شه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميگويد: بعد از آن جراحت وى كه درست شده بود، و از آن جز مثل حلقه كوچك ديده نميشد، پاره گرديد، و به همان قبه‏اى برگشت كه رسول خدا ص بر وى زده بود. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميگويد: رسول خدا ص، ابوبكر و عمر نزدش حاضر شدند. ميافزايد: سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، من گريه عمر را از گريه ابوبكر، در حالى كه در حجره خود قرار داشتم، ميشناختم، و آنها چنان بودند كه خداوند فرموده  است:
(رحماء بينهم). (الفتح: 29).
ترجمه: «در ميان خود مهربان اند».
 علقمه(وي يكي از تابعين است)  ميگويد: گفتم: اى مادر! رسول خدا ص چه ميكرد؟ عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) گفت: چشم وى بر هيچ كس اشك نميريخت، ولى چون اندوهگين ميشد، ريش خود را ميگرفت. اين حديث از اسناد جيد برخوردار بوده، و از وجوه زيادى شواهد دارد اين چنين در البدايه  (123/4) آمده  است. و اين راابن سعد (3/3) از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) به مانند حديث گذشته، روايت نموده. و هيثمى (138/6) ميگويد: اين را احمد روايت نموده، و در آن محمدبن عمرو بن علقمه آمده، كه حسن الحديث ميباشد، و بقيه رجال وى ثقه‏اند. و حافظ در الاصابه  (274/1) ميگويد: حديث صحيح است، و ابن حبان آن را صحيح دانسته. اين را همچنان ابونعيم به طول آن، چنان كه در الكنز (40/7) آمده، روايت نموده، و بعد از اين حديث تعدادى از احاديث را از طريق محمّد بن عمرو زياد نموده، و اين در فضايل سعد بن معاذ(رض) آمده  است.
و نزد ابن جرير در تهذيبش، چنان كه در كنزالعمال (42/7) آمده، از عائشه (رضي‏ اللَّه   عنها) روايت است كه: هنگام وفات سعد بن معاذ(رض) رسول خداص گريه نمود و اصحابش نيز گريه كردند. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميگويد: چون اندوه رسول خدا ص شديد ميشد، از ريش خود ميگرفت. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميافزايد، و من گريه پدرم را از گريه عمر ميشناختم. و نزد طبرانى از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه گفت: رسول خدا ص در حالى از جنازه سعدبن معاذ برگشت كه اشك هايش بر ريشش ميريخت. هيثمى (309/9) ميگويد: سهل ابوحريز ضعيف است.
 
مباهات و افتخار انصار(رض) بر عزّت دينى
ابويعلى، بزار و طبرانى - كه رجال شان رجال صحيح اند - چنان كه هيثمى (41/10) گفته است، از انس (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: هر دو قبيله اوس و خزرج در ميان خود افتخار نمودند، اوس گفت: حنظله بن راهب را كه ملائك غسل داده  از ماست وسعد بن معاذ كسى كه عرش به خاطر وى لرزيد از ماست، و عاصم بن ثابت بن ابى اقلح، كسى كه زنبورها از وى حمايت نمود از ماست، و خزيمه بن ثابت كسى كه شهادت و گواهى اش به عوض دو تن پذيرفته شده  از ماست (رضوان‏ اللَّه  عليهم اجمعين). خزرجى‏ها گفتند: چهار تن از مااند، كه قرآن را در عهد رسول خدا ص به طور كامل حفظ نمودند، كه غير از ايشان ديگرى آن را كاملاً حفظ ننموده بود: زيد بن ثابت، ابى ابن كعب، معاذبن جبل و ابوزيد (رضي‏ اللَّه  عليهم اجمعين). اين را همچنين ابوعوانه و ابن عساكر روايت نموده‏اند، و ابن عساكر، چنان كه در المنتخب (139/5) آمده، گفته،: اين حديث حسن و صحيح است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:395.txt">حكايت انصار در فتح مكه</a><a class="text" href="w:text:396.txt">حكايت انصار در غزوه حنين، و آنچه پيامبر  صدر وصف ايشان گفته است</a><a class="text" href="w:text:397.txt">صفت انصار (رض)</a><a class="text" href="w:text:398.txt">آنچه رسول خدا ص هنگام وفات سعدبن معاذ به وى گفت</a><a class="text" href="w:text:399.txt">پيامبر ص و عزّت نمودن انصار، و داستان اسيد بن حضير با وى</a><a class="text" href="w:text:400.txt">قصّه محمّد بن مسلمه با عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)</a><a class="text" href="w:text:401.txt">اكرام و عزّت پيامبر خدا ص براى سعد بن عباده (رض)</a><a class="text" href="w:text:402.txt">خدمت جرير به انس (رض)</a><a class="text" href="w:text:403.txt">آمدن ابوايوب انصارى نزد ابن عباس و خدمت وى به او</a><a class="text" href="w:text:404.txt">تلاش ابن عباس در انجام دادن كار انصار نزد والى</a></body></html>صبر نمودن انصار در مقابل لذت‏هاى دنيوى و متاع‏هاى فانى و راضى شدن به خدا و پيامبرش ص 

حكايت انصار در فتح مكه
امام احمد از عبداللَّه بن رباح (رض) روايت نموده، كه گفت: وفدهايى نزد معاويه رفتند، كه من و ابوهريره در آن بوديم، و اين در رمضان اتفاق افتاده بود. و ما براى يكديگر غذا ميپختيم و ميگويد: و ابوهريره ما را به كثرت دعوت مينمود. هاشم گفت: وى بسيار زياد ما را به اقامتگاه خود دعوت مينمود. ميگويد: گفتم: آيا طعامى نسازم و آنها را به اقامتگاهم دعوت نكنم؟ ميافزايد: دستور دادم تا طعامى آماده شود، و در وقت نماز عشا به ابوهريره برخوردم، ميگويد: گفتم: اى ابوهريره، امشب دعوت نزد من است. ابوهريره گفت: بر من سبقت جستى. هاشم ميگويد: گفتم: بلى. و آنها را كه پيش من بودند، دعوت نمودم، ابوهريره گفت: اى گروه انصار آيا حديثى را از جمله احادث تان به شما ياد ندهم؟ ميگويد: و فتح مكه را ياد نمود. گفت: رسول خدا ص آمد و داخل مكه گرديد. افزود: زبير را به يك طرف ارتش، و خالد را به طرف ديگر آن  فرستاد، و ابوعبيده را در رأس افرادى كه بدون زره بودند روان نمود، و بطن وادى را در پيش گرفتند، و رسول خدا ص در كتيبه (گروه نظامى) خود قرار داشت، اين در حالى بود كه قريش اوباش‏هاى خود را جمع نموده بودند. ابوهريره گفت: قريشى‏ها گفتند: اينها را جلو مياندازيم اگر موفّقّيتى داشتند، ما همراه شان خواهيم بود، و اگر ضربه خوردند، به محمّد همان چيزى را ميدهيم كه از ما خواسته است. ابوهريره افزود: رسول خدا ص نگاه كرد، و مرا ديد و گفت: «اى ابوهريره» پاسخ دادم، لبيك رسول خدا، فرمود: «انصار را برايم صدا كن، و جز انصار نزدم نيايد». من آنها را صدا نمودم، و آمدند و اطراف رسول خدا ص را احاطه نمودند. ميگويد: رسول خدا ص گفت: «آيا به اوباش قريش و پيروان آنها ميبينيد؟» بعد از آن يك دست خود را بر ديگرش زده گفت: «آنها را به خوبى درو كنيد، تا اين كه در صفا نزدم برسيد». ميگويد: ابوهريره گفت: ما حركت نموديم و هر يكى از ما آن تعداد از ايشان را كه خواست به قتل رساند (به قتل رسانيد) و هيچ يكى از آنها نميتوانست چيزى به ما برساند.( يعنى دست به دفاع و مقاومت نمى‏زدند. م.)  ميافزايد :ابوسفيان گفت: اى رسول خدا جماعت قريش ريشه كن شد، بعد از امروز ديگر قريش نيست. ميگويد: بعد رسول خدا ص فرمود: «هر كس كه دروازه‏اش را ببندد، وى در امان است،و هر كس كه داخل منزل ابوسفيان شود، وى در امان است» ميگويد: مردم درهاى خود را بستند. ميافزايد: و رسول خدا ص به حجر (الاسود) روى آورده  ان را لمس نمود و بعد از آن بر خانه طواف نمود. ميگويد و در دستش كمانى بود كه از نوك آن را گرفته بود. ميافزايد، و در طواف خود به بتى رسيد كه دركنار خانه قرار داشت، و عبادتش مينمودند. ميافزايد: رسول خدا ص با آن كمان در چشم آن بت زده ميگفت: 
(جاءالحق و زهق الباطل، ان الباطل كان زهوقاً). (الاسراء: 81)
ترجمه: «حق آمد وباطل نابود شد، به درستى كه باطل نابود شونده  است».
ميگويد: بعد از آن به صفا آمد،  و از آن بالا رفت، جايى كه به طر