 اسلام آگاه كرد، و از طرف خداوند (جل جلاله) به آنان وعده عزّت و كرامت داد. آن دو ايمان آورده و وى را تصديق نمودند. آن گاه حضرت عثمان (رض) فرمود: اى پيامبر خدا ص من در همين نزديكى از سرزمين شام آمدم،چون در ميان معان وزرقاء رسيديم حالتى چون خواب گرفتگى بر ما مستولى شده بود كه ناگاه ندا كننده‏اى ما را ندا نمود: اى خواب رفتگان، بيدار شويد! چون احمد در مكّه ظهور نموده است، و هنگامي كه به اينجا رسيديم از تو شنيديم. حضرت عثمان (رضي اللَّه عنه) سابق، و قبل از داخل شدن پيامبر خدا ص به دار ارقم، اسلام آورده بود.
    
روز بئر معونه  
قصّه اصحاب بئر معونه (2م)
ابن اسحاق از مغيره بن عبدالرحمن و  عبداللَّه  بن ابى بكر بن محمّد بن عمرو بن حزم و غير اين دو از اهل علم روايت نموده، كه گفتند: ابوبراء عامربن مالك بن جعفر نيزه باز نزد رسول خدا ص به مدينه آمد. رسول خدا ص اسلام را به وى عرضه نمود، و او را به طرف آن فراخواند، وى نه اسلام آورد، و نه (از اسلام) دورى گزيد، و گفت: اى محمد، اگر مردانى از اصحابت را به سوى اهل نجد بفرستى، و آنها ايشان را به سوى امر تو دعوت كنند، اميد آن را دارم كه دعوت تو را اجابت كنند. رسول خدا ص فرمود: «من بر آنها از  اهل نجد ميترسم». ابوبراء گفت: من آنها را امان ميدهم، (پس ايشان را بفرست تا مردم را به امر تو فراخوانند).
آن گاه رسول خدا ص منذربن عمروبنى ساعدى - شتاب كننده به سوى مرگ -  را با چهل  تن(صحيح اين است كه آنها، چنان كه در صحيحين آمده، هفتاد تن بودند.) از ياران خود از بهترين مسلمانان: حارث بن صمه، حرام بن ملحان از بنى عدى بن نجار، عروه بن اسماء بن صلت سلمى، نافع بن بديل بن ورقاء خزاعى و عامربن فهيره مولاى ابى بكر - ن اجمعين - و با مردانى از بهترين مسلمانان فرستاد. اين‏ها حركت نمودند و در بئر معونه - كه در ميان زمين بنى عامر و ريگزار بنى سليم قرار دارد - مستقر شدند، هنگامى كه در آنجا پايين آمدند حرام بن ملحان (رض) را با نامه رسول خدا ص به سوى عامربن طفيل فرستادند، وقتى كه او نزدش آمد بدون اين كه به نامه وى نگاه كرده باشد، بر وى حمله نمود و به قتلش رسانيد، و بعد از آن بنى عامر را بر ياران رسول خدا ص فرياد نمود، ولى آنها از اجابت آنچه او ايشان را (به طرف آن) فراخوانده بود ابا ورزيدند، و گفتند: ما هرگز عهد و پيمان ابوبراء را كه به آنها بسته و به آنها پناه داده نميشكنيم، آن گاه قبايلى از بنى سليم: عصيه، رعل و ذكوان را بر آنها به استمداد خواستند، و آنها دعوتش را اجابت كردند. به اين صورت خارج شدند و ياران رسول خدا را فرا گرفتند، و آنها را در جاهاى شان محاصره نمودند، وقتى كه ياران پيامبر ص آنها را ديدند، شمشيرهاى خويش را گرفتند و جنگيدند، و تا آخرين فردشان كشته شدند - خداوند رحمت شان كند - ، به جز كعب بن زيد از بنى دينار ابن نجار كه با داشتن رمقى كه در وجودش باقى مانده بود، و او خود را باوجود اين كه به شدّت زخم برداشته بود از ميان كشته شدگان بيرون كشيد، و زنده بود تا اين كه در روز خندق به قتل رسيد.
