه، كاش اندكى قبل عمر را و رقت و اندوه و غمگينى اش را بر ما ميديدى. گفت: آيا در اسلام آوردن وى طمع نموده‏اى؟ گويد: گفتم: بلى. گفت: آن كسى را كه تو ديدى تا خر خطّاب اسلام نياورد، اسلام نميآورد. گويد: به خاطر نااميدى از وى، و بنابر آنچه از غلظت وسختى وخشونت وى در مقابل اسلام ملاحظه مينمود. اين چنين در البدايه  (79/3) آمده. و اسم مادر عبداللَّه، چنان كه در الاصابه  (400/4) آمده، ليلى است. اين را همچنان طبرانى روايت نموده، و ابن اسحاق به سماع  تصريح نموده، بناء حديث صحيح است. اين را هيثمى (24/6) گفته است. وحاكم اين را در المستدرك (58/4) به سياق ابن اسحاق از طريق وى روايت نموده، جز اين كه در اسناد از عبدالعزيز بن عبداللَّه بن عمر بن ربيعه از پدرش از مادرش امّ عبداللَّه آمده، و ظاهر هم همين است. واللَّه اعلم. و در آخر آن آمده: آن را به خاطر نااميدى از وى گفت. و ابن منده و ابن عساكر ازخالدبن سعيد بن العاص - كه او و برادرش عمرو، از مهاجرين حبشه بودند - روايت نموده‏اند: وقتى كه آنها نزد رسول خدا ص آمدند، وى از آنها هنگامى كه به او نزديك شدند، استقبال نمود، و اين يك سال بعد از بدر بود، و آنها از اين كه در بدر شركت نداشتند اندوهگين شدند. رسول خدا ص فرمود: «چرا اندوهگين ميشويد؟ مردم يك هجرت دارند و شما دو هجرت، وقتى كه به سوى صاحب حبشه بيرون رفتيد، هجرت نموديد، و بعد از آن از نزد صاحب حبشه هجرت كنان به سوى من آمديد». اين چنين در كنزالعمال (332/8) آمده  است.
و بخارى از ابوموسى (رض) روايت نموده، كه گفت: ما در يمن بوديم كه (خبر) خروج رسول خدا ص به ما رسيد، آن گاه من و دو برادرم، كه كوچك‏ترين‏شان من بودم يكى از آنها ابو برده و ديگرى هم ابو رهم بود - يا گفت: در پنجاه و چند يا اين كه گفت: در پنجاه و سه و يا پنجاه و دو مرد از قومم - هجرت كنان به سوى وى رفتيم، و در كشتى سوار گرديديم، و كشتى مان ما را نزد نجاشى در حبشه انداخت،( يعنى باد مخالف وزيد و خط سير ما را تغيير داده به طرف نجاشى پادشاه حبشه برد. م.)  با جعفربن ابى طالب سر خورديم، پس با وى اقامت نموديم تا اين كه به يك جا به هم رسيديم، و با رسول خداص در حال روبرو شديم كه خيبر فتح گرديده بود. و گروهى از مردم براى ما - يعنى به اهل كشتى - ميگفتند: از شما در هجرت سبقت جستيم. اسماء بنت عميس كه از جمله كسانى بود كه با ما آمده بود، جهت زيارت ام المؤم