ه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: پدر رضاعى ام - كه از بنى مره بن عوف بود - برايم بيان نموده گفت: هنگامى كه جعفر (رض) كشته شد، عبداللَّه بن رواحه (رض) پرچم را گرفت، و با آن در حالى كه بر اسب خود سوار بود پيش رفت، ولى شروع به توقف كردن نمود، و به خود اندكى تردد راه داد و ميگفت: 
اقسمت يا نفس لتنز لنّه
لتنزلن او لتكرهنه
ان اجلب الناس و شدّوا الرّنّه 
مالى اراك تكرهين الجنّه ؟
قد طال ما قد كنت مطمئنه 
هل انت الا نطفه  فى شنّه 
و همچنين گفت: 
يا نفس ان لا تقتلى تموتى
هذا حمام الموت قد صليت
و ما تمنّيت فقد اعطيت 
ان تفعلى فعلهما هديت
هدفش دو همراهش، زيد وجعفر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) اند، بعد از آن پايين گرديد. هنگامى كه پايين آمد، پسر عمويش برايش استخوان گوشت دارى را آورد و گفت: با اين پشتت را محكم دار، چون تو در اين روزها خيلى سختى ديده‏اى. او آن را از دستش گرفت، و از آن با دهان خود اندكى را برداشت، آن گاه ازدحامى را از جمعيت را ديد. و (خطاب به خود) گفت: تو مشغول دنيا هستى؟! سپس آن را از دست خود انداخت، و شمشيرش را گرفت و جلو رفت و جنگيد تا اين كه كشته شد. اين چنين در البدايه  (245/4) آمده. و اين را همچنين ابونعيم در الحليه  (120/1) روايت نموده، و همچنين طبرانى روايت نموده، و رجال وى، چنان كه هيثمى (160/6) ميگويد، ثقه ‏اند.

جعفر و قطع نمودن پاهاى اسبش، و اشعارى را كه هنگام كشته شدن سرود
ابن اسحاق از عبّاد بن عبداللَّه بن زبير (رضى اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: پدر رضاعى ام - او از بنى مره بن عوف بود - و در آن غزوه - غزوه مؤته - شركت داشت، برايم نقل نموده  گفت: به خدا سوگند - گويى من به طرف - جعفر (رض) نگاه ميكنم، هنگامى كه از اسب سرخ رنگ خود پايين آمد، و پاهاى آن را قطع نمود، و يا قوم جنگيد تا اين كه كشته شد، و ميگفت: 
يا حبّذا الجنه  واقترابها
طيبه  و بارد شرابها
والروم روم قد دنا عذابها
كافره  بعيده  انسابها
على اذ لا قيتها ضرابها
اين چنين در البدايه  (244/4) آمده. و اين را ابوداود از اين وجه، چنان كه در الاصابه  )238/1( آمده، روايت كرده. و ابونعيم آن را در الحليه  (118/1) روايت نموده  است.

روز يمامه  
زيد بن خطاب و تشجيع يارانش به ثبات و به شهادت رسيدنش (رض)
حاكم (227/3) از عمربن عبدالرحمن، كه از پسران زيد بن خطاب ميباشد، از پدرش (رض) روايت نموده، كه گفت: زيد بن خطاب در روز يمامه پرچم مسلمانان را حمل مينمود، مسلمانان شكست خوردند: تا جايى كه حنيفه بر پياده نظام غالب گرديد، آن گاه زيد بن خطاب ميگفت: به طرف جاهاى خود برنگرديد، پياده نظام شكست خوردند، بعد از آن با صداى بلند خود فرياد ميكشيد: خداوندا! من معذرت خود را به خاطر فرار يارانم تقديم حضورت ميكنم، و بيزارى ام را از آنچه مسيلمه و محكّم بن طفيل  آورده‏اند(وى فرمانده ارتش مسيلمه بود كه در آن جنگ به دست براء بن مالك به قتل رسيد.) به سويت ابراز ميدارم، و با پرچم به شتاب در سينه دشمن شروع به پيشروى كرد، و با شمشير خود حمله كرد تا اين كه كشته شد، رحمت خدا بر وى باد، و پرچم افتاد، آن گاه آن را سالم مولاى ابوحذيفه (رض) گرفت، و مسلمانان گفتند: اى سالم ما ميترسيم كه شكست از طرف تو به ما برسد! گفت: اگر از طرف من شكستى به سراغ تان بيايد، بدين معنى است كه من بدترين حامل قرآن خواهم بود!! به اين صورت زيد بن خطاب در سال دوازدهم هجرت كشته شد. اين را ابن سعد (274/3) از عبدالرحمن (رض) به مثل آن روايت نموده  است.
 