و در ماشى قوم عمروبن اميه ضمرى و مردى از انصار از بنى عمرو بن عوف بود(يعنى اين دو شبانى گلّه و رمه مسلمانان را به دوش داشتند.)  و آنها را از اين حادثه كه براى قوم پيش آمده بود، فقط پرندگانى آگاه كرد كه بر فراز اردوگاه چرخ ميزدند. آن دو گفتند: به خدا سوگند، اين پرندگانى را شأنى است، و پيش آمدند تا ببينند، متوجّه شدند كه قوم در ميان خون‏هاى خويش قرار دارند، و همان سوارانى كه اين بلا را بر آنها آورده‏اند، ايستاده‏اند. انصارى به عمروبن اميه گفت: چه نظر دارى؟ گفت: من بر آن هستم كه خود را به رسول خدا ص برسانيم، و اين خبر را به وى بدهيم. انصارى گفت: ولى من راضى و علاقمند نيستم تا نفس خود را از جايى كه منذربن عمرو در آن كشته شده، بيرون كنم، و نميخواهم كه مردان از آن به من خبر دهند،( يعنى نمى‏خواهم زنده باشم، تا مردم درباره وى برايم صحبت نموده بگويند كه او كشته شده است.)  آن گاه با قوم جنگيد تا اين كه كشته شد، و عمرو را اسير گرفتند. هنگامى وى به آنها خبر داد كه او از مضر است، عامربن طفيل آزادش نمود، و موى پيش سرش را بريد، و او را در بدل آنچه مادرش به گمان وى به گردن گرفته بود، تا غلامى را رها سازد آزاد نمود. اين چنين در البدايه (73/4) آمده. و اين را همچنين طبرانى از طريق اين اسحاق روايت كرده. هيثمى (129/6) ميگويد: رجال وى تا به ابن اسحاق ثقه ‏اند.
 
قول حرام هنگام كشته شدن  و اسلام آوردن قاتلش بر اثر گفتار وى
بخارى از انس بن مالك (رض) روايت نموده كه رسول خدا ص حرام  را - كه برادر امّ سليم است - با هفتاد سوار فرستاد، و رئيس مشركين عامر بن طفيل رسول خداص را در ميان سه خصلت مختار كرده و گفته بود: براى تو اهل باديه، و براى من اهل شهر باشد، يا اين كه جانشينت باشم، و يا با دو هزار تن ازاهل غطفان همراهت ميجنگم. و عامر در خانه امّ فلان، به طاعون مبتلا گرديد و گفت: غده‏اى است چون غده شتر  در خانه زنى از آل فلان، اسب را برايم بياوريد، و در پشت اسب خود مرد. آن گاه حرام - برادر امّ سليم - حركت نمود، و يك مرد لنگ  و مردى از بنى فلان همراهش بود و گفت: شما هر دو نزديك باشيد، تا من نزد ايشان بروم، اگر به من امان دادند شما نزديك هستيد  و اگر مرا كشتند، شما نزد ياران تان برگرديد. حرام گفت: آيا به من امان ميدهيد تا رسالت رسول خدا ص را برايتان ابلاغ كنم؟ و شروع به صحبت با آنها نمود، آنها به طرف مردى اشاره نمودند، و او از طرف عقبش آمده  او را به نيزه زد - همام  ميگويد: گمان ميكنم كه نيزه را در جان وى فرو برد - در اين حال (وى) گفت: (اللَّه اكبر! فزت و رب الكعبه)، «خدا بزرگتر است، سوگند به پروردگار كعبه، كامياب شدم»، و آن مرد به مشركين پيوست،  و (مشركين) همه آنها را غير از همان لنگ به قتل رسانيدند - و وى بر سر كوهى قرار داشت - ، آن گاه خداوند تعالى اين را بر ما نازل فرمود، و بعد از آن منسوخ گرديد: «انا لقد لقينا ربنا فرضى عنا و ارضانا). «ما با پروردگار مان روبرو شديم، و وى از ما راضى گرديد، و ما را راضى ساخت». و رسول خدا ص سى صبح بر رعل و ذكوان و بنى لحيان و عصبّه، كسانى كه نافرمانى خداوند و پيامبرش را نموده بودند دعا فرمود. و نزد بخارى همچنين از انس (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه حرام بن ملحان - كه دايى اش بود - در روز «بئر معونه» نيزه خورد، خون را اين طور (از زخم خود) گرفت، و آن را بر روى و سر خود پاشيد، و بعد از آن گفت: سوگند به پروردگار كعبه، كامياب شدم. و نزد واقدى آمده: كسى كه وى را به قتل رسانيد، جبار بن سلماى كلابى بود. ميگويد: وقتى كه وى را به نيزه زد، (او) گفت: سوگند به پروردگار كعبه كاياب شدم! بعد از آن جبار پرسيد، اين قول وى چه معنى ميدهد: «كامياب شدم». گفتند: يعنى به جنت «كامياب شدم». جبار گفت: به خدا سوگند، راست گفته است! و بعد از آن جبار بر اثر آن اسلام آورد. اين چنين در البدايه  (71/4) آمده  است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:563.