 طريق ابن المبارك روايت نموده، و همين حديث در مسند امام احمد، و صحيح ابن حبان از طريق ابن المبارك وجود دارد. و بيهقى (162/9) اين را از طريق ابوالمصبح، مانند آن روايت نموده  است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن ذى الجوشن ضبابى (رض)
طبرانى از ذى الجوشن ضبابى روايت نموده، كه گفت: بعد از اين كه پيامبر خداص از اهل بدر فارغ گرديد، با يك كُرَّه اسبى كه داشتم و به مادرش (قَرْحَاء) گفته مي‏شد، نزد پيامبر ص آمدم، به وى گفتم: اى محمد، بچه قرحاء را با خود برايت آوردم تا آن را بگيرى. پيامبر ص پاسخ داد: «من به آن نيازى ندارم، اگر خواسته باشى در بدل آن از بهترين زره‏هاى  بدر را به تو مي‏دهم، و آن را قبول مي‏كنم»( هدف از زره‏هاى بدر در اينجا زره هايى است كه در غزوه بدر به دست مسلمان افتاده بود. م.). گفتم: امروز من آن را در بدل بهترين اسب هم عوض نخواهم كرد، پيامبر ص گفت: «من به آن احتياجى ندارم»، بعد از آن فرمود: «اى ذى الجوشن، آيا اسلام نمي‏آورى كه از جمله اوّلين كسان اين دين باشى؟»، پاسخ دادم: نه، وى پرسيد: «چرا»؟، ذى الجوشن مي‏گويد: گفتم: چون قومت را ديدم كه تو را تكذيب (و تضعيف) نموده‏اند. پيامبر ص فرمود: «چگونه از شكست آنها در بدر به تو خبر رسيد؟» گفتم: آن خبر به من رسيد، افزود: «ما برايت بيان مي‏كنيم». گفتم: اگر بر كعبه غالب شده و در آنجا سكونت گزيدى (به تو ايمان مي‏آورم)، پيامبر ص فرمود: «اگر زنده بودى آن را خواهى ديد»، بعد از آن گفت: «اى بلال، توشه دان اين مرد را بگير و برايش از خرماهاى عجوه  توشه را آماده كن»( عجوه: نوعى از خرماهاى مدينه است.) ذى الجوشن مي‏افزايد: چون برگشتم پيامبر ص گفت: «امّا وى از بهترين سواركاران بنى عامر است» گويد: من در فاميلم در غَوْر بودم كه سوار كارى آمد، از وى پرسيدم: مردم چه كارى كردند؟ گفت: به خدا قسم، محمّد بر كعبه غلبه نموده و در آن سكنى گزيده است، آن گاه گفتم: مادرم مرا گم مي‏كرد، اگر آن روز اسلام مي‏آوردم، و بعد از آن حيره (اسم جايى است) را از وى مي‏خواستم او آن را حتماً برايم واگذار مي‏نمود!!.
و در روايتى آمده است كه: پيامبر ص به او گفت: «تو را چه عاملى از آن باز مي‏دارد؟» وى پاسخ داد: چون قومت را ديدم كه تو را تكذيب نموده، اخراجت كردند و همراهت دست به جنگ و قتال زدند، من منتظرم ببينم كه چه مي‏كنى؟ اگر بر آنها غالب شدى به تو ايمان آورده و از تو پيروى مي‏كنم، ولى اگر آن‏ها به تو غالب آمدند، تو را پيروى نمي‏نمايم. هيثمي (162/2) گفته است: اين را عبداللَّه بن احمد و پدرش - كه متن را به طور كامل ذكر ننموده - و همچنان طبرانى روايت كرده‏اند و رجال آنها رجال صحيح‏اند، و ابوداود بعض آن را روايت نموده است.
خدمت در جهاد فى سبيل‏ اللَّه   

خدمت روزه خوران براى روزه داران در راه خدا
 مسلم (356/1) از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص در سفر بوديم، كسى از ما روزه دار بود، و كسى هم روزه خور. ميگويد: در منزلى در روز بسيار گرم پياده شديم، كه سايه دارترين ما صاحب جامه بود، و از ما كسى هم بود كه خود را به دستش از آفتاب ميپوشانيد. ميافزايد: آن گاه روزه داران افتادند، و روزه خواران برخاستند وخيمه‏ها را نصب نمودند، و سوارى‏ها را آب دادند. رسول خدا ص فرمود: «روزه خوران امروز اجر را بردند». اين را بخارى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خداص بوديم و سايه دارترين ما كسى بود، كه توسط جامه‏اش سايه مينمود، و كسانى كه روزه گرفته بودند، هيچ كارى نكردند، ولى كسانى كه روزه را افطار كرده بودند، سوارى‏ها را (به چرا) فرستادند، خدمت نمودند، و كار كردند. و رسول خدا فرمود:«روزه خواران امروز اجر را بردند».
 
