 جمع شدند. كسى خودش مي‏آمد، و كسى هم نماينده خود را مي‏فرستاد، آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: «اى بنى عبدالمطلب، اى بنى فهر، اى بنى كعب، اگر من برايتان خبر بدهم كه سوار كارانى در پايين اين كوه مي‏خواهند بر شما هجوم بياورند، آيا مرا تأييد و تصديق مي‏كنيد؟» آنها همه پاسخ دادند: بلى، آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «من براى شما پيش از آمدن عذاب شديد بيم دهنده هستم». ابولهب گفت: همه روز بر تو تباهى و هلاك باد، آيا ما را فقط براى اين فرا خوانده بودى؟ آن گاه خداوند (جل جلاله) اين آيه قرآن را نازل فرمود: (تَبَّتْ يَدَا أَبِىْ لَهَبٍ وَ تَبَّ). بخارى و مسلم مانند اين را، چنان كه در البدايه (38/3) آمده، روايت كرده‏اند.

شجاعت عمروبن معديكرب زبيدى (رض)
جنگ وى در روز يرموك
ابن عائذ در المغازى از مالك بن عبداللَّه  خثعمى (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز يرموك، شريف‏تر از مردى كه براى مبارزه بيرون رفت (ديگر كسى را) نديدم، مرد تنومند و قويى (از كفّار) به طرف وى بيرون رفت، و او، وى راكشت. باز ديگرى (بر آمد)، او را هم كشت. بعد كفّار شكست خوردند، و او تعقيب شان نمود. سپس به خيمه بزرگش برگشت، و در آن پايين آمد، و كاسه‏هاى بزرگ را خواست، و كسانى را كه در اطرافش بودند طلب نمود، پرسيدم: اين كيست؟ پاسخ داد: عمروبن معديكرب (رض).
 
جنگيدن و حمله وى در روز قادسيه به تنهايى اش
ابن ابى شيبه، ابن عائذ ابن سكن ، سيف بن عمر، طبرانى و غير ايشان - به سند صحيح - از قيس بن ابى حازم (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: در قاسيه حاضر بودم، سعد (رض) (امير) مردم بود،و عمرو بن معديكرب در صف‏ها دور زده ميگفت :اى گروه مهاجرين! شيرهاى دلير باشيد، چون فارسى وقتى كه نيزه خود را اندازد، نااميد ميگردد، در اين هنگام فرماندهى  از فرماندهان (فارس) وى را به تير زد، و تير در نوك كمانش اصابت نمود، آن گاه عمرو بر وى حمله نمود،  و او را با نيزه زد وستون فقراتش را شكست، و بعد نزدش پايين گرديد، و تجهيزاتش را گرفت.
 و ابن عساكر اين را از طريق ديگر طويلتر از آن روايت نموده، و در آخر آن آمده: ناگهان تيرى به سويش آمد، و در كوهه زينش اصابت نمود، وى بر صاحب آن تير حمله نمود، و او را چنان كه كنيز گرفته ميشود گرفت، و در ميان دو صف گذاشتش، بعد از آن سرش را قطع نموده گفت: اينطور بكنيد.
و واقدى از طريق عيساى خياط روايت نموده، كه گفت: عمروبن معديكرب (رض) در روز قادسيه به تنهايى اش حمله نمود، و در ميان آنها شمشير زد، بعد مسلمانان در حالى به وى پيوستند، كه كفّار محاصره‏اش نموده بودند، و او در ميان شان شمشير ميزد، و مسلمانان آنها را از وى راندند.
و طبرانى از محمدبن سلّام جمحى (رض) روايت نموده، كه گفت: عمر براى سعد(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) نوشت: من تو را با دو هزارتن امداد نمودم: عمروبن معديكرب و طليحه بن خويلد.
دولابى از ابوصالح بن وجيه (رض) روايت نموده، كه گفت: در سال بيست و يكم بود كه واقعه نهاوند اتّفاق افتاد، و نعمان بن مقرّن كشته شد، و بعد از آن مسلمانان شكست خوردند، عمروبن معديكرب (رض) در آن روز آن قدر جنگيد، تا جايى كه فتح نصيب گرديد، و جراحت او را (به زمين) انداخت، و در قريه روذه وفات نمود. اين چنين در الاصابه (18/3) آمده  است.

