 مرتد شدن بودند، ميگذشت ميگفتند: اگر اينها قوت و قدرت نميداشتند، مثل اينها از نزدشان برنميآمد، حالا ما ايشان را ميگذاريم تا با روم روبرو شوند، آنها با روم روبرو گرديدند، و روميها را شكست دادند، و به قتل شان رسانيدند، و به سلامت برگشتند، و آنها  به اين صورت در اسلام ثابت و استوار ماندند.( شايد هدف ابوهريره همان قبايلى باشد كه درمرتد شدن و باقى ماندن در اسلام مسترد بودند، و انتظار جنگ اسامه با روم را مى‏كشيدند. م.) اين چنين در البدايه  (305/6) آمده. و اين را همچين صابونى در المائتين، چنان كه در الكنز (129/3) آمده، روايت نموده  است، و ابن عساكر، چنان كه در المختصر (124/1) آمده، از ابوهريره به مانند آن را روايت كرده  است. ابن كثير ميگويد: عباد بن كثيررا - كه در اسناد آن است - گمان ميكنم برمكى باشد، زيرا فريابى از وى روايت ميكند و برمكى متقارب الحديث ميباشد، ولى بصرى ثقفى متروك الحديث‏است. و در كنزالعمال گفته: و سد آن - يعنى حديث ابوهريره - حسن ميباشد.
 
قول ابوبكر براى عمر (رض) هنگام وفاتش
ابن جرير طبرى (43/4) از طريق سيف روايت نموده كه: ابوبكر (رض) پس از خارج شدن خالد به سوى شام مريض شد همان مريضى كه در آن در خلال چند ماه در گذشت. و مثنى (رض) در حالى تشريف آورد، كه ابوبكر (رض) در آن وقت به مرگ نزديك شده بود، و خلافت را براى عمر وصيت نموده بود، و مثنى خير را به وى رسانيد. ابوبكر (رض) گفت: عمر را نزدم بياوريد. عمر(رض) آمد، و او به عمر گفت: اى عمر آنچه را به تو ميگويم، بشنو، و بعد به آن عمل كن، من اميدوارم در همين روزم - و روز دوشنبه بود - بميرم، اگر من مردم، قبل از اين كه بيگاه كنى مردم را جمع و با مثنى به جنگ بفرست، و اگر تا شب باقى ماندم، قبل از اين كه صبح كنى بايد مردم را با مثنى به جنگ بفرست، و هيچ مصيبتى شما را، اگر چه بزرگ باشد، از امر دين تان و سفارش پروردگارتان مشغول نسازد،و مرا در وقت وفات رسول خداص ديدى و آنچه را انجام دادم، هم ديدى، و خلق به مصبيتى مانند آن مصيبت دچار نشده‏اند، و به خدا سوگند، اگر من از امر خدا و روسل وى كوتاهى ميكردم، حتماً خداوند ما را با خذلان خود مواجه ساخت، و جزاى مان را ميداد، و مدينه را آتش فرا ميگرفت.
 
كوشش و اهتمام ابوبكر صدّيق (رض) در قتال اهل ارتداد و مانعين زكات  

مشورت ابوبكر با مهاجرين و انصار در خصوص قتال، و خطبه‏اش در اين باره
خطيب در رواه  مالك از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا ص وفات نمود، نفاق در مدينه سربرافراشت، و عرب و عجم مرتد شدند، و تهديد نمودند و با هم وعده سپردند كه در نهاوند جمع شوند، و گفتند: اين مردى كه عرب‏ها توسط وى نصرت مييافتند: مرده  است. آن گاه ابوبكر (رض) مهاجرين و انصار را جمع نمود، و گفت: اين عرب هااند كه گوسفند و شتر خود را باز داشته‏اند، و از دين شان برگشته‏اند، و اين هم عجم‏ها اند كه در نهاوند با هم وعده گذاشته‏اند،تا به قتال شما جمع شوند، و گمان نموده‏اند، اين مردى كه توسط وى نصرت مييافتيد، مرده  است، به من مشورت دهيد، چون من هم مردى از شما هستم، و از همه شما در اين مصيبت گران بارترم، آنها مدت طويلى سكوت اختيار نمودند، بعد از آن عمربن الخطاب (رض) صحبت نموده گفت: - به خدا سوگند - اى خليفه رسول خدا،نظر من اين است كه نمار را از عرب قبول كنى، و زكات را به آنها بگذارى، چون آنان به زمان جاهليت نزديك اند و به اسلام عادت نگرفته‏اند، تااين كه خداوند ايشان را به خير برگرداند، يا اين كه خداوند اسلام را عزت بخشد، و ما به قتال و جنگ ايشان قدرت و توانايى يابيم، به خاطر اين كه بقيه مهاجرين و انصار توانايى جنگ با قاطبه عرب و عجم را ندارند. بعد به طرف عثمان(رض) متوجه گرديد، وى مثل آن را گرفت، و على (رض) هم مثل آن را ابراز داشت و مهاجرين هم از ايشان پيروى نمودند. بعد از آن به انصار متوجه گرديد، و آنها نيز از مهاجرين پيروى كردند. وى هنگامى كه اين را ديد بر منبر بالا رفت، و بعد از حمد وثناى خداوند، فرمود:
اما بعد: خداوند محمّد را مبعوث نمود، و حق اندك و آواره بود، و اسلام ناآشنا و رانده شده بود، و ريسمانش ضعيف گرديده بود و اهلش كم شده بود، و خداوند ايشان را توسط محمّد ص جمع نمود، و آنها را امت باقى و وسط گردانيد، به خدا سوگند، من تا آن وقت به امر خداوند قيام ميكنم، و در راه خدا جهاد مينمايم، كه خداوند (وعده‏اش را) براى ما وفا نمايد، و عهدش را براى ما به سر رساند، كسى كه از ما كشته ميشود، شهيد است و در جنت ميباشد. خداوند حق را فيضله نموده  است، خداوند تعالى - كه در قولش خلافى نيست - فرموده  است:
(وعداللَّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم). (النور: 55)
 ترجمه: «خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورده‏اند و اعمال صالح انجام داده‏اند وعده ميدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه پشتيبان را خلافت روى زمين بخشيد».
به خدا سوگند، اگر ريسمانى را هم از آنچه كه به رسول خدا ص ميدادند، به من ندهند، و بعد از آن درخت و كلوخ و جن و انسان همه همراه شان يكجاى گردند، من باز هم همراه شان ميجنگم، تا روحم به خدا بپيودندد!! خداوند بين نماز و زكات فرق نگذاشته است، كه باز آنها را يكى كند. پس آن گاه عمر (رض) تكبير گفت :و فرمود: به خدا سوگند - خداوند وقتى كه قتال با ايشان را عزم و اراده  ابوبكر گردانيد - من دانستم كه اين حرف حق است. اين چنين در كنزالعمال (142/3) آمده  است.
و ابن‏عساكر از صالح بن كيسان رايت نموده، كه گفت:  وقتى حادثه ارتداد - (برگشت از دين) - رخ داد، ابوبكر(رض) برخاست، و پس از حمد و ثناى خداوند، فرمود: ستايش خدايى راست كه هدايت نمود، و كفايت كرد، و اعطا نمود و غنى ساخت، خداوند محمّد ص را آواره و در به در مبعوث گردانيد، و اسلام ناآشنا و (رانده شده) بود، ريسمانش ضعيف گرديده بود، و در دورانش كهنه شده‏بود، و اهلش از آن گمراه گرديده بودند،و خداوند اهل كتاب را سخت بد ديده بود و از ايشان نفرت داشت، و خيرى را به خاطر موجوديت خيرى نزدشان، به آنها نداده  است، و شرى را هم از آنها به خاطر شرى كه نزدشان هست منصرف نميسازد، چون اينها كتاب خود را تغيير داده‏اند، و به آن چيزى را پيوند و اضافه نموده‏اند. كه در آن نيست،  و عرب‏هاى امى هم در قبال خدا صفر بودند. نه وى را عبادت ميكردند، و نه هم او را فرا ميخواندند، و از همه، زندگى دشوارتر و سخت‏ترى داشتند، و دين شان از همه گمراه‏تر بود، و (پيامبرص) در زمين سخت و درشتى كه همراهش گروه صحابه بود (ظهور نمود)، خداوند آنها راتوسط محمّد ص جمع نمود، و آن‏ها را امت وسط گردانيد، خداوند آنان را توسط كسانى كه از ايشان پيروى نمودند، نصرت و پيروزى داد، و آنها را بر غيرشان تا وقتى كه خداوند نبى خود را قبض نمود، پيروزى و نصرت داد. بعد عده‏اى از ايشان را شيطان در همان جاى سوارى اش، كه خداوند از آن اخراجش نموده بود سوار گرديد، و از دست‏ها