خدمت اصحاب براى مردى كه به قرآن و نماز اشتغال ميداشت
ابوداود در مرسل‏هاى خود از ابوقلابه (رض) روايت نموده كه: عده‏اى از اصحاب پيامبر ص آمدند، از يكى از ياران خود به نيكى ياد مينمودند. گفتند: چون فلان را هرگز نديديم، در هر راهى كه بود قرائت ميكرد، و در هر منزلى كه پايين ميشديم، در نماز بود. رسول خدا ص فرمود: «چه كسى كارهاى وى را انجام داد - تا اين كه متذكر شد - چه كسى شتر وى يا چارپايش را علف ميداد؟» گفتند: ما. فرمود: «پس همه شما از وى بهتريد». اين چنين در الترغيب (172/4) آمده  است.
 
كشتى آزاد كرده رسول خدا ص و حمل نمودن متاع اصحاب
ابونعيم در الحليه  (369/1) از سعيد بن جمهان روايت نموده، كه گفت: سفينه را از نامش پرسيدم. گفت: اسمم را به تو خبر ميدهم: رسول خدا ص مرا «سفينه»، «كشتى» ناميده  است. پرسيدم: چرا تو را «سفينه»، «كشتى» ناميده  است؟ گفت: وى در حالى كه يارانش با وى بودند، بيرون آمد، و بار و متاع شان براى شان گرانى نمود. آن گاه رسول خدا ص گفت: «جامه خود را هموار كن». و من آن را هموار نمودم، وى بار و متاع ايشان را در آن گذاشت و بعد آن را بر من بار نمود و گفت: «پشت كن، تو كشتى هستى». گويد: اگر در آن روز بار يك شتر، يا دو شتر، يا پنج و يا شش شتر را هم پشت مينمودم، بر من گرانى نمينمود.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:484.xml">بخشهاي 201 تا 210</a><a class="folder" href="w:html:495.xml">بخشهاي 211 تا 220</a><a class="folder" href="w:html:506.xml">بخشهاي 221 تا 230</a><a class="folder" href="w:html:517.xml">بخشهاي 231 تا 240</a><a class="folder" href="w:html:528.xml">بخشهاي 241 تا 250</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:485.txt">حكايت احمر مولاى امّ سلمه و مجاهد با ابن عمر</a><a class="text" href="w:text:486.txt">روزه گرفتن پيامبر ص و اصحاب در راه خدا على غم شدّت گرما</a><a class="text" href="w:text:487.txt">روزه عبداللَّه بن مخرمه در روز يمامه</a><a class="text" href="w:text:488.txt">روزه عوف بن ابى حيه و قول عمر درباره وى</a><a class="text" href="w:text:489.txt">روزه ابوعمرو انصارى</a><a class="text" href="w:text:490.txt">نماز در راه خدا  نماز پيامبر ص در روز بدر</a><a class="text" href="w:text:491.txt">نماز پيامبر ص در عسفان</a><a class="text" href="w:text:492.txt">نماز عباد بن بشر انصارى در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:493.txt">نماز عبداللَّه بن انيس در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:494.txt">قيام ليل در راه خدا</a></body></html>حكايت احمر مولاى امّ سلمه و مجاهد با ابن عمر
حسن بن سفيان، ابن منده، مالينى و ابونعيم از احمر، مولاى امّ سلمه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده ‏اند كه گفت: در يك غزوه با رسول خدا ص بوديم، و از واديى گذر نموديم، و من مردم را از آن عبور ميدادم. آن گاه رسول خدا ص به من گفت: «در اين روز كشتى بودى». اين چنين در المنتخب (194/5) آمده. و ابونعيم در الحليه  (285/3) از مجاهد روايت نموده، كه گفت: در سفر هم صحبت ابن عمر بودم، وقتى ميخواستم سوار شوم، نزدم آمده ركابم را محكم ميگرفت، و وقتى كه سوار ميشدم، لباسهايم را برابر ميساخت. مجاهد ميگويد: بارى نزدم آمد، و گويى من آن را  ناپسند داشتم.( خدمت ابن عمر(رضي اللَّه‏ عنهما) را براى خودم. م.) فرمود: تو اى مجاهد خلق تنگى دارى.
 
روزه گرفتن در راه خدا  

روزه گرفتن پيامبر ص و اصحاب در راه خدا على غم شدّت گرما
مسلم (357/1) از امّ الدرداء روايت نموده، كه گفت: ابودر