ثابت و سالم و حفر نمودن سنگر جهت ثبات در جنگ و شهادت شان
طبرانى از دختر ثابت بن قيس بن شماس (رض) روايت نموده... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: هنگامى كه ابوبكر (رض) مسلمانان را براى قتال اهل ارتداد به طرف يمامه و مسيلمه كذّاب فراخواند، ثابت بن قيس (رض) از جمله كسانى بود كه بدان طرف حركت نمودند. وقتى كه با مسيلمه و بنى حنيفه روبرو شدند، آنها مسلمانان را سه بار شكست دادند. آن گاه ثابت و سالم مولاى ابوحذيفهن گفتند: ما اين طور در ركاب رسول خدا ص نميجنگيديم، و براى خود سنگرى ساختند و در آن داخل شدند، و جنگيدند تا اين كه هر دو كشته شدند. هيثمى (322/9) ميگويد: دختر ثابت بن قيس را نشناختم، و بقيه رجال وى رجال صحيح اند. ظاهر اين است كه دختر ثابت بن قيس صحابى است، چون گفته است: از پدرم شنيدم. اين را ابن عبدالبر در الاستيعاب (194/1) به مانند آن روايت نموده. و بغوى نيز اين را به اين اسناد چنان كه، در الاصابه  (196/1) آمده، روايت كرده  است.
ابن سعد (88/3) از محمّد بن ثابت بن قيس بن شمّاس (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مسلمانان در روز يمامه شكست خوردند، سالم مولاى ابوحذيفه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) گفت: ما در ركاب رسول خدا ص اين طور نميكرديم، آن گاه براى خود سنگرى حفر نمود، و در آن ايستاد، و بيرق مهاجرين در آن روز همراهش بود، و جنگيد تا اين كه كشته شد و به درجه شهادت نايل گرديد، اين حادثه در روز يمامه، سال دوازدهم در زمان خلافت ابوبكر (رض) به وقوع پيوست - خداوند رحمتش كند . 
 
فرياد عبّادبن بشر بر انصار در جنگ هنگام شهادت
وى همچنين (441/3) از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه گفت: از عبّادبن بشر (رض) شنيدم كه ميگفت: اى ابوسعيد، امشب چنان ديدم كه گويى آسمان برايم گشوده شد، و باز بر من بسته گرديد، و اين -ان شاءاللَّه - شهادت است. ميگويد: گفتم: - به خدا سوگند - خير را ديده‏اى. ميافزايد من در روز يمامه به طرف وى نگاه ميكردم، كه بر انصار فرياد ميكشيد: غلاف شمشيرها را بشكنيد، و از مردم جدا شويد، ميگفت: از ديگران جدا شويد، از ديگران جدا شويد. آن گاه چهارصد تن از انصار كه هيچ كس ديگر همراه شان نبود جدا شدند، و عبّاد بن بشر،ابودجانه و براء بن مالك(رض) در پيش روى شان قرار داشتند، تا اين كه به دروازه باغ  رسيدند،( باغ مسيلمه.) و به شدّت جنگيدند، و عبادبن بشر ،خداوند رحمتش كند، به قتل رسيد، و من در روى وى ضربه‏ هاى زيادى را ديدم، و او را فقط از نشانه‏اى شناختم كه بر بدنش بود.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن عمار و صهيب
ابن سعد (247/3) از ابوعبيده بن محمّد بن عمار روايت نموده، كه گفت: عمار بن ياسر (رضي‏ الله  عنهما) فرمود: با صهيب بن سنان در دروازه دار ارقم روبرو شدم، اين، در حالتى بود كه پيامبر خدا ص در منزل تشريف داشت، از وى پرسيدم چه مي‏خواهى؟ گفت: تو چه مي‏خواهى؟ جواب دادم: خواستم تا نزد محمّد رفته سخنان وى را بشنوم. گفت: من نيز اين را مي‏خواهم. آن گاه هر دوى ما نزد پيامبر ص داخل شديم و او اسلام را به ما عرضه نمود (ما دعوت وى را قبول نموده) اسلام آورديم، بعد همان روز را تا بيگاه در آنجا توقف كرديم، و از شبانگاه به طور مخفيانه از آن جا بيرون رفتيم. اسلام آوردن عمار و صهيب (رضي‏ الله  عنهما) پس از اسلام آوردن سى و چند تن مرد بود.
   
فرياد ابوعقيل بر انصار در جنگ هنگام شهادت
وى همچنين (474/3) از جعفربن عبداللَّه بن اسلم همدانى (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز يمامه نخستين كسى كه از مردم مجروح گرديد ابوعقيل انيفى (رض) بود، ك