شجاعت عبداللَّه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)  
جنگ وى با حجاج و شهادتش
طبرانى از عروه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه معاويه (رض) وفات نمود، ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) از طاعت يزيدبن معاويه سرباز زد، و ناسزاگويى خود را آشكار نمود، اين خبر به يزيد رسيد وى سوگند خورد، اگر ابن زبير در زنجير بسته شد، آورده نشود، به طرفش (لشكر) خواهد فرستاد. به ابن زبير گفته شد: آيا برايت زنجيرهايى از نقره نسازيم، كه بر آن جامه بپوشى، و قسم وى را راست سازى، چون صلح برايت نيكوتر است. گفت: خداوند قسم وى را راست نكند، و بعد از آن افزود:
ولا ألين لغيرالحقّ أسأله
حتى يلين لضرس الماضع الحجر
بعد گفت: به خدا سوگند، ضربه‏اى با شمشير در حال عزت، برايم از ضربه‏اى با تازيانه در حال ذلّت، محبوب‏تر است، بعد از آن مردم را به طرف خود دعوت نمود، و مخالفت خود با يزيد بن معاويه را آشكار ساخت. يزيدبن معاويه مسلم بن عقبه مرّى را با ارتش اهل شام به طرفش فرستاد، و او را به قتال اهل مدينه دستور داد، و (او را امر نمود كه) از آن فارغ گرديد، به طرف مكه حركت نمايد.
ميگويد: مسلم بن عقبه داخل مدينه گرديد، در آن روز بقيه اصحاب رسول خداص از وى فرار نمودند، و او را در مدينه به لهو و لعب پرداخت، و در كشتن اسراف به خرج داد، و سپس از آن جا بيرون گرديد. در بين راه وفات نمود، و حصين بن نمير كندى را جانشين خود تعيين نمود و گفت: اى ابن برذعه خر، از حيله‏ها و مكاريهاى قريش بر حذر باش، و با آنها جز با تيرهاى راست، و بعد از آن با چيدن (سرها) معامله نكن. حصين حركت نمود، تا اين كه وارد مكه گرديد، و در آنجا روزهايى با ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) جنگيد... و حديث را متذكر گرديده، و در آن آمده: افزود: و به حصين بن نمير خبر مرگ يزيدبن معاويه رسيد، بنابراين حصين بن نمير فرار نمود. هنگامى كه يزيد بن معاويه مرد، مروان بن حكم به طرف خود دعوت نمود... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: بعد از آن مروان درگذشت، و عبدالملك به طرف خود دعوت نمود، و قيام كردو اهل شام به او پاسخ مثبت دادند، او بر منبر بيانيه‏اى ايران نمود، و گفت: كى از ميان شما، براى (سركوب نمودن) ابن زبير آماده  است؟ حجاج گفت: من اى اميرالمؤمنين! او وى را ساكت گردانيد، باز حجاج تكرار نمود و او ساكتش گردانيد، باز تكرار نموده گفت: من اى اميرالمؤمنين! (چون من)  در خواب ديدم كه جامه وى را كشيدم و پوشيدم. آن گاه عبدالملك وى را مقرر نمود، و با ارتش به طرف مكه (سوقش) داد، تا اين كه بر ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) وارد گرديد، و با وى در مكه جنگيد. ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به اهل مكه گفت: اين دو كوه را حفظ كنيد، شما، تا وقتى كه آنها بر آن دو دست نيابند، در خير و عزّت ميباشيد، اندكى درنگ ننموده بودند، كه حجاج و همراهانش بر «ابى قبيس» آشكار گرديدند، و منجنيق را بر آن نصب نمودند، و توسط آن ابن زبير و همراهانش (رضى اللَّه عنهم) را در مسجد هدف قرار دادند.
چون صبح شد - همان صبحى كه ابن زبير در آن كشته شد - ، ابن زبير نزد مادرش اسماء بنت ابى ابكر (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) رفت، اسماء در آن روز زنى صد ساله بود، ولى نه دندانش افتاده بود،  نه بينايى اش را از دست داده بود، وى به پسرش گفت: اى عبداللَّه، در جنگت چه كردى؟ گفت: آنها در فلان و فلان مكان رسيده‏اند. در همان حال ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) خنديد و گفت: در مرگ راحت است. اسماء گفت: اى پسرم، آيا آن را براى من آرزو ميكنى؟ من تا يكى از اين دو حالت تو را نبينم، دوست ندارم، بميرم، يا پادشاه شوى، و به آن چشمم را روشن گردانى، و يا كشته شوى، و به اميد اجر و ثواب بر مرگت صبر پيشه كنم. ميگويد: بعد با مادرش 